3290
ترجمه بدون سانسور مجموعه بلادونا ⚰️💜🫐 کتاب های بهار. م: @LunariaBooks ناشناسم: https://t.me/SendHarfBot?start=2da666f7b284
#فوکس_گلاو
#پارت_325
سیگنا کف دستهایش را دو طرف صورت دث گذاشت و گفت: «گوش کن ببین چی میگم... من عاشقتم. تو منو خوشحالتر از چیزی که بودم کردی. اگر فقط یه شب دیگه داشته باشیم، میخوام چیزی باشه که همیشه بتونیم بهش فکر کنیم.»
دستهایش به پایین لغزید و انگشتانش با انگشتان دث در هم تنید. دست دث را به لبهایش برد و بند انگشتانش را بوسید. دث ساکت ماند، اما وقتی سیگنا جدا شد و به سوی اتاقی که روزی امید داشت با او شریک شود برگشت، اعتراضی نکرد.
این آرزو چیزی بیش از یک خیال کودکانه نبود. با وجود مسائل میان آنها که به بزرگی زندگی و مرگ بود، سیگنا باید میدانست که چنین رویایی هرگز به واقعیت نخواهد پیوست.
حتی وقتی وارد اتاق شدند و در را پشت سرش بست، دست دث را رها نکرد. میترسید اگر لحظهای دستش را رها کند، او برای همیشه ناپدید شود و این پایان داستانشان باشد. بنابراین دث را نزدیک خود نگه داشت، به سمت تخت رفت و رو در روی او ایستاد.
هیچ نشانی از شادی در چشمان دث نبود. آن خونسردی همیشگی و دودیرنگ که سیگنا به آن خو گرفته بود نیز وجود نداشت. در عوض، وقتی روی تخت نشست و سیگنا را روی پاهایش نشاند، فقط غم و اندوه در نگاهش موج میزد.
گفت: «تو دنیای منی، سیگنا فارو.»
نرمی صدایش تهدید میکرد که عزم سیگنا را در هم بشکند. مجبور شد سرش را برگرداند و چشمانش را در برابر بوسههای نرمی که روی گردنش فرود میآمد، ببندد.
دث ادامه داد: «هر اتفاقی که فردا بیفته، بدون که این آخرین شب ما با هم نیست. قسم میخورم هیچ چیز نمیتونه مانع جنگیدنم برای رسیدن به تو بشه.»
سیگنا گفت: «میدونم که همینطوره.»
این کلمات زیباترین نغمه برایش بودند و آنها را چون وعدهای گرانبها در دل نگه داشت. اجازه میداد فیت گمان کند پیروز شده است. نه او و نه دث هیچگاه از جنگیدن دست نمیکشیدند.
این لعنتی اشکمو درآورد😭😭😭
به شدت یاد دث بیچارهم افتادم😢
#فوکس_گلاو
#پارت_322
سیگنا حرفش را قطع کرد: «من مال تو نیستم!»
برایش مهم نبود چه خاطراتی بینشان بود. اهمیتی نمیداد در زندگی دیگری چه معنایی برای هم داشتهاند. حالا فیت همان شروری بود که قسم خورده بود هرگز نباشد. ادامه داد: «من و تو به هم پیوند نخوردیم و نخواهیم خورد، مگه اینکه شرایط منو قبول کنی. من یه شب دیگه میخوام.»
از چهره تا حالت بدن فیت، همهچیز نشان از آشفتگیاش داشت. با این حال حتماً دریافته بود که سیگنا هر کلمهاش را جدی میگوید.
او گفت: «این بیشتر از چیزیه که اون لیاقتش رو داشته باشه، ولی من شبت رو بهت میدم. فقط یه شب، برای خداحافظی.»
این کافی نبود. هرگز کافی نخواهد بود. با این حال خم شد و تکهای شیشه شکسته را برداشت، به انگشت شستش فشار داد و پس از جمع شدن خون، دستش را به سمت فیت دراز کرد و گفت: «قبل از اینکه با هم پیوند بخوریم، باید قبول کنی نه تنها هر وقت خواستم دث رو ببینم، بلکه بتونم بدون اینکه آسیب ببینم بهش دست بزنم. به این قسم بخور و اینکه به محض بسته شدن پیمان، الیجا رو آزاد میکنی... و بعد تو یه عروس برای خودت داری.»
دث دستش را به سوی او دراز کرد و گفت: «سیگنا...»
و وقتی سیگنا از کنارش رد شد، قلبش تقریباً از هم پاشید.
فیت لبخند نزد و فقط به سیگنا خیره شد. سوزنی از جیب جلیقهاش بیرون آورد، آن را در انگشت شست خود فرو کرد و سپس به انگشت شست سیگنا فشار داد تا پیمان خونین را مهر کند. گفت: «با شرایطت موافقم.»
اگر فیت فکر میکرد با این کار میتواند پیروز شود، سخت در اشتباه بود. سیگنا نمیدانست چقدر طول میکشد، اما بالاخره از چنگش میگریخت. دیر یا زود، دوباره دث را پیدا میکرد، چه در این زندگی و چه در زندگی بعدی.
پ.ن: هیچوقت فک نمیکردم یه روز واسه دروگر مرگ گریه کنم. ینی دلم کباب شد واسش😭💔
#فوکس_گلاو
#پارت_320
غرید: «نمیتونی کسی رو مجبور کنی باهات بمونه.» هوای اطرافش چنان سنگین بود که گویی فیت به خس خس افتاده و صورتش کبود شده بود. ادامه داد: «اون قراره تا ابد از تو متنفر باشه، و منم همینطور.»
فیت به سختی توانست زمزمه کند: «من کسی رو مجبور نمیکنم. هر پیمانی هم که ببندیم، سیگنا با اراده خودش بهش متعهد میشه.»
رشتههای طلایی که در سراسر سالن رقص میدرخشیدند، روشنتر و روشنتر شدند تا اینکه دث کمی از فشار خود کاست تا فیت نفسی عمیق بکشد. فیت نیازی به کلمات برای روشن ساختن تهدید خود نداشت؛ رشتههای او به همه چیز متصل بودند، و سیگنا قبلاً یک بار دیده بود که او به چه آسانی میتوانست آنها را دستکاری کند.
سیگنا برای ایستادن در مقابل دو مرد، از عرض سالن رقص عبور کرد و پرسید: «برای همین بود که بهم گفتی یه مهمونی بگیرم؟ نه برای اینکه کمکم کنی، بلکه برای اینکه بفهمم هیچ راهی برای نجات الیجا ندارم جز اینکه به تو تکیه کنم؟»
فیت در حالی که خودش را از چنگال دث رها میکرد، با لحنی تیره گفت: «من فقط قطعات رو کنار هم گذاشتم تا تماشا کنم داستان چطور پیش میره. مگه وقتی گفتم حاضرم هر کاری لازم باشه انجام بدم، منظورم رو واضح بیان نکردم؟ مگه جوابهایی رو که قول داده بودم بهت ندادم؟»
سیگنا از همان اول میدانست که اعتماد کردن به فیت چقدر غیرعقلانی است، با این حال، هیچ گزینه دیگری وجود نداشت. او آزاد بود که پیشنهاد او را بپذیرد یا نه، اما وقتی دزدکی به بلایث نگاه کرد و دید که چقدر رنگ پریده است و چقدر محکم بازوهایش را دور خودش حلقه کرده، فهمید که هیچ انتخاب دیگری وجود ندارد. حداقل نه انتخابی که از الیزا و خانواده هاثورن محافظت کند.
دث یک بار قول داده بود که این دنیا را برای سیگنا به آتش میکشد، و با این حال به نظر میرسید که سیگنا نمیتواند متقابلاً همین کار را برای او انجام دهد؛ زیرا هاثورنها ادعای خود را بر قلب او کرده بودند و او هر کاری که میتوانست برای محافظت از آنها انجام میداد. وقتی سیگنا بمیرد، هر چقدر که بخواهد در کنار دث خواهد بود. اما در حال حاضر، او مستقیماً به چشمان فیت نگاه کرد و تنها چیزی را که میتوانست گفت: «قبول میکنم.»
#فوکس_گلاو
#پارت_319
او قول داده بود هر کاری برای دور نگه داشتن سیگنا از دث انجام خواهد داد و حالا داشت به وعدهاش عمل میکرد. چون برای نجات الیزا، چارهای جز پذیرفتن پیشنهاد فیت وجود نداشت.
....................................................................................................................................................................................
فیت کنار محوطه رقص لم داده بود و با یک دست پتیفور میخورد و با دست دیگر شامپاین مینوشید که پنجره بالکن شکست و دث در میان طوفانی از سایهها فرود آمد. فیت که مشغول گاز زدن به شیرینیاش بود، به زحمت موفق شد پیش از اینکه چراغهای فوکس گلاو خاموش شوند، برادرش را ببیند و دث دستش را دور گلوی فیت حلقه کرد.
