21974
؛﷽ مرغ باغ ملڪوتم نیم از عالم خاڪ دو سہ روزے قفسے ساختہاند از بدنم اے خـوش آن روز ڪہ پرواز ڪنم تا بر دوست بہ هواے سر ڪویش پر و بالے بزنمـ❦ ب سیاره ڪوچڪمون خوشآمدید💫 نُشخوار ذِهن👇 👉https://t.me/porof2
چیزهای زیادی «بر سر» ما میآید اما چیزهای کمی «از دست» ما برمیآید •
انتخاب در این دوراهی است: مرثیهخوان باشیم برای «برسرآمدهها» یا متوجه باشیم به «از دست برآمدنیها» •
از دستم برمیآید که لقمهها را آرامآرام بجوم ارزان و بیبهانه لبخند بزنم خیالم را بفرستم خیلی دور بپرسم حالِ رفاقتِ خاکگرفتهای را داروهایم را به وقت و امیدوار بخورم از دستم برمیآید که...
دیگر چه برمیآید؟
تمرین دوشنبه ۱۳ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
نیاز
داماهی
من برای تو چنین دوستی هستم:
من شادی، آزادی و در یک کلام ماجراجویی تو را دوست دارم و دوست دارم برای تو مصاحبی باشم که همواره به او دلگرمی.
آلبر کامو
نامه به رنه شار
تقدیم به خستگیات🫀
@HavalI_behesht12
سمن بویان
"یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که مُلازِمِ درگاه است و مترصّدِ¹ فرمان؛ و دیگر خدمتکاران به لَهْو و لَعِب مشغولاند و در اَدایِ خدمت مُتَهاوِن².
صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به درگاهِ خداوند، تَعالیٰ، همین مثال دارد.
دو بامداد اگر آید کسی به خدمتِ شاه
سِیُم، هرآینه در وی کند به لطف نگاه
مهتری در قبولِ فرمان است
ترکِ فرمان دلیلِ حِرمان است
هر که سیمایِ راستان دارد
سَرِ خدمت بر آستان دارد.
¹.امیدوار و چشم داشت دارنده
².سستی کننده."
سعدی جان
وقتی خیلی روشن، واضح و مشخص داری امتحان میشی و حضور مراقب رو بالای سرت حس میکنی و مراقب، اونور کلاس چشمهاش رو ریز کرده.
"ستار جان، کاش سخت نگیری توی مراقب بودن، که من توی درس پس دادن خیلی ضعیف عمل کننده و لَنگ زنندهام، ولی سخت «مترصد» ستار بودنت و نگاهِ ارفاقآمیزت هستم!"🥹
صبح پاییزی و آسمون ابری و هوای مطبوع....
🕯🫧
صبح برمیخیزیم
صورت را با آب ِتمیز
میشوییم و تازه میکنیم
•
اما آنچه در پشت صورت داریم
با چه شسته خواهد شد؟
خیال… خیالِ تمیز
•
خیالِ زیبا و تمیز
مثل آبِ زلال و پاک
ذهن را طراوت میدهد
•
تجربه میکنم!
چشمهایم را میبندم
و خیالی تمیز به ذهن میرسانم:
· آخیش!…
———
تمرین شنبه ۱۱ مهر سال پنج
شتابِ آمدنِ جمعهها را میبینی؟ هراسان، از چیزی میگریزند؟ یا بهسوی مقصدی شوق دارند؟ هیچکدام!
صفحهای سفید است تو هرکدام را میخواهی بنویس اما… اما… حتی اگر ننویسی؛ این برگ را از مقابلت برمیدارند
هفتهها را سفید از کف نده امروز مینویسم که از این جمعه تا جمعهٔ بعد، کدام قدم یا قدمها را برمیدارم…
——— تمرین جمعه ۱۰ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
سزان اکسو
میگم که؛
بچهای نیم ساعت تو خونه اجازه نداری تنها باشی مبادا به گاز دست بزنی یا گریهت بگیره از ترس.
کی این همه بزرگ شدی؟
کی بهت اجازهی این همه تنهایی و سوختن و ترس و گریه رو داد؟
کِی؟ کجا؟
🕯
همصحبتِ خوب مثل پنجره است
افق زیباتری در برابرمان میگشاید
امروز مجال معاشرتهای نیک است
——
پنجشنبه ۹ مهر سال پنج
.
