خوشا آن دم که مرا باده نابی بده یار
خوشا آن دم که مرا درد شرابی بده یار
خوشا آنجا که لبالب شوم از بوی تو خواب
خنک آنجا بنشینم لب آن رود شراب
حال آن دارم که امشب مست مست
پای کوبان تا سحر جامی به دست
سر به سر باده به باده مست مست
هی زنم می تا ببازم هرچه هست
@ArtttLand
یه روزی پر میزنم ایشالا
خونه ات و در میزنم ایشالا
باز با تو هستم توو شبای مهتاب
باز با تو ساغر میزنم ایشالا
@ArtttLand
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاک
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
@ArtttLand
بارالها مددی که از تو غافل نشوم
بارالها مددی غریب و سائل نشوم
کمکم کن که پُر از عشق شود دفتر دل
کمکم کن که ورقپارهی باطل نشوم
با تو درویش منم گذشته از خویش منم
آن کم از همگان بیش منم گذشته از خویش منم
مثلِ یک شاخه سنگین پُرم از بار نیاز
بارالها چه کنم گر به تو مایل نشوم ؟
دل درویش من این ثروت بی پرده وفا
آیهی بذل توام چگونه نازل نشوم
من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود
کمتر از هیچم اگر من به تو واصل نشوم
بارالها حاصل بودنم این تحفهی دل
مددی کن که سرافکنده زِ حاصل نشوم
@ArtttLand
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو
ای جان بیآرام رو کان یار خلوت خواه شد
اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی
عقلی که راه آموختی در نیم شب گمراه شد
@ArtttLand
گرمای منی تو. همیشه بمان برای من. مثل تابستانهای ذهنیِ آدم که در موجی ساکن باز میشود، عینِ بادبزن که توی دست هم که نیست در خودش حرکت دارد و، روی میز، باقیِ طبیعتبیجان را نوسانی فراخ و نرم میدهد، که لیموها، هر یک در تمرکزی عمیق توی خودش (از آنجا که زرد، خود، شامّهای کُرویست که با سقوطِ آزاد به مرکزش هرگز به ته نمیرسد)، برسند به بیخویشیِ آنگونهای که "طبیعت بیجان" غافل شود که جایی (هرجا جز اینجا) حضوری دارد غرق
پارههای نامهای از بیژن الهی
@ArtttLand
نشد یک لحظه از یادت جدا دل
زهی دل ، آفرین دل ، مرحبا دل
ز دستش یک دم آسایش ندارم
نمی دانم چه باید کرد با دل ؟
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل
از این دل ، داد من بستان خدایا
ز دستش، تا به کی گویم خدا دل
درون سینه ، آهی هم ندارم
ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد
زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید :
چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل؟
تو (لاهوتی) ز دل نالی ، دل از تو
حیا کن ، یا تو ساکت باش یا دل
@ArtttLand
زنجیر عشقت دستمه
نیاز قلب خستمه
از دست این غریبه ها
هر چی کسیدم بسمه
تا کی میشه نشستو دید
پرواز بی پرندرو
تا کی میشه دید و شنید
نیاز لب به خندرو
@ArtttLand
بنوشان یارا از آن می ما را
که در جان مشتاقان شرار اندازد
بر آرد دستی به شور مستی
گذار دل بر کوی نگار اندازد
ما بیدلانیم آتش زبانیم
در بزم جانان سر از پا ندانیم
@ArtttLand
آهای دلبر که بردی دل ز دستم
خیال کردی که من دور از تو هستم
تویی در جام می با من دمادم
تو هستی با من و من با تو مستم
بیا مستانه بر دنیا بخندیم
به این دنیای وانفسا بخندیم
بیا عهدی ببندیم عاشقونه
به این شبهای بی فردا بخندیم
غمها رو میشه با مستی رها کرد
آهای مستای عاشق چه حالی داره مستی
@ArtttLand
یالا از در اومد یار
یالا اومد مهمون
حالا چشم من روشن
جان من مهمانو قریون
@ArtttLand
چو با حبیب نِشینی و باده پِیمایی
به یاد دار مُحِبّانِ بادپیما را
حافظ خوانی استاد موسوی گرمارودی
@ArtttLand
خیلی از ما زندگی را چنان میگذرانیم که انگار همه چیز فوری و حیاتیست.
کارهای کوچکی مثل جارو کشیدن، شستن ظرفها یا حتی گرفتن یک فنجان قهوه،
همه آلوده به همان شتاب تبدارند،
انگار مدام با زمان در مسابقهای بیپایانیم.
اما این اضطراب، ریشه در جایی عمیقتر دارد.
وقتی در کودکی در میان آشوب، استرس یا کممحبتی بزرگ شدهای،
بدن میآموزد همیشه آماده خطر باشد.
این تنش، در قامتت پیداست،
در نحوهی فشردن اشیاء با دستهایت، در سرعت خوردنت، و در شتابی که بیوقفه روزت را میبلعد.
وقتی شروع میکنی به کند شدن، به تماشای دقیق کارهای ساده،
چیزی در درونت تغییر میکند.
ذهنآگاهی، بدنت را از این عجلهی قدیمی رها میکند
و دوباره تو را به لحظهی اکنون پیوند میدهد.
دیگر نمیدوی،
احساس میکنی پاهایت زمین را لمس میکنند،
ریتم نفست را میشنوی،
و نرمی تازهای در حرکاتت جاری میشود.
اینگونه است که به بدنت یاد میدهی: «اکنون امنی.»
کند شدن، تنبلی نیست،
دعوتیست برای آرامش، وضوح و التیام.
هر چه بیشتر در کارهای کوچک حاضر باشی،
در روابطت، در انتخابهایت و در زندگیات نیز، حضور واقعیتر خواهی یافت.
@ArtttLand
امروز معجزهست…
نه بهخاطر اینکه همهچیز بینقصه،
بلکه چون هنوز ایستادم،
نفس میکشم،
مینوازم
و به اون صدای آرومی که از درونم میاد گوش میدم.
بعضی روزها قرار نیست دنبال لحظه بدوی،
باید آروم باشی و بذاری لحظه خودش پیدات کنه.
و امروز…
لحظه پیدام کرد.
@ArtttLand
تو شب بیدار منی
همه جا تکرار منی
گرچه بی من گرچه که دور
دل من دلیار منی...
🎶 دلیار
@ArtttLand
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد
که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد
بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره
بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد
چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر
زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
@ArtttLand