11333
با #حس_تازه زندگی کنیم❤️ كد شامد 1-1-74394-61-3-1 مدیر کانال: @aliam_j
منم ایران!
گهی در آتشی سوزان
گهی بازیچهی دستان نااهلان...
منم ایران! منم پیشینهای پربار،
تاریخی تماما عزت و پیکار...
ایرانم!
سرای ببر و شیرانم!
نه بزدلها و بیدلها!
نه جاهلها!
وطنگاه دلیرانم
کمر بستند نابودم کنند اما؛
مگر خورشید را با چادری تیره
اگر از دیدها خارج؛
اگر تا مدتی پنهان؛
ولی نابود، نه! هرگز!
من ایرانم! به پوزِ بچه گرگی آب اقیانوس من ناپاک و چرکآلود، نه! هرگز!
منم مانای جاویدان! منم در بادها، طوفان!
منم کوروش، منم کاوه، منم پیروز هر میدان!
منم کابوس ضحاکان...
منم ایران! منم ایران! منم ایران!
#نرگس_صرافیان_طوفان
🆔 @hessetazee chnl
کجا رسد
به تو مکتوب
گریهآلودم...؟!
که باد هم
نبَرَد
کاغذی که نم دارد..
#صائب_تبریزی
🆔 @hessetazee chnl
.
شنیدم می باری! از آسمان؛ از دل ابرها!
حالا که تصمیم گرفته ای بر زمین های تشنه مان بباری؛ بمان و ببار!
آن قدر ببار تا دیگر چشم های ما نبارد
و قلب هایمان شکوفا شود
لازم است باریدنت آرزوی کودکان سرزمینم نباشد. ان ها باید آرزوهای دیگری داشته باشند؛ آرزوهایی از جنس بالندگی
ببار! بسیار ببار !
رودها خشک شدند و دریاچه ها ناپدید
و از ما کاری ساخته نیست.
#راحله_اصغری
🆔 @hessetazee chnl
مثل جمعههاست دنیا
گرد و پر از حیرانی!
هر چه می رویم نمیرسیم
هر چه بر می گردیم و نگاه میکنیم
تنهاییست و تنهایی!
شک ندارم خدا دنیا را، در یک عصر جمعه
خلق کرده!
بدون گوشه
بدون کنج
گرد و پر از تنهایی!
#حامد_نیازی
🆔 @hessetazee chnl
«این فقط «واژه»ها نیستند که مهربان میشوند، شادمانی به ارمغان میآورند، آشوب میآفرینند، تلخ تر از زهر میشوند، رنج میپراکنند. «تن»ها هم «لحن» و «اثر» دارند: چشمانی که آرام بر هم گذاشته میشوند، دستانی که در بر میگیرند، لبانی که گَزیده می شوند، و شانه هایی که فرو می افتند.»
#ابراهیم_سلطانی
🆔 @hessetazee chnl
با ذوق بمانید عزیزان! با آدمهایی بگردید که ذوقتان را بیشتر میکنند، کارهایی را بکنید و آرزوهایی در سر بپرورانید که باعث میشوند شبها با ذوق و شوق بیشتری بخوابید. آدم فردایِ شبی که با ذوق خوابیده، پوست شادابتری دارد، موهای خوشحالتتری و چشمهای براقتری.... آدم فردای شبی که با ذوق خوابیده، اعصاب و روان آرامتری دارد و حال خوبتری و روز پر بارتری... نگذارید ذوقتان را کور کنند؛ که ذوق و شوق هر انسان، همه چیزِ اوست... ذوقتان که بمیرد، شما هم میمیرید، حتی اگر ظاهرا در حال ادامهی حیات باشید با چهرهای گرفتهتر، غمگینتر و با موهایی سفیدتر...
دور شوید از هر مشغله و هر محیط و هر آدمی که ذوقتان را از شما میگیرد. با ذوق بخوابید و با ذوق بیدار شوید و با ذوق زندگی کنید. باور کنید این مهمترین چیزیست که اهمیت دارد.
