18485
کتاب یک دنیاست یک زندگیست کتاب #بیشتر_بخوانید #بیشتر_بدانید کتاب گنیجینه ای که هر کسی به آن دست پیدا نمیکند. 👈 ادمین قفسه کتاب جهت تبلیغات ، نظرات ، معرفی کتاب @Mr_Books 👈👈 کد شامد 1-1-297534-61-4-1
ا🌿🌹🌱
یوسف قلب خرابم شده ای میدانی؟
بازهم حرف دل از دیده ی من میخوانی؟
شده ام خانه خراب از غم بی مهری تو!
تو چرا بی خبر از حال دلم می مانی ؟
خنده بر لب نزدی؛ وااای دو چشمم تر شد!
ای دلم زار نزن ! شکوه نکن پنهانی!
شده چشم سیهی قاب به دیوار دلم
بی خبر مانده ای از حالِ دلم؛ نالانی
ًگوشه ی دنج دلم باز پریشان شده است
کِی به پایان رسد این وهمِ شب ظلمانی
بوسه گاهم شده کنج لب تو وااای بیا!
بار دیگر بده بر روح و دلم سامانی !
شده ام حبس بر آن تنگ بلورِ دل تو
دل خوشم گر بشوم کنج دلت زندانی
موقع رفتن تو بند دلم پاره شد و -
شده این جادّه از چشمِ ترم بارانی
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
یک زمان ,فلسفه ی زیستنت من بودم
اول و آخرو متن سخنت من بودم
آنقدر محو تو بودم که دعا می کردم
کاش نقاشی روی بدنت من بودم
تو به دنبال من و ما شدنت بودی و حیف
غافل از اینکه همان نیم منت من بودم
مدتی هست تبسم به لبت دیگر نیست
نکند تلخی کنج دهنت من بودم
چه گناهی بجز از مهر و محبت سر زد
گفته ای وصله ی ناجور تنت من بودم
آنکه در روز وداع تو و تنهایی عشق
ِ می کند گریه به روی کفنت من بودم
دلم از حسرت آغوش تو سرریز شده
کاشکی عطر خوش پیرهنت من بودم
رفتی و ماندن من بی تو دگر بی ثمراست
یک زمان فلسفه یزیستنت من بودم
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
.
چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا بدست آورده ام افکار پنهان شما
مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعله ئی آشفته بود اندر بیابان شما
فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما
می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما
حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
#اقبال_لاهوری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
با بادهای وحشی با غصههای اهلی
آن شیرمستِ مستم با ردِپای اهلی
گرگ است و گلهاش را بردهست تا لبِ تیغ
تیغ است بر لبِ من با یک صدای اهلی
سرخ است روی حاکم خونش هم اهلِ اهل است
در جایگاه وحشی اما به جای اهلی
خون از رگی گذشت و خون از رگی جهید وُ
خون از حدش گذشته از مرزهای اهلی
اهل کتاب و وحشت هم نام سرخ و سبزیم
ما وحشیان قرنیم با یک خدای اهلی
با صبح سر شکسته شب تا به روز خسته
زندان همیشه قصر است نزد رهای اهلی
#تمنا_توانگر
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
ای ناب ترین میوه یِ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻩ
خوشمزه تر از شهد ﻟﺒﺖ کس نچشیدﻩ
باید که به چنگ آورمت با همه سختی
پا پس نکشد عاشقت از رای و عقیده
ﺑﺎ دلبری ات ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﻭجودم
ﭘﺲ ﮐﯽ ﺑﺸﻮﯼ مرهم ﺍﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺗﭙﯿﺪه
با آن که خدا خالق آثار قشنگ است
طرحی به فریبایی چشمت نکشیده
گلواژه بپاشم که بیایی به سراغم
با دامنی از مثنوی و شعر و قصیده
از بسکه صبا روسری ات را بهعقب برد
صد کوچه معطر شده از بوی وزیده
بانو عسلم عاقبت از عشق وصالت
جان را بدهد واله ی تو بر سر ایده
#علی_قیصری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
هر سینہ ڪجا محرم اسرار تو باشد؟
هر دیدہ ڪجا لایق دیدار تو باشد؟
مستان دل اغیار چہ لازم ڪہ درین عهد
هر جاے ڪہ قلبے است بہ بازار تو باشد
هر آینہ آن دل ڪہ قبول تو نیفتد
ڪے قابل عڪس مے رخسار تو باشد
من خاڪ رهت گشتم و گردے ڪہ پس از من
برخیزد ازین خاڪ هوادار تو باشد
تو گرد ڪسے گرد ڪہ او گرد تو گردد
تو یار ڪسے باش ڪہ او یار تو باشد
غیر از تو نشاید ڪہ ڪسے در دلش آید
آنڪس ڪہ دلش محرم اسرار تو باشد
سلمان اگر از یار غمے در دلت آید
باشد ڪہ غم یار تو غمخوار تو باشد
اے صوفے اگر جرعہ این بادہ بنوشی
زان پس گرو میڪدہ دستار تو باشد
ظاهر نشود تا همہ از سر ننهے دور
فرقے ڪہ میان سر و دستار تو باشد...