از داشتنیهای باید زندگی؛
یک جایی که خودت کشف کرده باشی. کریستف کلمب آنجا باشی؛ کافهای، درهای، کنج مسجدی، جزیرهای، موزاییک رنگیِ کوچهی بنبستی،
دلِ دلبری...
مرتضا قدیمی
#چون_که_پاییزه
@HavalI_behesht12
ོ ༄
کنسرت پردگیان باغ سکوت
کمانچه: کیهان کلهر
تنبک: نوید افقه
سنتور: علی بهرامیفرد
و تار: هادی آذرپیرا
ོ ༄
ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب،
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
سهراب سپهری
🫧🕯
افق مهآلود است و راهْ، پوشیده
قدمبهقدم تابلوی راهنما نداریم
ناگزیر باید متوجه نشانهها بود…
•
نشانه یعنی هرچیزی که
تردید ایجاد کند یا تردید را رفع کند
قطبنمای «تردید» ضرورت دارد
•
نشانه را میبینی؟
———
تمرین دوشنبه ۶ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
این مرض کجاس جلال؟ بریدن از آدمها، بودن با خدا، عشق بیچون و چرا برای حیوان و نبات، راه رفتن در سایهی بهشت، حرف زدن و جواب گرفتن از خود خدا. این مرض کجاس؟
شراب خام/ اسماعیل فصیح
با خواندن این تیکه از کتاب جناب فصیح یاد این متن افتادم؛
موسى را گفتند: آن سوى بحر قُلزُم¹ چگونه بودى؟
گفت: در حضرت خداى تعالى.
گفتند: اين سوى چگونه اى؟
گفت: نيز در حضرت خداى تعالى.
گفتند: پس سبب چه بود كه بحر قلزم را شكافتى و از آن سوى به اين سوى آمدى؟
فرمود: از حضرت خداى تعالى گريختم به حضرت خداى تعالى.
¹ قُلزُم؛ نام قدیم دریای سرخ در گویش عرب.
در خنکای دلچسب صبح پاییزی، بنمای رُخ ِ فرامرز اصلانی
🧘🏻♀
@HavalI_behesht12
درس سحر
شهرام ناظری
حافظ
نقل است که ابراهیم ادهم یک روز درویشی را دید که مینالید. گفت: پنداریم که درویشی را رایگان خریدهای.
گفت: درویشی خریدنی است؟
گفت: باری من به ملک بلخ خریدم، هنوز بیارزد.
به قَرار ببینمت☕️
@HavalI_behesht12
نیلوفر آبی
من هنوزم با بعضی چیزای کوچیک و حتی معمولی حالم خوب میشه،
مثلِ کتاب، قهوه، بارون،بوی چوب، سوختن شمع، عطر چای دم صبح،
و نور.و نور و نور.
مثلِ همین نورِ روی فرش و چوب.
🧘🏻🧘🏻♀
@HavalI_behesht12
طوری زندگی کن که دردها بیایند و بروند.
برای قشنگی روزمون.
🍂
در جنگ زاده شدیم
در تحریم قد کشیدیم
در محاصره پیر میشویم
زندگی در مقطعِ تا ابدْ حساس
اینگونه سپری میشود!
دورتادور دیوار بود
خشتبهخشت اجبار
پس انتخاب کردم بهجای انکار
همبازیشدن با جبر را یاد بگیرم
پیمودن راه بر باریکهٔ جدول
و نیفتادن در جوی انباشته از لجن
و یکپا رفتن و لِیلِی در فرصتها
پریدن از خانهٔ سنگ و خوشبودن
با تکّه گچی سپیدْ که سیاهیِ کوچه را
به زمینِ بازی بدل خواهد کرد
من پرستارِ کودکیِ خویشم؛
امروز چه بازیای میتوانم بسازم؟
———
تمرین یکشنبه ۱۲ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
وَه
"بعضی قطعهها، قایقهایی کوچکاند که در بندری لنگر انداختهاند.در بندر یک حادثه، یک یاد، یک لحظه، یک شخص. سرنوشت این قبیل قطعات در دریای جان هر فرد، به سرنوشت آن بندر بستگی دارد."