جام شامپاین فیت در همان لحظه که دث آن را از دستش بیرون کشید، به دیوار برخورد کرد و خرد شد. در حالی که دث او را به دیوار میکوبید و ساعدش را به گلوی فیت فشار میداد، شیرینی در گلویش پرید و برای یافتن نقطهای برای چنگ زدن دست و پا زد.
دث غرید: «شاید تو جنگها رو شروع کنی برادر، اما همیشه منم که تمومشون میکنم.»
دستش را دراز کرد تا داسش را احضار کند، اما به نظر میرسید یا نمیتوانست یا نمیخواست آن را علیه برادرش بلند کند، چون در نهایت دستش خالی ماند.
درحالیکه سیگنا و بلایث با عجله وارد سالن رقص میشدند، فیت با خشم تف کرد: «دستتو بکش!»
خودش را از چنگ دث آزاد کرد و ادامه داد: «خدای من، سر تا پا گلی هستی! اینجا یه مهمونیه برادر. یه ذره متانت داشته باش.»
سپس لباسهایش را تکاند و تنها در همین لحظه بود که سیگنا متوجه شد بدنهای اطرافشان دوباره بیحرکت شدهاند، آن هم با دهانهایی که بعضی در میانه فریاد باز مانده بود. کنارش، بلایث دستش را روی دهان گذاشت، زیرا دث برادرش را از یقه گرفته بود.
پ.ن: پتیفور یا petit four که با نامهای مینیاردایز و در انگلستان به فنسی نیز شناخته میشود، به شیرینیهای کوچک یا پیشغذاهای شور یکلقمهای اطلاق میگردد. این نام از زبان فرانسوی، گرفته شده و به معنای «فر کوچک» است.
#فوکس_گلاو
#پارت_317
دث پیش از ناپدید شدن به آن سمت، فقط گفت: «کار احمقانهای نکن.»
و سیگنا بدون هیچ شکی میدانست که او و برادرش گفتوگوی خودشان را خواهند داشت.
حالا که تنها بودند، بلایث فاصلهی محتاطانهای را حفظ کرده بود که به سیگنا این حس را میداد که انگار چاقویی در پهلویش فرو رفته است. دیگر اثری از آن دختری که در برف با او میخندید و شبهای طولانی پای چای غیبت میکردند نبود. دیگر آن دوستی که او را مانند خواهر میدانست حضور نداشت و به جای او زنی ایستاده بود که سیگنا نمیشناخت.
سیگنا درحالیکه دعا میکرد بتواند کلمات مناسب را بیابد، شروع به صحبت کرد: «نمیدونم اریس در مورد من بهت چی گفته... نمیدونم در مورد خودش هم چی گفته، اما اعتماد کردن بهش امن نیست.»
بلایث در حالی که بافته را به شکمش میفشرد، گفت: «برام مهم نیست امن باشه یا نه.»
صدایش به طرز عجیبی آرام و عاری از آن تندی که سیگنا انتظار داشت، بود. ادامه داد: «تو هم امن نیستی سیگنا. من دیدم که چطور با یه لمس، یه نفر رو کشتی. تو برادر منو هم کشتی. اون قرار بود بچه دار بشه! حالا اون بچه پدری نداره، ما هیچ مدرکی برای اثبات بیگناهی نداریم و پدرم داره تو سلول از بین میره و تا یه هفته دیگه اعدام میشه. من نمیذارم به خاطر چنین چیزی بمیره.»
وقتی بلایث بافته را به سوی سیگنا دراز کرد، گرمای آن به طرف او ساطع شد و سیگنا با تمام وجود مقاومت کرد تا خودش را عقب نکشد.
بلایث گفت: «میدونم اریس شاهزاده نیست. اما هرچی که هست، قدرت داره. اون قبول کرده در ازای ازدواج تو باهاش، پدرم رو آزاد کنه.»
حالا گرما به پوست سیگنا نفوذ میکرد و کمکم احساس میکرد گویی در حال سوختن است. نفسهایش به بیرمقی خاطراتی شده بود که در ذهنش حک شده بودند.
سیگنا که به مه طلایی رنگ احاطهکننده بافته خیره شده بود، به سختی توانست کلمات را ادا کند، زیرا نور آن چنان درخشان بود که دردناک به نظر میرسید: «فکر نمیکنی این عجیبه؟
#فوکس_گلاو
#پارت_315
سیگنا پیشنهاد کرد: «دوشیزه بارتلی رو پیدا کن. اون چیزی رو که دیده به کسی نمیگه.»
بایرون سری به نشانه تایید تکان داد، سپس منتظر ماند تا الیزا تعادل کافی برای گرفتن بازویش را پیدا کند. آنها در حالی که مه مانند دهانی حریص آنها را در بر میگرفت، پیاده به سمت فوکس گلاو بازگشتند. هر امیدی که سیگنا داشت، با بلعیده شدن کامل پیکرشان در مه، محو شد.
پس این واقعاً پایان کار بود. بدون یافتن مقصر، الیجا به دار آویخته میشد.
به نظر میرسید بلایث نیز همین فکر را میکند، زیرا قدمی به جلو گذاشت و گفت: «نمیشه اجازه بدیم پدرم مقصر شناخته بشه.»
هر اثری از احساسات در زیر نقاب سنگی چهرهاش ناپدید شده بود. او دستش را داخل کرستش برد و تکهای پارچه طلایی بیرون آورد و با جدیت تمام به سمت سیگنا گرفت. ادامه داد: «ما فقط یه راه برای درست کردن این اوضاع داریم.»
در آن لحظه، در حالی که بلایث به چشمان دخترداییاش خیره شده بود، دث جهان را به یخ تبدیل کرد.
این نمیتوانست چیزی باشد که او تصور میکرد... و با این حال، وقتی سیگنا آن بافته را گرفت، حرارت آن چنان سوزاننده بود که آن را رها کرد و دستش را روی سینهاش فشرد تا زخم نامرئی را تسکین دهد.
سیگنا پرسید: «این چیه؟»
بلایث نفسی عمیق کشید و با بازدمش، چنان تغییر کرد که گویی به شخص دیگری تبدیل شده بود... فردی آنقدر سرد و بیاحساس که وقتی چشمانش را تنگ کرد، تقریباً به انسان شباهت نداشت. او پاسخ داد: «این طوری گندت رو جمع میکنی. تو قراره با اریس ازدواج کنی.»
پایان فصل سی و نهم
#فوکس_گلاو
#پارت_313
به سختی یک ثانیه طول کشید تا سیگنا قسم بخورد که توجه بلایث به سمت دث جلب شده است. او فکر کرد که دید چشمان دخترک گشاد شدهاند، اما دیری نپایید که بلایث به سمت الیزا خم شد تا دستش را بگیرد.
سیگنا حس کرد انگار آهن داغی به سینهاش برخورد کرده است. آنها تا داشتن یک شاهد برای نجات عمویشان تنها چند ثانیه فاصله داشتند. اما نمیتوانستند الیزا را تحویل دهند؛ نه وقتی که او مادر فرزند پرسی و آخرین بخش از وجود او بود که هنوز در این دنیا وجود داشت. سیگنا نمیتوانست این را نیز از خانواده هاثورن بگیرد.
تلاش کرد لحن آشنای دث را تقلید کند، همان لحنی که برای آرام کردن ارواح ناآرام به کار میبرد، با این حال، صدای لرزانش باعث میشد چندان موفق نباشد: «همهچی درست میشه. اگه تصمیم گرفتی بچه رو نگه داری، به اورت بگو. اون آدم خوبیه. ولی اگه به هر دلیلی تصمیم گرفت دیگه آدم خوبی نباشه، اگه تو و بچهت نیاز داشتین میتونین اینجا توی فوکس گلاو بمونین. و اگه تصمیم گرفتی بچه رو نگه نداری، ما یه راه امنتر و بدون اون گیاهها واسه کمک بهت پیدا میکنیم.»
سیگنا ایستاد، مچ دست الیزا را گرفت و به او کمک کرد تا روی پاهایش بایستد. بدن الیزا به سبکی پر بود و با وجود بهبودی چشمگیر، هنوز با هر قدم میلرزید.
در حالی که خاک را از پیشانی الیزا پاک میکرد، به روشی نامحسوس برای انتقال امن او به سوئیت مهمان فکر کرد و قول داد: «ما مطمئن میشیم که اورت نگران تو نشه. بدون که حال تو و بچهت خوب خواهد بود الیزا. تو رو تنها نمیذاریم.»
