مرده بُدم زنده شدم
گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد
و من
دولت پاینده شدم...!
مولانا | دیوان شمس | غزل شمارهی 1393
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
اینبار آیلو...
مرسی از شماهایی که قلب گذاشتین واسه این بچه، یا لایک زدین و یا دیدین و توی سکوت حضور داشتین...♥️
اما شما که دیسلایک کردین، از خلوت ما برو بیرون و لفت بده. اگر هرکسی خوشش نمیاد فقط ازینجا بره بیرون !
ترجیح میدیم ۱۰ نفر تو دارکوب بمونیم با هم دوست اما ده تا آدم که زندگیِ یه موجود زنده براش مهمه !
اگر نفسی هست ازین کلِ وجود داشتن و "هستن" میاد و تویی که ارزشی برات نداره با احترام از خلوت ما فقط برو بیرون، به اندازهی کافی اینجا تاریک هست و به قول حافظ جان
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ...دیگه تو خلوتمون نیازی به اونیکه عشق و نفس رو نمیبینه، نداریم.
ای پاسبان بر در نشین، در مجلس ما ره مَده
جز عاشقی آتش دلی کآید ازو بوی جگر...
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
به یاد فرشته ای که ملاقاتش نکردم ولی میدانم مراقب عزیزم بود.
The MOON will remain in the SKY forever...
گلها چرخان پراکنده میشوند
در باد
هم چون برف،
آنچه در اطراف میریزد
خود منم...
#کینت_سونه
یکدیگر را دوست بدارید یا بپوسید...
#ویستن_هیو_آودن
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی...
خیام
حرف مرا گوش کن
باده جان نوش کن...
بیخود و بیهوش کن
خاطر هشیار را !
#مولانای_جان
وقت آن شد
که به زنجیرِ تو دیوانه شویم...
بند را برگسلیم
از همه بیگانه شویم!
جان سپاریم
دگر ننگِ چنین جان نکشیم!
خانه سوزیم
و چو آتش
سوی میخانه شویم...
مولانا / دیوان شمس / غزل شمارهی 1649
کسی کو یار صبر آمد
سوار ماه و ابر آمد
مکن باور که ابرِ تَر
گدای ناودان باشد !
مولانا/ دیوان شمس / غزل شمارهی ۵۶۸
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی
اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها
که عشق آسان نمود اوّل
ولی
افتاد مشکلها...
«سگی مرده است»
سگم مرده است
من او را در باغ خانه
كنار ماشين زنگزده گور كردهام
روزی درست در همانجا به او خواهم پيوست
اما حالا او رفته است با موهای در هم بر همش
و من، ماترياليست، كه هرگز
به هيچ بهشت وعده داده شده در آسمان
برای هيچ بنی بشری باور نكردم
به بهشتی باور دارم كه هرگز به آن نمیروم
بله به بهشتی باور دارم كه متعلق به سگهاست
جايی كه سگ من در انتظار رسيدنم است
دم بادبزنیاش را به نشان دوستی تكان میدهد
آی، من از اندوهی در اين زمين سخن نمیگويم
من، از از دست دادن يك دوست میگويم...
پابلو نرودا | برنده جایزه ادبیات نوبل | از کتاب: اگه فراموشم کنی
زیبای معصومم 🖤🖤
عشقت تنها نور پاک در این تاریک روزگار
کاش حالا که رفتی، دیگر "نبودم."
🌒... 🎧 @Darrkoob
یکهو و بیمقدمه دید که، از الان تنهاست...
نام داستان: دوکو
نوشته : احسان عبدی پور
بیست دقیقه پرت شویم.
عجیب،
عجیب...
🌒... @Darrkoob
در من کسی پیوسته میگرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است...
.
.
.
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
- نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت....
.
.
.
از عهدِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سرِ غم میگذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشقوش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش میخواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش میخواهد ز عاشق
وانگه که رویی مینماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمیدانند
نقشش نمیخوانند
دل میگریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینهی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرفِ نادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است...
از من به من فرسنگها راه است!
خاموشم اما
دارم به آوازِ غم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند
خاموش باید بود...
غم داستانی تازه سر کردهست
اینجا سراپا گوش باید بود ...
.
.
.
- ای غم ! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یادِ کس نمیآید
آغازِ این راهِ هراس انگیز...
چونان که خواهد رفت از یادِ کسان افسانهی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشتِ ماست
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست...
- ای غم ! نمیدانم
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود
اما
درین کابوسِ خون آلود
در پیچ و تابِ این شبِ بنبست
بنگر
چه جانهای گرامی رفتهاند از دست !
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته میگرید
در من کسی آهسته میگرید...
هوشنگ ابتهاج
@Darrkoob