#سلمان_ساوجی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
کاش می شد در نیازم عشق را دعوت کنم ...
کاش می شد بهتر از آن با خدا صحبت کنم....
کاش می شد یک شب از شبهای عمرم با خدا
بی خیال از آب و نان در گوشه ای خلوت کنم....
کو مرادی، مرشدی یا خضرِ دانایی که من
همچو موسی مدتی در محضرش خدمت کنم...
تشنه ام من تشنه ی آبی که اسکندر نخورد
می رسم روزی به آن اما اگر همت کنم...
ترسم آخر مثل دل هایی که دورند از خدا
من به این دل مردگی های خودم عادت کنم...
باید امشب شوق رفتن در سرم پیدا شود
کوله بارم کو؟ که از "من " تا " خدا " هجرت کنم
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه ِ تاریک و خاموش
***
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
***
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
***
فروخواندم به گوشش قصهٔ عشق :
تو را می خواهم ای جانانهٔ من
تو را می خواهم ای آغوش جانبخش
تو را ، ای عاشق دیوانهٔ من
***
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
***
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
#فروغ_فرخزاد
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
به جانیان برسانید : جان اضافی نیست
که هشت سال جوان داده ایم…. کافی نیست؟
بخوان صدای مرا … شعر نیست، دین من است
«تبار خونی ِ گلهای» سرزمین من است
بترس و کینه ی این قوم را زیاد مکن
به دستبوسی ِ روباه، اعتماد مکن!
بر آن شدند که کار ِ تو را تمام کنند
از آن بترس که خرگوشها قیام کنند!
به ساکنین شب از صبح ِ روسپید مگو
به مادران ِ پسر داده از امید مگو
برای گریه ی بالای دار روضه بخوان
برای این وطن ِ داغدار روضه بخوان
بزن به سینه که با این سرود گریه کنیم
به سوگواری ِ اروند رود گریه کنیم…
به آفتاب عرق کرده ی تموز قسم
به تشنه کامی ِ این خلق ِ تیره روز قسم
به جور باد … به گلبرگهای چیده ی ما
به خاک سرخ … به گلهای سربریده ی ما
«که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند»
از : #حامد_ابراهیم_پور
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
از غزلهایش کمی، از بوسههایش اندکی
ای لب خوشبخت من! قند مکرّر میمکی
این درختِ گُل که من در خانه دارم ناقص است
کاملش باید کنند این بازوان پیچکی
آنچنان شعری بگویم در هوای عشق تو
تا که یار مهربان آید به یاد رودکی
میروم هر روز با این شیطنتهای ملیح
دست در دست تو تا رنگینکمان کودکی
در کنار من نشین در ساحل زایندهرود
تا تماشایی شوند این ماهیان پولکی
در کنارم باش، بعد از چند روزی میرسد
روزهای خستگیها، خوابهای بختكی
#آرش_شفاعی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
تو هم با من نمی مانی ، برو بگذار بر گردم
دلم می خواست می شد: با نگاهت قهر می کردم
برایت می نویسم آسمان ابری ست ، دلتنگم
و من چندی ست دارم با خودم ، با عشق می جنگم
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشم هایم را ، سکوتم را ، صدایم را
اگر می شد برای دیدنت ، دل دل نمی کردم
اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم !
دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده
همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته
خدایش را رها کرده ، به چشمان تو دل بسته
تو هم حرفی بزن ، چیزی بگو ، هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری ؟!
خودم می دانم از چشمانت افتادم ، ولی این بار
بیا و خورده هایم را ز زیر دست و پا بردار
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
در نمازم فکر میکردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم
بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم
شیشهی مِی را اگر نشکسته بودم دستِکم
با خود از لبهای سرخت یادگاری داشتم
آنچه ما آموختیم از عمر، درسِ رنج بود
ای فلک من سنگدل آموزگاری داشتم
چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز میگشتم اگر چشمانتظاری داشتم
در دلت یادی هم از من نیست میدانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
عاشقی درد قشنگیست دوایش نکنید
عشق در دل اگر افتاد رهایش نکنید
گریه ی مستی و شبگریه تفاوت دارد
هر که مجنون شده دیوانه صدایش نکنید
دل به هر رهگذر قدر ندانی ندهید
سینه را خانه ی هر بی سر و پایش نکنید
از ازل بوده و تا روز ابد خواهد بود
حیف از آن خانه که با عشق بنایش نکنید
حضرت عشق عزیز است و از اینرو سخت است
حاکم دل شود و جان به فدایش نکنید
یک جهان دین جهان، مانده بدهکار به عشق
گله ای نیست، شما نیز ادایش نکنید
تازگیها به گمان حال و هوایش خوش نیست
می رود عشق، اگر چاره برایش نکنید
عشق برجسته ترین معجزه ی تاریخ است
بهتر آنست که از سینه جدایش نکنید
#علی_دشتی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
•
مرگ بزرگترین باخت زندگی نیست ...
بزرگترین باخت زندگی،
چیزهایی است که درون شما میمیرند
وقتی هنوز زندهاید!
@Bookscase 📕
ا🌿🌹🌱
مرا تو راحت جانی و من تو را نگران
گناه کیست که من با توام، تو با دگران
اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است
جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن
به جستوجوی تو در چشم خلق خیره شدم
غریبهاند برایم تمام رهگذران
عجب ز عشق که هرکس حکایتی دارد
از این گدازهی آتشفشانِ در فوران
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشهء میخنانه بمیرم
درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سرِ شانه بمیرم
من دُرّ یتیمم، صدفم سینهء درياست
بگذار یتیمانه و دُردانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش،
تا بی وطن و از از همه بیگانه بمیرم
سرباز جهادم من و از جبههء احرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم
من بلبلِ عشّاق به دامی نشوم رام
در دامِ تو هم بی طمعِ دانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم..
#شهریار
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
مانند غریقی که پر از وحشتِ آب است
میگردم و دستم پیِ یک تکّه طناب است
دلتنگی و تنهایی و اندوه و صبوری
این عاقبتِ تیرهی یک عاشق ناب است!
آن مردِ پر از شور و غزل، بعدِ تو جان داد
این آدمِ کوکی، جسدی پشت نقاب است
یا مشکل ارسال پیام از دل ما بود
یا منبع گیرندهی قلب تو خراب است!
زاییدهی دردیم و بهبارآمدهی عشق
در مکتب ما، عشق فقط، حرف حساب است
یک جمله بگو دلبرکم! حرف دلت چیست؟
عاشق شده این شاعر و دنبال جواب است...
#محسن_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آنها نکنی
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی
#حافظ
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
.
.