الیزا که بیشتر از درخواست، دستور میداد، با جملاتی منقبض و بریده پرسید: «چرا از من محافظت میکنی؟ هر چقدر هم که بخوایم تظاهر کنیم، ما با هم دوست نیستیم. من باعث شدم عموی تو زندانی بشه.»
پرسیدن این سؤال منصفانه بود، هرچند سیگنا پاسخی برای آن نداشت. اگر پدر این کودک شخص دیگری بود، آیا باز هم از الیزا محافظت میکرد؟ بلایث احتمالاً او را برای نجات پدرش به کام گرگها میانداخت و آیا این هم منصفانه نبود؟
#فوکس_گلاو
#پارت_311
الیزا از اختصار کلام سیگنا به خود لرزید و پاسخ داد: «خدمتکار مخصوصم، سورشا. از اول بارداری مدام مریض بودم و نمیشد اینو از کسی که هر روز کمکم میکنه لباس بپوشم، پنهون کنم. وقتی فهمید، شروع کرد به آوردن گیاه برای کم کردن درد و گرفتگی عضلاتم.»
شاید این اشتباهی ناخواسته بود، اما سیگنا نمیتوانست احتمال توطئه را نادیده بگیرد. گفت: «این گیاهها در مقدار کم بیضررن. اما کاربرد دیگهای هم دارن الیزا. میدونستی بین زنانی که بارداری ناخواسته دارن محبوبن؟»
آنها هم قوی بودند هم خطرناک، هم برای جنین مضر بودند هم برای مادر. اما این به ندرت زنی مستأصل را از استفاده بازمیداشت.
دنیا اغلب زنان را نه به عنوان انسان، که به عنوان پلکانی برای مردان میدید. زنی که از مسیر تعیین شده خارج میشد، طرد شده و در جهانی با فرصتهای اندک، به حال خود رها میگشت. سیگنا آرزو میکرد گزینه امنتری وجود داشت، اما نمیتوانست الیزا را بابت انتخابش سرزنش کند.
الیزا گفت: «من فقط اونا رو برای تسکین درد میخوردم.»
باور الیزا آنقدر قوی بود که باعث شد بلایث تکان بخورد. او ادامه داد: «البته میدونستم چیکار میتونن بکنن، و میخواستم این گزینه رو داشته باشم. اصلاً نمیخواستم عموم بمیره، اما نمیتونستم با مردی که اون برام انتخاب کرده بود ازدواج کنم. خدایا، اصلاً نمیخواستم اینجوری بشه.»
سیگنا با اصرار پرسید: «بعد با سیانید چیکار کردی؟ کسی تو رو باهاش دید؟»
الیزا قسم خورد: «هیچکس... من دستپاچه شدم و انداختمش دور.»
بلایث که ساکت مانده بود، رگههایی از اندوه روی پیشانیاش نقش بست و آرام پرسید: «عموی من توی این ماجرا چه نقشی داره؟ بایرون پدر بچهست؟»
این سؤال چنان گونههای الیزا را سرخ کرد که در شرایط دیگر سیگنا مسخرهاش میکرد. الیزا پاسخ داد: «بایرون از وضعیت من خبر داره، اما پدر بچه دخیل نیست. اصلاً نمیدونه باردارم.»
#فوکس_گلاو
#پارت_309
ابروهای نازک الیزا درهم رفت. درحالیکه خود را از خاک بلند میکرد و نگاهش از شقایقها به درختان اطراف میگشت، پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
به نظر میرسید بلایث به سختی میتواند جلوی خندهاش را بگیرد. گفت: «اینو تو باید به ما بگی.»
سیگنا با دیدن سردرگمی آشکار الیزا، گفت: «تو بارداری.»
این بار وقتی این را گفت، الیزا آنقدر هوشیار بود که مستقیماً به چشمانش نگاه کند. سیگنا سعی کرد خاطرات لایف را بیشتر مسدود کند و به جای آن، قطعات پراکنده این راز را کنار هم بچیند و درحالیکه آنها را مرتب میکرد، بلند فکر کند: «شبی که عموت مرد، اورت بهم گفت دوک میخواسته تو رو به عقد کسی دربیاره...»
بلایث گفت: «با مردی که یه پاش لب گور بوده.»
ظاهراً بلایث هم همان نتیجهای که سیگنا به آن رسیده را دریافته بود.
سیگنا باوجودی که دندانهایش هنوز هر چند کلمه یکبار به هم میخورد، اشاره کرد: «و کسی که سوالی نمیپرسه. دوک مرحوم از بارداری تو خبر داشته، مگه نه؟»
دیگر راه فراری از حقیقت نبود و به نظر میرسید الیزا هم این را فهمیده است. پیش از آنکه تسلیم شود، دهانش چندبار بیصدا باز و بسته شد، و اضطراب از شانههایش رخت بر بست. گفت: «همه چیزی که سر بنت ازش حرف میزد این بود که چقدر به یه وارث نیاز داره... شاید عنوان خوبی داشته باشه، ولی میتونی تصور کنی بذاری یه آدم به سن پدربزرگت، دستش رو به بدنت بزنه؟»
و لرزید. هر سه زن چنین شدند.
سیگنا با نگاهی به شیشه دورانداخته شده حاوی گیاهان دارویی، قطعه بعدی پازل را یافت و با اصرار پرسید: «تو نمیخواستی باهاش ازدواج کنی، پس رفتى سراغ عطاری براى پیدا کردن راه حل، درسته؟»
#فوکس_گلاو
#پارت_307
صدایش اصلا ملایم نبود و به همان اندازه که خودش قدرتمند بود، در طول شب پیچید و شور و ارادهای در سیگنا بیدار کرد. او ادامه داد: «نیازه که قبل از مرگش باشه وگرنه نمیتونم اجازه بدم ادعاش کنی.»
هشدار فیت از روزهای قبل در ذهنش پیچید و باعث شد سیگنا پیش از گذاشتن دستان برهنهاش روی بدن الیزا تردید کند. او باید نه یک، بلکه دو زندگی را نجات میداد، بیآنکه بداند از کجا شروع کند.
چشمانش را بست و با تمام وجود روی نجات آن دو تمرکز کرد. روی سالم و سلامت کردنشان. همانطور که فیت گفته بود، در ذهنش تصور کرد: الیزا با گونههای سرخ و پر، و کودکی که زنده خواهد ماند تا این دنیا را ببیند. اما وقتی کف دستهایش را روی الیزا فشار داد، نتوانست از فکر سوختگی دردناکی که در انتظارش بود فرار کند.
خیلی دردناک خواهد بود. نمیتوانست این کار را بکند. نمیتوانست...
بلایث دست سیگنا را گرفت و محکم فشار داد و گفت: «جرأت نکن تسلیم بشی. بهشون کمک کن، سیگنا.»
این بار، وقتی گرما خزید، سیگنا درها را گشود و گذاشت آن را ببلعد. حتی وقتی آتش پوستش را میسوزاند، دست برنداشت. نه وقتی مطمئن بود این جادو دارد او را زندهزنده ذوب میکند، و نه وقتی چشمانش چنان میسوخت که میترسید دیگر نبیند.
اجازه داد گرما تمام وجودش را فرا بگیرد، تا جایی که جز سفیدی بیپایان چیزی نمیدید. ناگهان صدای خندهای نرم و شاد به گوشش رسید. سپس چهرهای پدیدار شد... چهره فیت، اما آرامتر، درحالیکه میخندید و کسی را در آغوش داشت. سیگنا فهمید آن شخص خودش است.
اما نه خودِ کنونیاش. زنی با موهایی سفید چون برف، که روی نوک پاهایش بلند میشد تا فیت را ببوسد و میخندید.
#فوکس_گلاو
#پارت_305
#فصل_سی_و_نهم
وقتی الیزا را پیدا کردند، او در باغ روی زانوهایش بود و در میان شقایقها بالا میآورد. شکمش را گرفته بود و شیشه کوچکی پر از روغن گیاهان دارویی را محکم در مشتش گرفته بود.
سیگنا کنار او چمباتمه زد، در حالی که بلایث دستش را گرفت و با سرمای طوفان زمستانی دستور داد: «اون رو به من بده. دستت رو باز کن و همین الان اون رو به من بده. چقدر خوردی؟»
اگرچه الیزا به نظر میرسید یک نفس با مرگ فاصله دارد، اما از چسبیدن به شیشه دست برنداشت و در عوض سعی کرد آن را از دید پنهان کند. گفت: «منو تنها بذارید.»