- ابراهیم سلطانی
يک عالم اميدواری برای چیزهای ریز و درشت زندگی داشتم، برای خود زندگی، تهِ هرچی که زیاد اومد رو نریختم دور، حیف بود، نگه داشتم ولی پخش بود اینور اونور...
یه کم توی کولهی مدرسه کنار اون نارنگی که یادم رفته بود بخورم، يه كم توی جیب مانتوی دبیرستان، یه دست نخوردهش روی دسته مبل خانه پدری،
ته قوطی آدامس، بین دو لنگهی دستکشم، توی زیپ بالایی چمدون کنار صابون بابونه از آخرین باری که رفتم سفر، یه بسته اندازهی دو سه قاشق چایخوری توی کابینت سمت چپی بغل وانیل، زیاد بود خلاصه، یه روز شیشهی سس بزرگه که خالی شد تمیز تمیز شستمش و گذاشتم خشک شد و همهی اميدواريای این سالها که نشد و یا زیاد اومد رو جمع کردم و ریختم توش.
خدا رو چه دیدی شاید لازم شد.
حالا نمیدونم امید رو توی جای خشک و خنک نگهداری میکنن؟ بذاریم توی یخچال مثلاً، بهار دربياريمش جوونه بزنه، هوم؟
کسی هنوز امیدای دیروزش رو نگه داشته؟ کسی بلده باید چی کار کرد؟
@HavalI_behesht12
چهارراه استانبول
خوشبختی، حالت آرامشیست که گاهی در بین احساسهایمان بالا میآید و ما را دلگرم میکند؛ انگار در گوشمان زمزمه میکند:
"احساسها را بپذیر. من جایی در میان این احساسها دوباره به تو بَرمیگردم، نگران نباش."
هوا به سمتی داره میره که، پیادهروی مزه میده، موزیک مزه میده، قهوه مزه میده، "خیلی وقته میخوام یه چیزیو بهت بگم" مزه میده، ㅤᵕ̈
تازه پاییز و هوای مطبوعتر از آبان شروع میشه...
ﮩـﮩﮩ٨ـﮩ٨ـﮩﮩ٨ـ
@HavalI_behesht12
ایمان به اینکه جهان و انسان مخلوقات کاملی نیستند، ایمانی است که ما را سرشار از مغفرت و رحمت در قبال يکديگر میسازد.
شوپنهاور، در باب آلام جهان
☕️
@HavalI_behesht12
سرو خرامان
علیرضا قربانی
و از صبح مدام این بیت مهمان ذهن من است؛
"چند تازی بهر صیدم, خسته شد پای سمندت
صبر کن تا من به پای خویشتن آیم به بندت"
ذکر
new
چایِ تلخ مینوشم
با یک حبّه خیالِ شیرین
آینده را چنین تصور میکنم که
ما عبورکنندگان از سربالایی سخت
پس از این گذر و در روزهای هموار
بسیار ورزیدهتر خواهیم تاخت
•
حبهٔ خیال، مانند جیرهٔ نجات است
تمرین میکنم خلق حبههای خیال را
———
چهارشنبه ۸ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
الیسا
ساموئل خانِ بکت میگه «این درد که تو روی خاکِ زمینی، هیچ درمانی نداره.» و راست هم میگه.
ولی شما هوای صبح رو بو بکش، بذار پاییز این سیاره، مشامت رو پر کنه.
«از زندگی نباید انتظار چیزی جز زندگی رو داشت.»
🧑🏽🩰
روز، میان حادثه چشم باز میکنم
مثل افتادهای در رودخانه
شاخهای پیدا میکنم برای آویختن؛ تا
در امان مانم از غوطهخوردن در حوادث
*
دوستداشتن، شاخه محکمی است
چه چیزهایی را دوست دارم؟
کدام دوستداشتنی برای من
شاخه محکمی است
تا به آن چنگ بزنم؟
*
نفسی عمیق... درنگی کوتاه
مرور دوستداشتنیها
تمرین امروزم شد
ــــــــ
سهشنبه ۷ ماه هفت از سال پنج
حسام ایپکچی
@HavalI_behesht12
همه هیچ
"بد بودم. میدانم. اما پرنده را بلد شدم. خوشحال بودم. ولی آرزوی پریدن ولم نکرد. هر وقت روی بلندی میایستادم نبض من در سمت پرندگی میزد. چیزی میشدم میان زمین و پرواز."