#نرگس_صرافیان_طوفان
🆔 @hessetazee chnl
سی سال تمام است که هر صبح جمعه، با گرفته ترین قلب دنیا شماره ات را می گیرم. سی سال تمام است که گوشی را بر میداری و با مهربان ترین صدای جهان هستی، فرشته وار سلام می دهی و می پرسی داری می روی سر کار؟ سی سال است در جواب احوال پرسی قشنگت، لعنتی ترین بغض ها را فرو خورده ام و با شوخ طبعی گفته ام بله ما زحمت کش های جامعه جمعه ها هم می رویم سر کار. سی سال است آن سوی خط به این تکرار خالی از طنز خندیده ای. سی سال است، این سو، کسی بر این طنز سیاه مکرر، به تلخی گریسته است. سی سال تمام است پرسیده ای چه خبر؟ سی سال است دوست دارم بگویم چه خبر جز دوری و سردی و بی حضور تو فرسایشی تدریجی اما سی سال است گفته ام سلامتی و همین!
فکرش را بکن! سی سال فاصله که ما با تلفن های صبح جمعه پرش کرده ایم و این شاید شجاعانه ترین و ارزشمند ترین تلاش برای جاودانگی عشق بی دریغ میان آدمها است، یکی بیگانه در وطن، یکی غریب در غربت اما همواره در کنار هم.
به سلامتی خودت عزیزم! به سلامتی تمام قلب هایی که در دوری و غربت و فاصله همچنان به مهر می تپند!
#نیکی_فیروزکوهی
🆔 @hessetazee chnl
یه وقتایی از سرِ تحسین و تعریف، به آدمها لقب "قوی" میدیم اما یادمون میره همین واژهی بهظاهر قشنگ، میتونه تبدیل به یه بار سنگین روی شونههای اون آدم بشه. انگار تاجی براش میسازیم که وزنش رو فقط خودش حس میکنه. وقتی از کسی انتظار داریم همیشه قوی بمونه، کمکم یاد میگیره آسیبپذیریش رو قایم کنه، از کمک خواستن خجالت بکشه و حتی وقتی دلش تکیه میخواد، صحبت میخواد، سکوت کنه.
قوی بودن به معنی تنها جنگیدن نیست. قویترین آدمها هم گاهی دلشون میخواد یه جا، بدون قضاوت، سرشونو بذارن روی شونهی کسی حرف بزنن، گریه کنن، دردودل کنن... کاش وقتی به کسی (فارغ از جنسیت) میگیم تو قوی هستی، یادمون نره اجازهی خستگی دَر کردن، تکیه دادن و از حرفهای تهِ دلش گفتن رو ازش نگیریم.
🆔 @hessetazee chnl
اتاقهای نامرتب من را یاد زندگی میاندازند. یاد دوست داشتن.
یاد اینکه گاهی چیزی بزرگتر از ما از راه میرسد و همه ترتیبها را به هم میزند.
اتاقهای نامرتب گاهی داستان زنی را روایت میکنند که دلش شکسته، گاهی قصه مردی را میگویند که آواره دلبستگی است.
اتاقهای نامرتب روایتگر آدمهایی هستند که تا صبح را از شدت دلتنگی نخوابیده اند، لب به ظرف غذا نزدهاند، کاغذهایشان را جمع نکردهاند، نوشتههایشان را تمام نکردهاند.
اتاقهای نامرتب قصه کسی را میگویند که شب دیر خوابیده، صبح دیر بیدار شده، قهوه ش را تمام نکرده، لباس خوابش را در کشو نگذاشته، در را پشت سرش قفل نکرده.
اتاقهای نامرتب خبر از زندگیهایی میدهد که از پس ناآرامی برنیامده، که اتفاق بزرگ را به قیمت آرامشهای کوچک نفروخته، که اژ اضطراب نترسبده، که از ترس نترسیده، که از نرسیدن نترسیده.