درست به همان اندازه مرگبار که سیگنا می دانست می تواند باشد. با این حال، چیزی که سیگنا انتظارش را نداشت، لبهای از ترس در صدای الیزا، آن هم در لحظهای بود که چشمانش را محکم بست و در خاک جمع شد. با صدایی خفه ادامه داد: «این مجازات منه. به محض اینکه من...»
و دوباره صدایش قطع شد، زیرا دوباره خم شده و صفرا از لبهایش جاری گشته بود.
بلایث گفت: «اون داره هذیون میگه.»
سپس به پشت الیزا رفت و بندهای کرست او را باز کرد، در همان لحظه الیزا با آسودگی خاطر گریه سر داد.
سیگنا توضیح داد: «اون داره میمیره.»
نیازی نبود سرش را بلند کند تا بداند که دث بالاخره رسیده است. خاک زیر نوک انگشتانش یخ بود و الیزا در خودش جمع شده و نمیتوانست لرزیدن را متوقف کند. وقتی سایهها دور او جمع شدند، سیگنا دندانهایش را نشان داد: «من همون انتخابی رو که با بلایث کردم، تکرار نمیکنم. همون فداکاری رو ازت نمیخوام. اما با این وجود، اجازه نمیدم اون رو داشته باشی. نه تا وقتی که همه چیز رو امتحان کنم.»
#فوکس_گلاو
#پارت_303
سپس روی نوک پا بلند شد تا ملایمترین بوسه را بر شقیقه برایر، درست زیر زخمش بنشاند. ادامه داد: « خیلی وقته منتظرم تا بهت بگم دوستت دارم. برگرد پیشم، برایر، تا بتونم درست و حسابی بهت بگمش.»
برایر زیر آن بوسه بیحرکت ماند و اشکهای آخر را ریخت تا روی امیتی تمرکز کند، که انگشتانش در دستان او گره خورده بود. هرچند مدتی سکوت کرد، اما از تندی باد کمتر شد و دست لرزانش را روی دست امیتی گذاشت و پرسید: «واقعاً خودتی؟»
صدایش آنقدر آرام بود که سیگنا گمان کرد خیال کرده، تا اینکه خنده امیتی با هقهقی شادتر از همیشه در فضا پیچید. امیتی بازوانش را دور برایر حلقه کرد و درحالیکه دوباره میبوسیدش، انگشتانش را در موهای او کشید و گفت: «خودمم. و قرار نیست هیچجا برم.»
سرش را بر شانه برایر گذاشت و واژههایی زمزمه کرد که سیگنا روی برگرداند، چون میدانست برای گوش او نیستند. آرزو کرد میتوانست تمام وقت جهان را به آنان بدهد، و نگران نباشد که وقتی مهمانان از حالت انجماد بیرون آیند، برایر دوباره کنترلش را از دست بدهد.
سیگنا نجوا کرد: «وقتشه بری.»
امیتی سر بلند کرد و لبخندی کوچک بر لبان قلبیاش نقش بست. گفت: «فکر کنم حق با توئه.»
سیگنا پیشبینی نکرده بود این واژهها چقدر دردناک خواهند بود، با این حال در میان این اندوه، برای دوستش آرامش احساس میکرد. بالاخره امیتی به خواستهاش رسیده بود.
امیتی ادامه داد: «پدر و مادرت وقتی بفهمن چه زنی شدی خیلی بهت افتخار میکنن. این بیست سال انتظار ارزشش رو داشت. خوشحالم باهات آشنا شدم سیگنا، حتی اگه فقط برای یه مدت کوتاه بود.»
سیگنا نمیتوانست دقیقاً بگوید چه زمانی اشکهایش جاری شد، فقط میدانست که بیاختیار از چشمانش سرازیر شدهاند. گفت: «منم خوشحالم که باهات آشنا شدم. به پدر و مادرم بگو منتظرم یه روز اونها رو ببینم، باشه؟ این دیدارِ دوباره از همه زیباتر خواهد بود.»
#فوکس_گلاو
#پارت_301
او تنها میتوانست با دلی پر از اضطراب منتظر بماند. روح به دستان خود نگاه کرد و آنها را چرخاند، لبهایش به پایین پیچ خورد.
سیگنا اصرار کرد: «تو دیگه به اینجا تعلق نداری. تقلا میکنی چون به دنیای زندهها چسبیدی، درحالیکه تو از قبل مردی.»
الکساندر درحالیکه به به جلو خم میشد به برادرش نگاه کرد و گفت: «مردن... ما... مردیم؟»
سیگنا نگاهی با دث رد و بدل کرد و خودش را آماده ساخت. سپس گفت: «آره. ولی این به معنی پایان نیست. چیزای بیشتری توی راهه... دوست داری اونها رو ببینی؟»
روح به دست درازشده سیگنا خیره شد و وقتی دوقلویش نزدیک شد و دستی روی شانهاش زد، یکه خورد. لحظهای طول کشید تا به این تماس عادت کند و وقتی به برادرش نگاه کرد، آرامشی در چهرهاش پدیدار شد.
اولی که رنگ آبی پوستش شروع به محو شدن کرده بود، گفت: «دیگه از اینجا سیر شدیم. بیا بریم.»
رنگ کمکم روی پوست شفاف آنها بازگشت و سیگنا از شدت آسودگی نزدیک بود گریه کند، وقتی دید زخمها و لبهای پوستپوستشده الکساندر در حال التیام است.
تنها با نگاهی به دث، کار پیش رفت. دث قبلاً به سیگنا گفته بود که ظاهرش اغلب تغییر میکند تا چهره کسی را به خود بگیرد که ارواح در لحظات پایانی بیشتر به او نیاز دارند. اگرچه سیگنا نمیتوانست ببیند برادران چه میکنند، اما هیچیک از ارواح با نزدیک شدن دث عقبنشینی نکردند. بلکه با گرفتن دستان او نرم شدند و واکنشی زنجیرهوار ایجاد کردند. دو روح دیگر مانند کشتیهای طوفانزده به سمت فانوس مرگ کشیده شدند و مه از چشمانشان برخاست.
سیگنا زمزمه کرد: «زود برگرد.»
گرمایی که در بدنش پخش شد، تأیید کافی بود که راه درست را میرود. این دقیقاً همان کاری بود که برایش ساخته شده بود.
#فوکس_گلاو
#پارت_299
دلش میخواست توتهای جادوییاش را داشت تا بتواند در آغوش سایههای محافظش پناه بگیرد. ادامه داد: «میخوام کمک کنم! همه این مدت منتظر من بودی. وقتی فکر نمیکردم بتونم به اینجا بگم خونه، بهم کمک کردی توی فوکس گلاو موندگار بشم. لطفاً، بذار به برایر کمک کنم. بذار به تو کمک کنم!»
به نظر میرسید این کلمات چیزی را در درون امیتی میشکند. بدنش به لرزه افتاد و هقهق کنان گریست. در آن لحظه، سیگنا احساس کرد همان کششی را که نسبت به هنری داشت، اینبار نسبت به ارواح حس میکند. همیشه به سمت آنها جذب شده بود، و شاید بالاخره فهمیده بود چرا.
تنها وقتی امیتی با چشمانی پر از اشکهایی سیاه چون خون خشکشده، کنار رفت، سیگنا توانست فاصله بین خود و برایر را پر کند. چهره برایر از نزدیک حتی وحشتناکتر از آن بود که سیگنا از دور تصور میکرد. سمت چپ صورتش آنقدر متورم بود که گویی چشمش هر لحظه از حدقه بیرون میزند. زخم بازی روی شقیقه راستش هنوز پر از خردهچوب بود. حداقل این، لکهی روی نردهها را توضیح میداد.
سیگنا با احتیاط و آرام صدا زد: «برایر؟»
وقتی دث جلو آمد، دستش را دراز کرد تا او را متوقف کند. نمیخواست روحی را که حالا با اخم او را زیر نظر داشت، بترساند. اگرچه اینکه روح به او توجه نشان داده بود وحشتناک به نظر میرسید، اما نشانه خوبی بود که بالاخره هوشیاریاش را به دست آورده است. فقط سیگنا مطمئن نبود دیگر ارواح چه واکنشی نشان خواهند داد.
چندین روح چرخیدند تا تنها موجود متحرک در سالن رقص یخزده را تماشا کنند. سیگنا از گوشه چشمش دید که دث آماده حمله ایستاده بود.
او هشدار داد: «تعدادشون زیاده. مواظب باش سیگنا. یه حرکت اشتباه کافیه تا مثل بهمن روی سرت خراب بشن.»