سهراب سپهری
هنوز در سفرم
☕️
معنی زندگی چیست؟
فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد: آیا كسی سؤالی دارد؟
"رابرت فولگام" نویسنده مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس "معنی زندگی چیست؟"
بعضی از حضار خندیدند! اما پاپادروس مردم را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینه ی گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:
موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می كردیم، روزی در كنار جاده چند تکه آینه ی شکسته از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگ ترین تکه آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینه ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می کنید. سپس به عنوان یک اسباب بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریک ترین جاهایی كه نور خورشید به آن ها نمی رسید. از اینكه با كمک این آینه می توانستم ظلمانی ترین نقاط دنیا را نورانی كنم به قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است.
در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بازی روزانه ی من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدی زندگی نیز هر وقت كه بیکار می شدم آن را از جیبم در می آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می دادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم با آن زندگی خود انجام دهم.
بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.
من تکه ای از آینه ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می توانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم، به سیاه ترین نقاط قلوب انسان ها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسان ها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.
دکتر بعد از پایان درس، آینه را به دقت دوباره بر دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دست هایم كه روی بازوی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند.
به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم. به جایی که امید نیست، امید. به جایی که دروغ هست، راستی، معنی زندگی این است.
برکت باشید و عشق🌹
#بفرما_قهوه
"کی تاحالا بهت نشون داد که میترسه از دستت بده؟! همونو نگه دار..."
کانالنویسی یک ضیافته، یک حیاط خلوت خیلی بزرگ با دَر باز. هرکسی دلش بود میاد، هرکسی هم دلش نبود میره. یک سریها یک دورهای کنارمونن و میرن، بعضیها هم موندگارن و هیچجایی نمیرن. اون که اومد و رفت به انتخاب خودش بوده، اون کسی که اومد و موند باز هم انتخاب خودش بوده. گرچه اونهایی که موندگارن باارزشترن، چون کنارت میمونن و زندگی میکنن. در نهایت هیچ انسانی اینجا به کسی چیزی بدهکار نیست.
این رو میدونم در دنیایی که جلبِ توجه، کالایی کمیاب شده، کسی که تصمیم گرفته بخشی از وقت و انرژیش رو صرفِ خواندن یا شنیدنِت کنه، ارزشمندترین سرمایهش رو بهت هدیه داده.
چه خوبه جای «تملک» بر مخاطب، به «میزبانی» فکر میکنیم.
و این رو هم بپذیریم، که از رفتنِ آدمها دلخور نشویم. چون هرکسی سهمی از زندگیِ ما دارد؛ یکی سهمش یکروز است و یکی یکعمر.
پس آرزوی خیر کنیم برای همدیگه.
در ماراتن، شتابْ ضامنِ پیروزی نیست
ماندهٔ توان را همچون قمقمه در بیابان
جرعهجرعه مینوشم
آهستهآهسته قدم برمیدارم
تلاش اضافه، فقط خستهترم میکند
+
هنوز تا خطِ بهار، راه بسیار است
تمرین میکنم آهستگی را
قدمهای امروزم را مینویسم
یک، دو، سه... همین سه قدم
ــــــــ
تمرین یکشنبه ۵ مهر سال پنج
حسام ایپکچی
پرواز عشق
حسن شماعیزاده
من آدم تعریف نکردنم، آدم توضیح ندادن. من حتی توی یک خط هم سعی میکنم نگم که چه چیزی اذیتم کرده، من از احساساتم نمیگم، من هیچ وقت مشکلاتمو به زبون نمیارم، پس اگه باهات راحتم، ببین چقدر امن بوده جایگاهت توی قلب و زندگیم که تونسته سدِ دفاعیِ بزرگم رو بشکنه.
☕️
اهنگ دوستداشتنیای توی گَنجهی پلی لیست.