اتاقهای نامرتب داستان آدمهایی را میگوید که بیقراری را از نزدیک دیدهاند، آدمهایی که قرارشان با زندگی را فراموش نکردهاند، آدمهایی که خودشان را به مرتب بودن عادت ندادهاند.
امیر علی بنی اسدی
🆔 @hessetazee chnl
من از دور دستها آمدهام
از مزارع گندم
از کرتهای جاری
و از سرزمینی که آسمانش
تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی میپوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب میخورد
در رقص هزار و یک ستارهی روشن.
من از دوردستها آمدهام
از کوچههای کودکی
از شهر رنگین قصههای پدر
در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانیش را در نگاهش به من میبخشید.
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسهی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست میدارم
و دیگر گونه یگانهام
مرا تنها میتوان با من سنجید
و تو را تنها با تو!
که سالهاست در جستجوی تو بودم.
با تو آبی میبینم تمام بیناییام را.
چشمانت شکوه شکیبایی
گیسوانت ادامهی بارانها
و دلت ترانهی دریاهاست.
زمزمهی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانهایست که دلم را به بازی میگیرد
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بی رنگ میکند.
در چشم انداز هر کجای طبیعت تو را می بینم
در چشمه، در رود، در دریا، در گل
در درخت، در جنگل، در دره
در دشت، در کوه
با اینهمه هنوز در تو حیرانم!
که تمامی عشقی در یک وجود
و تمامی آرزویی در یک لباس .
#محمدرضا_عبدالملکیان
🆔 @hessetazee chnl
🆔 @hessetazee chnl
«دارچینِ من»
میرم آسایشگاه، واسه دیدن مادربزرگایی که خیلی وقته چشم به راهن.
تا منو میبینن داد میزنن: «بهار اومد.»
براشون گل گرفتم. یه شاخه گل میدم به میناجون، یکی به زریخانم، یکی به صنمگل و...
یه مادر بزرگ دیگه بهشون اضافه شده. داره از پنجره بیرون رو نگاه میکنه. میرم نزدیکش، روی موهاش انگار برف نشسته! سفیدِ سفید!
میگم: «سلام . . .»
جواب نمیده. میناجون از اون ور اتاق داد میزنه: «بهارجان گوشاش سنگینه مادر، آلزایمرم داره»
نگاهش میافته به من! آروم میگه: «سمعکمه توی کشوئه»
سمعکش رو برمیدارم و میذارم توی گوشش. دوباره سلام میدم. نگاهم میکنه، سرشو تکون میده.
میگم: «من بهارم . . .»
چشماش برق میزنه، دستمو میگیره و ازم میخواد بشینم کنارش.
میگه: «اسم من دارچینِ »
میخندم. متوجه خندم نمیشه!
میگه: «آقا ستار بهم میگفت 'دارچینِ من' »
دستامو محکمتر فشار میده.
میگه: «قرار بود بهار که شد، برام انگشتر بیاره که منو از خانداداشم خواستگاری کنه.
چیزی از زمستون نمونده بود که شنیدم طلا؛ آبجی کوچیکم به مامانم میگه: «به دارچین نگیم که اقا سَتّار زیر بهمن گیرافتاده؟»
از اون سال به بعد منتظرم بهار شه که آقا ستار بیاد و با هم بریم سر خونه زندگیمون.» دستاش سرد میشه. دستِ منو ول میکنه. میگه: «تو میدونی کی بهار میشه؟!»
صدام میلرزه، میگم: «هنوز خیلی مونده تا بهار . . .»
میره جلوی پنجره، سمعکشو از گوشش در میاره و میگیره توی دستش. داره برفها رو نگاه میکنه.
مینا جون صدام میزنه! میرم پیشش. میپُرسه: «به تو ام گفت که منتظرِ آقا ستاره؟»
سرمو تکون میدم.
صنمگل عینکشو میزنه به چشمش و میگه: «هیچی یادش نمیاد جز همین یه اتفاق . . .»