#فوکس_گلاو
#پارت_324
در حالی که به دیوار راهرو تکیه میداد، محکمتر دست سیگنا را گرفت و او را به سوی خود کشید. با وجود خالی بودن راهرو، سیگنا نمیتوانست از احساس نگاه خیرهای که او را زیر نظر داشت، رها شود. اما حالا دیگر چه اهمیتی داشت؟ اگر مردم او را در حال صحبت با سایهها میدیدند، چه پیامدی میتوانست داشته باشد؟ فردا، فوکس گلاو دیگر خانه او نبود و همسایههای فضول او را به دردسر نمیانداختند.
آهسته گفت: «وقت نداریم.»
دلش میخواست دث عجله کند و دنبالش بیاید. آرزو میکرد دست از مقاومت بردارد. اما دث او را محکم نگه داشت و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند. در شکل انسانیاش بود و چشمان تیرهاش برق میزد. با تماس پوست خنک او، چشمان سیگنا که هنوز از گرمای قلب تپندهاش داغ بود، به آرامی بسته شد.
دث نجوا کرد: «ما میتونیم تمام وقت دنیا رو داشته باشیم، پرنده کوچولو. مجبور نیستی این کارو بکنی.»
سیگنا هیچ آرزویی جز حقیقت یافتن این جمله نداشت. اگر شرایطشان اجازه میداد، یک ابدیت را با مرگ میگذراند. و آه، چقدر خوشحال میبود.
صورتش را بالا آورد و لبهایی را بوسید که گویی برای لبهای او ساخته شده بودند. زمزمه کرد: «خودت میدونی که مجبورم.»
سپس لب پایین دث را میان لبهایش گرفت و دوباره بوسید.
دث هردو بازویش را گرفته بود و بدون هیچ نشانهای از رها کردن، به سمت خود میکشید. او گفت: «پس ما راهی پیدا میکنیم که وقتی الیجا آزاد شد، این پیمان رو بشکنیم.»
زمانی که دث صورت سیگنا را میان دستهایش گرفت، دختر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. چه کسی میتوانست حدس بزند وقتی خونش روی آن بافته بریزد، چقدر طول میکشد تا معاملهاش با فیت را نقض کند یا او ممکن است این را چطور تلافی کند؟
#فوکس_گلاو
#پارت_323
سیگنا بیاعتنا به نگاههای فیت و بلایث، به سمت دث برگشت. برایش مهم نبود که در وسط سالن رقص تاریک، با ارواح کنجکاو و عروسکهای خیمهشببازی فیت محاصره شده است. صورت دث را در میان دستانش گرفت و لبهای او را بوسید.
از این که اولین فکرش حفظ جزئیات این بوسه بود نه خود بوسه، متنفر بود. میخواست شکل لبهای دث، برجستگیهای پوستش و سرمای وجودش را برای همیشه در حافظه بسپارد. با کشیده شدن به آغوش دث و حلقه شدن دستانش به دور او، تنش از بدنش رخت بربست.
در حالی که انگشتانش را با انگشتان دث در هم میتنید، زمزمه کرد: «بیا...»
روی نوک پا ایستاد و بار دیگر او را بوسید. سپس ادامه داد: «بیا از اینجا بریم.»
به محض این که سیگنا دست در دست دث از سالن رقص خارج شد، موسیقی دوباره آغاز شد. صدای خنده در فضا پیچید و رقص از سر گرفته شد. گویی هیچکس به خاطر نمیآورد که چراغها خاموش شده یا دو جاودانه در میانشان با هم گلاویز شده بودند.
سیگنا به مهمانان خانهاش توجهی نکرد؛ اجازه داد فیت و بلایث به آنها رسیدگی کنند. وقتی به زودی و با همان سرعتی که به فوکس گلاو آمده بود، آنجا را ترک میکرد، دیگر چه اهمیتی داشت؟
این افکار با خود غمی طاقتفرسا به همراه داشتند؛ غمی که اگر اجازه میداد، او را کاملاً در بر میگرفت. پس چارهای جز این نبود که در همان حال که با دث در پی خود، از پلهها پایین میرفت، آنها را از ذهنش بیرون کند. باید پیش از آن که احساساتش هر لحظه او را غرق کنند، تمام افکار را از سر دور میکرد. اگر این قرار بود آخرین شبش با دث باشد، ترجیح میداد آن را با گریه سپری نکند.
دث نامش را زمزمه میکرد و صدا میزد، اما سیگنا نمیایستاد. با عجله به سمت طبقه دوم و به اتاقی که مال خودش کرده بود، میرفت.
دث که این بار لحنش فوریت داشت، دوباره صدا زد: «سیگنا... این مسخرهبازی رو تموم کن و باهام حرف بزن.»
#فوکس_گلاو
#پارت_321
به محض اینکه این کلمات از لبهایش بیرون آمدند، احساس کرد که دنیایش به پایان رسیده است. ادامه داد: «مطمئن باش که قرار نیست این یه پیوند خوشحال کننده باشه فیت. هر روز تا آخر عمرم، برای رهایی از دستت مبارزه میکنم. اما اگر قول بدی که الیجا رو آزاد کنی و اجازه بدی هاثورنها با آرامش به زندگیشون ادامه بدن، من این معامله رو با میل و رغبت انجام میدم.»
دث با ناباوری صدا زد: «سیگنا...»
به دنبال نگاه سیگنا بود، اما سیگنا از ترس تغییر عقیده، از نگاه کردن به او خودداری کرد. به دلیلی که پشت این وعده نهفته بود، تنها میتوانست به بلایث خیره شود. دلیلی که او را آماده کرده بود تا از همه چیزهایی که دوست داشت دست بکشد تا از خانوادهای که زمانی او را پذیرفته و دوست داشتند، آن هم درحالیکه هیچکس دیگری چنین نکرده بود، محافظت کند.
دث نجوا کرد: «لطفاً این کارو نکن. تو بهم قول دادی دیگه هیچ معاملهای نکنی.»
و چقدر آرزو میکرد مجبور به این کار نباشد. چقدر دلتنگ بود که بتواند در آغوش دث جمع شود و وانمود کند صدای شکستن قلب او، قلب خودش را از هم ندریده است. این تصمیم تا پایان عمر او را آزار میداد.
سیگنا به فیت گفت: «من یه شب دیگه با اون میخوام.»
فیت حداقل این قدر متانت داشت که وقتی سیگنا به او نزدیک میشد، نامطمئن به نظر برسد، گویی میترسید هر لحظه از چنگش فرار کند.
سیگنا ادامه داد: «یه شب دیگه بهم بده. نه برای توطئه یا پیدا کردن راه فرار، فقط برای خداحافظی. فردا صبح، خونم رو روی اون بافته میریزم و خودم رو به تو پیوند میدم. اما اول، یه شب بدون مریضی بهم بده. بدون محدودیت زمانی.»
فیت دندانغروچهای کرد و گفت: «من تو رو با کسی شریک نمیشـ...»
جا داره بگم: چه خفنناک! 🤤
Читать полностью…
#فوکس_گلاو
#پارت_318
اون یهویی از ناکجاآباد پیداش شده و میخواد با من ازدواج کنه؟ و تا وقتی ما قبول نکنیم، بهمون کمک نمیکنه؟»
بلایث پاسخ داد: «اون در مورد سایههایی که دنبالتن میدونه. نمیخواد تو نزدیکشون باشی.»
در همین لحظه بود که سیگنا دست دراز کرد و بافته را از دست بلایث قاپید. با تمام قدرت تلاش کرد زانو نزند، چون سوزش در تمام وجودش پیچید.
هیسی کشید و گفت: «مطمئنم که اینطور نیست...»
و در حالی که دوباره بررسی میکرد که دستش به زغال تبدیل نشده باشد، ادامه داد: «تو اصلاً میدونی اون سایهها چی هستن؟»
برای کوتاهترین لحظه، سیگنا میتوانست قسم بخورد که چهره بلایث نرم شده و چشمانش نمناک شده است. اما این نرمی زودگذر بود و در عرض چند ثانیه محو شد.
بلایث گفت: «حتی اسمش هم خطرناکه. جرأت نمیکنم اون رو با صدای بلند بگم.»
سیگنا انتظار نداشت او حقیقت را بداند. انتظار نداشت باور کند. دهانش بیحس شده بود و کلمات به سختی شکل میگرفتند، چه برسد به اینکه بیان شوند. تنها توانست بگوید: «اون جونت رو نجات داد. اون بارها ازت محافظت کرد. به من اجازه داد نجاتت بدم.»
چین و چروکهای پیشانی بلایث عمیقتر شده بود. هرآنچه فیت به او گفته بود، قطعاً این نبود. بلایث با ترکیبی از خشم و غم عقب کشید و در آن لحظه، شباهت عجیبی به مادرش پیدا کرده بود.
گفت: «برام مهم نیست. نمیتونم به این چیزا اهمیت بدم سیگنا. این تنها گزینهست. این تنها راه نجاتشه و خودت هم میدونی.»