دوستت دارم و از حال دلت بی خبرم
چه کنم کز غم عشق تو در آمد پدرم
از همان روز که دیدم خم ابروی تو را
تو چه دانی که از آن روز چه آمد به سرم
به هوای رخ زیبای تو در کنج قفس
همچو آن مرغک سرکندہ بی بال و پرم
بی تو هر ثانیه اندازہ یک سال گذشت
من به دنبال همه عقربه ها در گذرم
چشم می بندم و هر بار تو را می بینم
از همه خاطرہ های تو دگر خون جگرم
بی تو طوفان زدہ دشت جنونم آری
غرق سیلاب غم تو شدہ اين چشم ترم
زیر باران که بشوید تن بی جان مرا
مثل آن زورق بشکسته به سوی سفرم
از غم دوری تو یوسف گمگشته من
سینه ام چاک و دلم خون و زلیخا بصرم
منم آن شاپرک سوخته محفل غم
ز جفای تو و سودای تو شمع سحرم
تو بیا جسم مرا با لب خود جانی بخش
تا که دل از غم دوری تو بیرون ببرم
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
یک نفر دارد مرا هر دَم هوایی می کند
عاشقم کرده ولی بی اعتنایی می کند
بی وفا با اینکه می داند دلم درگیر اوست
مثل یک بیگانه او از من جدایی می کند
دل به سودای کسی جز او نمی گوید سخن
در دلِ من او فقط فرمانروایی می کند
آرزو کردم بماند ،در کنار من نماند
من نمی دانم چرا او بی وفایی می کند
باوجود اینکه می آزارد این دل را ولی
دل مرا همواره سمتش رهنمایی می کند
چند روزی می شود از او ندارم یک خبر
غم درون سینه ام زور آزمایی می کند
شب که می آید دلم آرام می گیرد کمی
شب مرا در گیرِ حسی ماورایی می کند
آسمان هم صحبت ماه است و می خندد ولی
ماه من پس ای خدا کی رونمایی می کند
؟
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
ای عشق! ای شکنجهگر مهربان من
دلسوزی تو میزند آتش به جان من
من راضیام به مرگ، مرا زجرکش مکن
درد فراق بیشتر است از توان من
کام از هزار جام گرفتم ولی هنوز
خالیست جای بوسهء تو، بر لبان من
ویرانه است خانه من بی حضور تو
آشفته است بیسر زلفت جهان من
بازآ و قفل بشکن و آزاد کن مرا
ای قهرمان گمشدهء داستان من
بر تربتم دو غنچه به هم بوسه میزنند
عشق است و زنده است هنوز آرمان من
#فاضل_نظری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
من به آتشکده ی چشم تو محدود شدم
و زدی آتش و من پیروِ نمرود شدم
مثل پروانه که دیوانه شمعی شده است
عاشق شعله شدم ، سوختم و دود شدم
آمدم خیر سرم منجی پروانه شوم
همچو پنبه، وسط معرکه نابود شدم
یک خیابان بلندم که پس از رفتن تو
پر شدم از تو و با فکر تو مسدود شدم
تکه چوبم که خودش ارزش چندان که نداشت
به تو برخوردم و با عطر تنت عود شدم
امتحان لب تو سخت ترین مسئله است
هر سری سر به هوا بودم و مردود شدم
و از آن روز که برداشته ای روسریت
لای موهای تو گم گشتم و مفقود شدم
#علی_قهرمانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
غمگینم از حال وطن ،تلخ است افکارم
کابوس میبینم ،ولی بیدارِ بیدارم
از کشورم تاریخ هم شرمنده خواهد شد
از زخمهای پیکرش گر پرده بردارم!
کفتارها از بوی خون در شهر سرمستند
داغِ هزاران لالهیِ خونین کفن دارم
رنج عجیبی میبرم از زنده بودن چون
شرمندهیِ آن کفشهایِ پایِ دیوارم
با قصد ساقه آمده دشمن ، تبر در دست
باید بمانم، ریشه هایم را نگهدارم
در آتش و خون میزنم فریادِ آزادی
من خشمِ پنهانِ گلویِ بر سرِ دارم....
#بیتا_خزلی
۸ بهمن ۱۴۰۴
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
آخرش درد دلت، در به درت خواهد کرد
مهره ی مار کسی کور و کرت خواهد کرد
عشق یک شیشه ی انگور کنار افتاده است
که اگر کهنه شود مست ترت خواهد کرد ...
از همان دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده ام؛خون جگرت خواهد کرد
ناگهان چشم کسی سر به سرت می ذاره
بی محلیش ولی جان به سرت خواهد کرد
جرم من خواستن دختر ارباب دِه است
مادر! این جرم شبی بی پسرت خواهد کرد ....
همه ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد
#امیر_سهرابی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم ...
یارای گفتن گلهها نیست، بگذریم ...
دردی ست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم ...
گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟؟؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم ..
ابری که میگذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکانِ ماندن ما نیست، بگذریم ...
هرچند دشمنم شدهای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست ... بگذریم ...
#سجاد_سامانی
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
چندیست که از چهره ی خندان خبری نیست
ابری شده دلها و ز باران خبری نیست
حالا که درختان همه سبزند و زمین سبز
صد حیف که از فصلِ بهاران خبری نیست
دلها همه پژمرده شد از سختی ایّام
در سینه ی پُر درد ز درمان خبری نیست
درگیر به اشعار و غزلها شده ایم و
غافل که ز چشمان غزلخوان خبری نیست
در پیچ و خم کوچه ی تنهایی دنیا
افسوس که از یاری یاران خبری نیست
ما را چه شده ؟باز چرا مُرده محبت
از رأفت و اندیشه و ایمان خبری نیست
دل عاشق و دیوانه ی اللّه که باشد
از وسوسه و حقّه ی شیطان خبری نیست
ای کاش ببینیم که جز چهره ی خندان
از مردم غم دیده ی ایران خبری نیست.!
#بهزاد_غدیری
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
ا🌿🌹🌱
ای کاش بیایی که #غزل خوانِ تو باشم
سرمست ترین واژه ی #دیوانِ توباشم
تنها #غزلم را تو مخاطب بشوی چند
من هم که فقط #شاعر چشمان توباشم
تعبیر بکن خواب مرا #یوسفِ قلبم
تاهمچو #زلیخا عاشق وحیران توباشم
در #شهردلم جز تو کسی خانه ندارد
فرمان بده ای گل که به #فرمانِ تو باشم
یک عمر به جز وصل تو در سر نپراندم
هرلحظه دلم خواست که #قربانِ تو باشم
#دل درقدمت فرش نمودم توچه کردی؟
صد عهد #شکستی که پشیمان توباشم
یک عمر نشستم به تمنای #وفایت
یک #روز نشد شاهدِ پیمان تو باشم
#بهار_انجل
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂
| دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
- فرخی سیستانی
💙@Bookscase
👇ادامه
(داستان: آسمان مهتابی)
نویسنده: الناز سراج
قسمت: شانزدهم
مهم این نبود که دیگران حقیقت مرا باور نمی کردند. مهم این بود که من تنها بودم و فقط الله متعال بود که مرا کمک می کرد. بعد از او هر شب را همانطور می گذراندم.
پیش خانواده نشسته بودم تا که پدرم گفت: فلانی چنین ویژگی ذاتی داشت و چیزهایی را می دید. که آدمهای دیگر قادر به تماشای آنها نبوده. بعد از مدتی خسته شده و گفته خدایا این حکمت را از من بگیر تا رنج نکشم، زیرا دانستن چنین حقایقی انسان را به تباهی مغزی و فکری می رساند.
با خود فکر کردم، یعنی او هم به مانند من بوده؟ اتفاقات جالبی برایش رخ می داده، و اینچنین رنج می کشیده.
آیا خوب شده بعد از دعاء کردن؟!
تمام شب ذهنم مشغول بود. شب به خواب رفتم. پس سر همان ساعت بیدار شدم. تا چشمهایم به آن حباب و دودها خورد ناگهان از تح دل جیغ کشیدم به صدای بلند..
همه بیدار شدند. پدرم و مادرم و برادر کوچکم بیدار شده بودند، برادرم خیلی ترسیده بود و گریه میکرد. پدر و مادرم با خشم به طرفم نگاه می کردند.
و پدرم دستم را گرفت و گفت برو از اتاق بیرون و امشب حق نداری اینجا بخوابی، تو هر شب همین کارهای مسخره را انجام میدهی، و مارا اذیت میکنی.
برو بیرون و تا صبح حق آمدن را نداری، دختر دیوانه!
خودش رفت داخل اتاق و دروازه را محکم بست، بدنم میلرزید. آخر منهم کوچک بودم. گناه من چی بوده؟!
رفتم به طرف بالکن و از ترس به طرف سقف نمی دیدم. چهار ستون بدنم میلرزید.
#ادامه_دارد
فرداشب
@Bookscase📚📚
🍃🍂🌸🍃🍂