بلند میشم که برم. توی چهارچوب در وایمیسم و به میناجون و زریخانم و صنمگل و . . .
میگم: «سری بعدی که اومدم نگید بهار اومد.
دارچینِ من چشم به راهه بهاره! آقاستار هم هیچوقت قرار نیست بیاد . . .»
#مریم_عباسی
اینهمه فساد و ویرانی طبیعی نیست! اینهمه خشکشدن، آلودگی، نباریدن! اینهمه کمبود انرژی، آب، برق! اینهمه آتش گرفتن، سوختن...
کمر به نابودی ایران بستهاند! وگرنه تالابهای چندهزارساله و جنگلهای چندین میلیونساله را که نمیشود راحت از پای در آورد! نمیشود راحت به مردمی که سراسر امیدند قبولاند که هیس! فریاد بزنی که چه؟ صدایت به کجا میرسد؟ نمیشود راحت دریاچهای را خشکاند که از پرآبیاش شکایت میکردهاند پیش از این!
طبیعی نیست! طبیعی نیست این حجم از ویران شدن! طبیعی نیست اینهمه به قعر کشاندن و نابود کردن! کدامین گروه از کدامین جغرافیا کمر همت به نابودیِ این خاک و این مردم بستهاند؟! میخواهیم شاد باشیم، اما سوال اینجاست که چگونه؟ چگونه باید خودمان را به نفهمیدن بزنیم؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
🆔 @hessetazee chnl
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
آواز: #ثمین_قربانی
#دستگاه_شور
🆔 @hessetazee chnl
تا میروی شروع کنی و به گود برگردی، ناگهان ضربهها شروع میشوند و طعنهها شروع میشوند و آزار دادنها شروع میشوند... انگار که این مردم با آدمِ تسلیمشده و گوشهی رینگ افتاده هیچکاری ندارند! تو زمانی در کانون توجهشان قرار میگیری و مهم میشوی که از تماشای درماندگیات ناامیدشان کردهباشی و بلند شدهباشی و ایستادهباشی و برای هدفی در حال نبرد باشی...
#نرگس_صرافیان_طوفان
🆔 @hessetazee chnl
روی تابآوریات کار کن عزیز من. طاقت بیاور دوستت نداشتهباشند، طاقت بیاور تاییدت نکنند، تو را نپذیرند و قبولت نداشتهباشند. دنیاست، کلاس درس نیست و همه معلم تو نیستند که رد و تاییدشان ملاک باشد و اصلا قرار نیست نظراتشان برای تو اهمیتی داشتهباشد. قرار نیست تمام آدمها تو را دوست داشتهباشند، با تو موافق باشند یا رفتار و احساسات تو را بپذیرند و تو را تایید کنند! قرار نیست کامل و بینقص و از هر لحاظی بهترین باشی و قرار نیست هر چیزی را بفهمی و از هر موضوع مربوط یا نامربوطی سر در بیاوری و هر راه رفته یا نرفتهای را بلد باشی. قرار نیست دیگران مطابق میل تو باشند و قرار نیست تو مطابق میل دیگران باشی!
تفاوتها و نخواستنها و نشدنها را که بپذیری و برای خودت که مرز تعیین کنی، همه چیز در درستترین حالت ممکن پیش میرود.
جهان و احتمالات را ول کن عزیزم، حواست را به خودت بده و روی خودت کار کن و مطمئن باش خودت که با خودت کنار بیایی، همه چیز درست میشود.
#نرگس_صرافیان_طوفان
🆔 @hessetazee chnl
برای شاد بودن، میبایست که عشق ورزید. هرچه میخواهد باشد. گلدانی کوچک، پرندهای آنسوی پنجره، یا عابری میان خیابانهای دلت. بدون عشق، هیچ چیز این زندگی زیبا نیست ...
🆔 @hessetazee chnl
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟
#شهریار 🌿
🆔 @hessetazee chnl