همانطور که سیگنا اجازه داد بافته به پوستش بچسبد، با تمام وجود فهمید که بلایث حق دارد. شاید میتوانست از قدرتهای لایف استفاده کند، اما آیا ارزش به خطر انداختن جان الیزا را داشت؟ آیا ارزش داشت آشوبی که فیت وعده داده بود بر سرشان نازل شود؟
#فوکس_گلاو
#پارت_316
#فصل_چهلم
قلب سیگنا، با دیدن آن بافته که پیش رویش گسترده بود و دست بلایت هنوز بر آن قرار داشت، سنگینیای را تجربه میکرد که پیش از آن هرگز حس نکرده بود. در چشمان دخترعمهاش چالشی موج میزد؛ چالشی که سیگنا، فارغ از خستگیای که تمام وجودش را فراگرفته بود، نمیتوانست نادیده بگیرد. زمزمه کرد: «از کی میدونستی این چیه؟»
بلایث دستش را عقب کشید و با چهرهای جدی پاسخ داد: «نه به اندازهی مدتی که میدونم تو چی هستی.»
در حالیکه چشمانش به چشمان سیگنا دوخته شده بود، طوری که انگار این یک بازی شطرنج است، پلک نزد و منتظر حرکت بعدی او ماند.
پشت سر بلایث، دث چنان خشمگین بود که درختان به لرزه افتادند و سیگنا مجبور شد پیش از آغاز طوفان در آسمان، نگاهی تند به او بیندازد.
خشم او فوران کرده بود و کلماتش به تیزی یک نیزه بود: «این راهش نیست! ما یه راه دیگه پیدا میکنیم.»
شاید... هرچند با توجه به هشدار فیت درباره بازگرداندن روح از مرگ، سیگنا نه راهی میدید و نه فرصتی برای یافتنش داشت. بلایث حق داشت این را اشتباه سیگنا بنامد، و او مسئول بود که از این خانواده محافظت کند. از آنجا که حضور دث در این مکالمه به هیچکدامشان کمکی نمیکرد، به او گفت: «برو. باید باهاش تنها حرف بزنم.»
سپس شانههایش را صاف کرد و زیر نگاه سنگین دخترعمهاش، استوار ایستاد.
دث گفت: «سیگنا...»
سیگنا اصرار کرد: «برو. لطفاً.»
به نظر میرسید دث با خود درگیر است. رعد و برق میزد و سایههای شب خشمگینانه میلرزیدند. تنها وقتی توجهش به سمت فوکسگلاو جلب شد، فشار هوا کاهش یافت.
#فوکس_گلاو
#پارت_314
سیگنا گفت: «تو هر کاری کردی تا از خودت و بچهت محافظت کنی. من نمیتونم تو رو به خاطر این سرزنش کنم.»
او هیچ مسیر درست و کاملی را نمیدید، اما این راه، درستترین احساس را به او میداد.
الیزا برای مدتی طولانی به او خیره شد و در نهایت دستش را دراز کرد تا دست سیگنا را بگیرد. زمزمهوار گفت: «ممنونم.»
به نظر میرسید قصد دارد بیشتر حرف بزند که ناگهان صدای کوبش سنگینی از پشت سرشان به گوش رسید.
سیگنا قدمهای بایرون را پیش از دیدنش تشخیص داد. عصایش را محکم در دست گرفته بود و نگاهش به الیزا چنان خام و بیپرده بود که سیگنا نگران شد شاید او را با دیگری اشتباه گرفته است. بایرون با عجله از میان باغ عبور کرد و خشخاشها زیر چکمههایش خرد شدند. وقتی به آنها رسید، شانههای الیزا را گرفت. بایرون احمق نبود؛ نگاهی به خون و گلولای روی لباس الیزا کافی بود تا چشمانش پر از اشک شود. لبهایش لرزیدند و برای یافتن کلمات باز ماندند که ناگهان الیزا دستش را روی دست مشتشده بایرون که عصا را محکم گرفته بود، گذاشت و زمزمه کرد: «ما خوبیم.» سپس دست آزادش را به سمت شکمش برد و اضافه کرد: «هردومون.»
خدا را شکر که نزدیک یک درخت بودند، زیرا بایرون مجبور شد برای حفظ تعادل خود دستش را به آن تکیه دهد، زیرا سنگینی آسودگی، او را تهدید به از پا افتادن میکرد.
بایرون با خونسردی پرسید: «اونا خبر دارن؟»
الیزا در پاسخ سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «خبر دارن. و به خاطر همونهاست که من خوبم، پس مراقب حرفهات باش بایرون.»
بلایث و سیگنا نگاهی به یکدیگر انداختند، اما بلایث به سرعت روی برگرداند. بایرون در حالی که کتش را درمیآورد تا دور الیزا بپیچد، با صدایی آرام و صمیمانه قول داد: «یه خدمتکار میفرستم تا بهت کمک کنه خودتو تمیز کنی. هیچکس چیزی از این ماجرا نمیفهمه.»
به نظر میرسید حتی مردی به سرسختی بایرون نیز با وجود یک نوزاد میتواند از هم بپاشد.
#فوکس_گلاو
#پارت_312
بلایث اصرار کرد: «فکر نمیکنی خوب باشه بهش بگی؟ شاید بخواد کمک کنه.»
الیزا با لحنی تقریباً تند گفت: «چه ایده نابی! فکر نمیکنی اگه میتونستم بهش گفته بودم؟ فکر میکردم تا حالا باید باهم ازدواج کرده باشیم، ولی نتونستم پیداش کنم. بایرون داره کمکم میکنه پیداش کنم، و پیشنهاد داده اگه لازم شد خودش با من ازدواج کنه. اون آدم خوبیه.»
سیگنا با سنگینی باری در دل، به برگههای درون اتاق کار بایرون اندیشید؛ به نقشههایی با نام شهرهای خطخورده و یادداشتهای سرسری. ماهها پیش، الیزا برای پرسی عشوه میآمد و او نیز بیش از حد مشتاق توجهاتش بود.
پنج ماه پیش... این زمانبندی درست به نظر میرسید و همزمان با آنکه سیگنا برگشت تا نگاهی دزدانه به بلایث بیندازد، از برق چشمان او آشکار بود که او نیز متوجه شده است.
بلیث زمزمهوار گفت: «پرسی پدرشه. واسه همینه که بایرون پیشنهاد ازدواج داده.»
همین کلمات باعث شد که عزم الیزا در هم شکسته شود و او با خم شدن به جلو و چنگ زدن به دست بلایث، به گریه افتاد. با ناله گفت: «چرا هیچکس نمیدونه اون کجاست؟ اگه میخواست مسئولیت من و این بچه رو قبول کنه چرا باید فرار میکرد؟»
سیگنا به شیشه میانشان خیره شد. او به غرور و نزاکت پرسی فکر کرد و با خود اندیشید که اگر او از این وضعیت خبر داشت، چه فکری میکرد. آیا یادآوری مارجری برایش غیرقابل تحمل میشد؟ یا با الیزا ازدواج میکرد و در انتظار تولد فرزندش میماند؟
هر چه که بود، او هرگز پاسخی برای این سوالات پیدا نخواهد کرد. الیزا هرگز پرسی را نخواهد یافت و او هرگز پدر این کودک نخواهد بود. همه اینها به خاطر سیگنا بود.
دث صدا زد: «سیگنا...»
زمانی که سایههای دث پشت سر او خزیدند، سیگنا از او روی برگرداند. دث با لحنی ترغیبکننده گفت: «تو مقصر نیستی. به پرسی یا زندگیای که گرفتی فکر نکن. در عوض، به کسی نگاه کن که بهش زندگی بخشیدی. اگه کاری نمیکردی، اون بلایث رو میکشت.»
#فوکس_گلاو
#پارت_310
خودش را به یاد بازدیدش از آن مکان در چند ماه گذشته انداخت... زمانی که مغازهدار به پرسی مشکوک شده و به سیگنا پیشنهاد کمک داده بود. شاید آن هم سیانید بوده است.
پاسخ الیزا با کلماتی گزنده آمد که هر یک گویی جملهای مستقل بود. گفت: «من هیچوقت، اصلاً نمیخواستم به عموم صدمه بزنم.»
دامنش را چنگ زد و مکثی کرد تا لرزش لب پایینش را کنترل کند. ادامه داد: «توی روزنامهها درباره سیانید خونده بودم. پروندههایی از مسمومیت بود که مردها نمُردن، فقط مریض میشدن. میخواستم عموم رو متقاعد کنه که سر بنت گزینه مناسبی نیست. میخواستم یکی دیگه رو برام پیدا کنه، واسه همين کمى سیانید توى نوشیدنیای ریختم که قرار بود خدمتکار براش ببره. ولی آقای هاثورن وسط راه جلوش رو گرفت و نوشیدنی رو برد.»
رازهایی که مدتها پنهان کرده بود، حالا مانند سیل از دهانش میریخت: «دوزش رو تقریباً صد بار چک کردم. قسم میخورم کسى نباید اون شب میمرد.»
زانوهایش را به سینه چسباند و محکم بغل کرد. با صدایی درمانده گفت: «من هیچوقت... خدایا، اصلاً نمیخواستم عموم بمیره. من دوستش داشتم.»
بلایث با شنیدن این اعتراف در خود فرو رفت. سیگنا هم آرزو کرد میتوانستند دهان الیزا را بدوزند و پیش از هر حرف دیگری، او را به پاسبانی ببرند تا الیجا را آزاد کنند. اما هر دو سکوت کردند، زیرا حقیقتی بینشان معلق بود... اگر جای الیزا بودند، شاید همانقدر مستأصل میشدند.
عجیب نبود که الیزا فقط یک هفته پس از مرگ لرد ویکفیلد به جشن فیت رفته بود... زنی درمانده در جستجوی شوهر. اگر الیزا پیش از مرگ دوک از بارداریاش خبر داشت، یعنی چندماهه باردار بود. سیگنا نگاهی به شکم الیزا انداخت؛ تا به امروز خوب پنهانش کرده بود، اما دیگر نمیتوانست این وضع را برای مدت طولانیتری مخفی کند.
سیگنا شیشه گیاهان دارویی را برداشت و با دقت بررسی کرد. پرسید: «اینو کی بهت داده؟»
#فوکس_گلاو
#پارت_308
سیگنا بهطور مبهم فهمید دارد خاطرهای دیگر از روزگاری بسیار دور میبیند، روزگاری که آن زنی که در ذهنش بود، برای لمس فیت بیتاب میشد و تنها بوسهاش میتوانست قلبش را به پرواز درآورد. روزگاری که دث را زیر سایه درخت ویستریا میدید که تنها و بیاعتنا نشسته بود.
با افتادن سیگنا از روی الیزا، خاطره به همان سرعتی که آمده بود، محو شد. سرش را میان دستان گرفت و چنان دردی همهجانبه احساس کرد که آرزو کرد بیهوش شود. اما ذهنش، پس از همه آنچه دیده بود، چنین فراری را برنمیتابید.
این خاطره کوتاه و مبهم بود، تنها نگاهی گذرا. اما دیگر نمیتوانست آن را تصادفی بداند. خاطرات واقعی بودند، و همانطور که دث واژههایی زمزمه میکرد که سیگنا نمیتوانست بهاندازه کافی تمرکز کند تا بشنود، در خود فرو رفت.
علیرغم قدرتهای لایف و همه شواهدی که داشت، هنوز به این امید چسبیده بود که فیت اشتباه میکند. که همهچیز تصادفی بوده و روزی تناسخ واقعی همسرش را خواهند یافت و این آشفتگی به پایان خواهد رسید. میتوانست از یک آهنگ چشم بپوشد، اما از این خاطرات نه.
دث درحالیکه کنارش خم میشد، زمزمه کرد: «نفس بکش پرنده کوچولو.»
سیگنا با تمام توان میکوشید حالت چهرهاش را کنترل کند، یا این حال این واژهها او را تا لب پرتگاه فروپاشی برد. این همان مردی بود که دوست داشت. همان که میخواست ببوسدش و تنها حضورش آرامشبخش بود. اما میتوانست حس کند خاطرات بیشتری در کمینند، منتظرند تا زمانی که کمتر از همیشه خواهانشان است، ظاهر شوند.
الیزا چند ثانیه بعد به هوش آمد. پوستش که پیش از این مرطوب بود، حالا در حال خشک شدن بود و خونریزی متوقف شده بود. اما از آنجا که سیگنا هنوز مرگ را در همان نزدیکی میدید، به نظر میرسید الیزا هنوز کاملاً از خطر دور نشده است.
بلایث حتی یک اینچ هم تکان نخورده بود و تنها زمانی هوشیار شد که الیزا سعی کرد لباسش را از رانهایش جدا کند... خون خشک شده بود آن را به پوستش چسبانده بود.
بلایث با صدایی حیرتزده زمزمه کرد: «مراقب باش. باید با احتیاط حرکت کنی.»
#فوکس_گلاو
#پارت_306
دث هشدار داد: «ساعت اون داره تیک تاک میکنه پرنده کوچولو. نبردهایی هستن که حتی تو هم نمیتونی ببری.»
شاید، اگرچه این به دلیل کمبود تلاش نخواهد بود. سیگنا دستکشهایش را درآورد و دست الیزا را گرفت و یکی یکی انگشتانش را از روی شیشه جدا کرد.
الیزا فریاد زد: «بهش نیاز دارم.» و برای فشردن شیشه با سیگنا جنگید: «شما نمیفهمید...»
بلایث از حالت چمباتمه خارج شد و انگشتانش را در پوست همان درختی که به آن تکیه داده بود، فرو برد و گفت: «افسنتین... توی این مایع افسنتین و تانسی هست. تو میتونی کمک کنی، نه؟»
تانسی گیاهی نسبتاً رایج بود که معمولاً برای تسکین درد معده یا سردرد استفاده میشد. اما سیگنا باید مغزش را برای یافتن اطلاعات درباره افسنتین میکاوید، هرچه که تاکنون درباره خواص و خطراتش شنیده یا خوانده بود...
درحالیکه به پایین یعنی همان جایی که الیزا شکمش را چسبیده بود، نگاه میکرد، چهرهاش از ترس سفید شد. نه وسط شکم، بلکه پایینتر، دقیقاً روی برآمدگی زیرش. بلایث احتمالاً لحظه فهمیدن سیگنا را تشخیص داده بود، زیرا زمانی که سیگنا دامن الیزا را بالا زد، نزدیکتر خم شد و هر دو دقیقاً همان چیزی را دیدند که از آن میترسیدند... خون. مقدار زیادی خون که لباس زیر الیزا را خیس کرده بود.
سیگنا با نفسی بریده گفت: «تو باردار هستی.»
چطور قبلاً متوجه نشده بود؟ وسواسش برای یافتن شوهر. حالت تهوعش... الیزا تمام این مدت باردار بود. اگر سیگنا زودتر کاری نکند، نه او و نه کودکش زنده نخواهند ماند.
به بلایث نگاه کرد که دستکشهایش را انداخته بود و آستینها را بالا میزد. هیچ پرسشی در نگاهش نبود، فقط یک دستور... این مشکل را حل کن.
دث گفت: «اگه میخوای انجامش بدی، باید همین حالا باشه.»
#فوکس_گلاو
#پارت_304
امیتی پاسخ داد: «حتماً اینطور میشه.»
درحالیکه دث نزدیکتر میشد، بخشهایی از وجود امیتی با وزش بادی که از پنجرههای باز میآمد، کمکم محو میشد. ادامه داد: «امیدوارم ما رو مجبور کنی زیاد منتظرت بمونیم. از این زندگی لذت ببر، سیگنا. آزادانه زندگی کن و نذار کسی یا چیزی تو رو از افراد یا چیزهایی که دوسشون داری دور کنه. وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم، امیدوارم کلی داستانهای زیبا برای تعریف کردن داشته باشی.»
زخمهای برایر به سرعت در حال بهبود بودند و سیگنا میدانست وقت گفتگو به پایان رسیده. اشکهایش را فرو خورد، درحالیکه برایر و امیتی دست در دست هم، مشتاقانه به دنبال ندای دث رفتند تا آنچه در انتظارشان بود کشف کنند.
سیگنا به زحمت فرصت یافت پیش از آن که سالن رقص دوباره جان بگیرد، چشمانش را پاک کند.
هنوز ارواح دیگری باقی مانده بودند، شاید برخی در اتاقهای کشفنشده عمارت سرگردان باشند. آن سه نفری که سیگنا در اولین شب اقامتش در فوکس گلاو دیده بود، با کنجکاوی سرک میکشیدند، درحالیکه چند روح دیگر از هجوم مهمانانی که با تاب خوردن نخهای طلایی دوباره به حرکت درآمده بودند، وحشتزده به نظر میرسیدند.
سیگنا آنها را نادیده گرفت، زیرا بدترین بخش ماجرا تمام شده بود و حالا همه چیز تحت کنترل به نظر میرسید. موسیقی از میانه ادامه یافت، اما زمانی که مهمانان بریدگیهای ریز روی بدنشان و خردهشیشههایی را که خدمتکاران با عجله جمع میکردند، دیدند، خندهها به زمزمه تبدیل شد. نگاه سیگنا به بایرون افتاد و مسیر چشمهایش را تا جایی که الیزا ویکفیلد ایستاده بود را دنبال کرد و او را دید که دامنش را جمع میکرد. آنقدر از میزها فاصله داشت که آسیبی ندیده بود، اما حالش از همیشه بدتر به نظر میرسید... درحالیکه به سمت درها میرفت، پوستی خاکستری و چشمانی گودافتاده چون ارواح داشت.
پشت سرش، فیت با چهرهای درهمرفته ایستاده بود و سیگنا فهمید که دث به محض بازگشتش، شخص دیگری را دارد که باید جانش را بگیرد.
چشمان بلایث از آن سوی سالن به سیگنا خیره شد و بیآنکه کلامی بینشان ردوبدل شود، هر دو از میان جمعیت گذشتند و الیزا را دنبال کردند... از پلهها پایین رفتند، از فوکس گلاو خارج شدند و به تاریکی شب پیوستند.
پایان فصل سی و هشتم
#فوکس_گلاو
#پارت_302
دث که در میان ارواح بود، نگاهی از سیگنا به برایر انداخت. فکش یکبار گره خورد، سپس سرش را تکان داد و گفت: «همین کارو میکنم.»
او ارواحی را که به سویش هجوم آورده بودند، گرد آورد و ناپدید شد. چندین روح در حاشیه ماندند، کنجکاو اما هنوز مردد برای پیوستن. برایر نیز یکی از آنها بود.
واقعیت مرگ کمکم برای برایر جا میافتاد، اما برخلاف دیگران، او آن را نمیپذیرفت. لب پایینش میلرزید و سیگنا پیش از آنکه جیغی از گلوی زن بیرون بیاید، میدانست که برایر به این سادگی تسلیم نمیشود. سیگنا به سختی فرصت کرد گوشهایش را بپوشاند، زیرا صدا آنقدر نافذ بود که جامهای کریستالی اطراف خرد شدند. باد از پنجرهها وزید و تکههای شیشه از روی میزها پراکنده شده، پوست مهمانانی را که کمکم به هوش میآمدند خراش دادند. آنها با فکهای گرهکرده و دستهای لرزان، همدیگر را محکم گرفته بودند.
بیست دقیقه در یک چشمبرهمزدن گذشته بود. وقتشان تقریباً به پایان رسیده بود.
امیتی هم این را فهمید. به برایر نزدیکتر شد.
سیگنا به امیتی هشدار داد: «دیگه انتخابی نداریم.»
همان لحظه که سرمای بازگشت دث را حس کرد، چشمان امیتی مانند هشداری سرخ درخشید. سیگنا استدلال کرد: «اون قراره به کسی آسیب بزنه.»
امیتی با صدایی آغشته به زهری که پیش از این در آن نبود، گفت: «اون ترسیده.»
سیگنا به یقین میدانست اگر بخواهد مداخله کند، امیتی به ترسناکترین روحی تبدیل خواهد شد که تاکنون دیده است. او سیگنا و دث را نادیده گرفت و محکم به دست برایر چنگ زد. وقتی روح غرید و کوشید خود را عقب بکشد، امیتی محکمتر چنگ انداخت و گفت: «برگرد پیشم.»
درحالیکه اشکهای سیاه خونین از صورت و گردن برایر جاری بود، او را نگه داشت و بار دیگر تکرار کرد: «برگرد پیشم.»
#فوکس_گلاو
#پارت_300
سیگنا نیازی به این هشدار نداشت. استخوانهایش از خاطره تسخیر تیر میکشید و هر حرکتش را محتاطتر از قبلی میکرد. هیچ دستورالعملی برای این موقعیت وجود نداشت. تمام عمرش به راهنماها تکیه کرده بود... کتاب آداب معاشرت بانوان را از بر بود، هر قانون اجتماعی را در ذهن حک کرده بود، و از کوچکترین انتظارات آگاه بود. اما حالا، فقط باید به غریزهاش تکیه میکرد.
گفت: «دلیلی داره که هیچکس اینجا آشنا به نظر نمیرسه.»
اگرچه روبروی برایر ایستاده بود، اما این کلمات برای همه ارواح حاضر بود. ادامه داد: «بیست سال پیش، شما اینجا توی فوکس گلاو مردید.»
درحالیکه دث سایههایش را به سوی او پرتاب میکرد، سیگنا خودش را جمع کرد، اما نیازی نبود. ارواح جابجا شده بودند، اما حملهای در کار نبود.
سیگنا درحالیکه دستش را به سوی برایر دراز میکرد، با لبهایی که کمی باز شده بودند، نفسی عمیق کشید و گفت: «من اینجام تا بهتون کمک کنم. شما شب مرگتون رو بارها و بارها تکرار کردید. ولی دیگه مجبور نیستید تو این سالنها سرگردون باشید. چیزای خیلی بیشتری منتظرتونه و اگه اجازه بدین، میتونم نشونتون بدم که این فقط شروع داستانه.»
اگرچه برایر بیحرکت مانده بود، سیگنا با تعجب صاف ایستاد؛ زیرا یکی از دوقلوها به جای او جلو آمده بود. چشمانش از سیگنا به دث چرخید، سپس به جایی که دوقلویش ایستاده بود نگاه کرد. هیچ اشتباهی در تشخیص جرقهزده در چشمانش نبود. با صدایی خسته که از شدت استفاده نشد، خشدار شده بود، ساده درخواست کرد: «الکساندر؟»
مرد جوانی که روبروی او بود، از نظر محو شد، بدنش دچار تشنج شد و سپس در کنار برادرش دوباره ظاهر شد. لبهایش خشک و پوستهپوسته شده بود، دهانش را یک بار، دو بار باز کرد، سپس به سرعت بست، زیرا صدایی از آن خارج نشد. چشمانش از قبل به رنگ سفید شیری عجیبی درآمده و با پراکنده شدن تمرکزش، دوباره خالی میشد.
کلمات دث در ذهن سیگنا طنین انداخت: «تو میتونی این کار رو بکنی.»
این همان تشویقی بود که برای نزدیک شدن به الکساندر نیاز داشت. بازویش را به سوی او دراز کرد و گفت: «به پوست من نگاه کن. به من نگاه کن، بعد با خودت مقایسه کن. یادت میاد تا حالا چنین درخششی رو روی بدنت دیده باشی؟»
#فوکس_گلاو
#پارت_298
به نظر میرسید همان اندازه که از سیگنا عصبانی است، از این که به راحتی تسلیم خواسته او شده نیز متنفر است. نه پاداشی در کار بود، نه معاملهای. فقط فرصتی بود که سیگنا قصد نداشت هدرش دهد. زمانسنج از همان لحظه شروع به کار کرد؛ بدنها در اطرافش یخ زدند، چهرهها در میانه خنده ثابت ماندند و زوجهای رقصنده در میانهی چرخشهایی ناتمام، متوقف شدند.
سیگنا گفت: «ممنونم.»
اما فیت پیش از آن روی برگردانده بود تا با نوشیدن جام شامپاینی دیگر تسلی یابد. سیگنا او را رها کرد و در همان لحظه متوجه دث شد که بیحرکت در گوشهای ایستاده و تماشا میکرد. فقط میتوانست حدس بزند که به چه میاندیشد. اگرچه قلبش به درد آمده بود، اما فرصتی برای تسلی دادن به او وجود نداشت.
زمزمهکرد: «بعداً.»
و بیش از هر چیز آرزو کرد میتوانست دستش را دراز کند و دست مرگ را بگیرد. ادامه داد: «کمکم کن اونها رو از اینجا بیرون ببریم.»
سیگنا به سمت مادرخواندهاش در سالن رقص رفت و درست زمانی که روح بر سرش فریاد کشید، چیزی نمانده بود خودش را عقب بکشد.
صدا زد: «امیتی.»
سیگنا جرات نکرد ذرهای از ترسش را در صدایش راه دهد، زیرا امیتی نزدیکتر شد. سرش را کج کرد تا سیگنا را بررسی کند که با نفسهای عمیق سعی داشت ضربان قلبش را آرام نگه دارد. اما همین که خواست به سمت برایر برود، امیتی منفجر شد. درخشانتر از همیشه، با دندانهایی که برهنه شده بود، بیشتر به هیولا میمانست تا روح. سیگنا به عقب لغزید و برای جلوگیری از افتادن، خود را به لبه نزدیکترین میز چسباند.
اما تسلیم نمیشد. چیزهای زیادی در این شب در خطر بود و امیتی سزاوار بهتر از این بود. همه آنها سزاوار چیز بهتری بودند.
فریاد زد: «امیتی!»