anjaame | Unsorted

Telegram-канал anjaame - انجامه

1464

جستارهای محمد رضی‌پور در کهن‌نبشته‌های پارسی پرسش، نظر، تماس: raz.at.research@gmail.com

Subscribe to a channel

انجامه

جستار تاریخی
پژوهشی در تلفظ درست یک نام: «قتلمش
»

واژگان کلیدی این جستار:
سلجوق، سلجوقیان، اسرائیل، قتلمش، کالنجر، سلطان‌محمود، امیر‌مسعود، نبرد دندانقان، بیهقی، راوندی، راحة الصدور.

در تواریخ آمده‌است که: چون ترکان سلجوقی را در سرزمین خویش چراگاه تنگ آمد و «مراعی کفاف مواشی» نکرد، طمع در مرغزارهای سرزمین ایران کردند و از محمود غزنوی درخواستند تا دستوری دهد تا ایشان از آب جیحون گذاره کنند و در حدود نَسا و باوَرد بباشند و بیاسایند تا خیل و گله و رمه‌اشان در فراخی و نعمت بچرند.
مشاوران و امیران محمود، از جمله ارسلان جاذب، والی طوس، که از شمار ترکان سلجوقی و عُدَّت و کیفیت کار ایشان آگاه بودند او را از اجابت آن درخواست برحذر داشتند، اما سلطان‌محمود که از پیروزی‌های سپاه خود در هندوستان مغرور شده بود خطر ترکمانان را به‌چیزی نشمرد و به اندرز مشاوران التفاتی ننمود و در‌خواست ترکمانان را پذیرفت.
سپس‌تر، محمود رفته‌رفته از خطر این ترکان در قلمرو خویش اندیشه‌ناک شد، و از تصمیم خود پشیمان گشت و خواست تا تهدید آنان را دفع کند. پس، به‌حیله، مجلسی ساخت و ضیافتی ترتیب داد و سران سلجوق را دعوت کرد. در آن ضیافت محمود غَدر نمود و اسرائیل، یکی از پسران سلجوق را، که مهتر سلجوقیان در آن میهمانی بود، بند کرد و به قلعه‌ی کالنجر در هندوستان به‌حبس فرمود.
اسرائیل هفت سال در آن قلعه در بند ببود؛ سلجوقیان کوشیدند تا او را از بند برهانند، اما در این کار ناکام ماندند و او در بند بمُرد.
این رخداد خود بهانه‌ای شد برای کین‌خواهی دودمان سلجوق تا در نهایت ایشان در نبرد «دندانقان» سپاه مسعود غزنوی را تارومار کردند.* شکستِ دندانقان سرآغاز زوال غزنویان و برآمدن امپراطوری سلجوقیان شد، آن‌چنان‌که به‌اندک زمان از پسِ آن شکست طغرل در شادیاخ نیشابور بر تخت مسعود نشست و امپراطوری بزرگ سلجوقی را بنیاد نهاد. وسعت این پادشاهی، در ذروره‌ی قدرت، از اقصای مشرق بود تا به کنار دریای مغرب و وزیر با‌کفایت آن خاندان، خواجه نظام‌الملک، برای نمودن بُسطت مُلک و فراخی سرزمین و دوری نفاذ فرمان ملکشاه، پرداخت وجه دستمزد ملاحان جیحون را به انطاکیه حواله کرد!
در سرچشمه‌های پارسی و جز آن، نام پسر اسرائیل را، یعنی «قتلمش» را، به‌تلفظ‌های گوناگون نوشته‌اند.
آبشخور و سبب گوناگونی در تلفظ این نام بر ما پیدا نیست، اما این اختلاف خود حکایت از نبود آبشخوری یگانه و معتبر نزد تاریخ‌نویسان دارد. از نبودِ همداستانی و اجماع در طرز تلفظ این نام چنین بر‌می‌آید که هر‌کس در این باب از ظنّ خویش سخن گفته باشد.

تلفظ «قتلمش» در آبشخورهای پارسی و جز پارسی :
۱- لغت‌نامه‌ی دهخدا: «قتلمش» را بی اعراب مدخل کرده‌است! گویا فرهنگ‌نویس از تلفظ این نام بی‌خبر بوده‌است. 
۲- فرهنگ بزرگ سخن: این نام در این فرهنگ نیامده‌است.
۳- فرهنگ معین (جلد ششم، اعلام، غ-ی): «قُتْلُمِش»؛ و آن نادرست است.
۴- دایره‌المعارف مصاحب (ج۲-۲، ص۲۰۱۵): «قُتْلُمِش»، «قُتُلْمِش». گویا شادروان مصاحب هم از تلفظ درست این نام به‌گمان بوده، پس، احتیاط را، دو تلفظ آورده‌است؛ و هر‌دو نادرست است.
۴- در تاریخ جامع ایران (چاپ مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، زیر نظر کاظم موسوی، جلد هفتم)، «قتلمش» بی اعراب نوشته شده است!
۵- در دانشنامه‌ بریتانیکا: «قُتْلُمُش».
۶- در دانشنامه‌ ایرانیکا: «قُتْلُمُش»، ذیل مدخل: SALJUQS iii. SALJUQS OF RUM
۷- دایره‌المعارف اسلامی (چاپ، بریل، ۱۹۹۵ ویراسته‌ی C.E. Bothworth، جلد هشتم: «قُتْلُمُش»[۱]
تلفظ درست قتلمش در راحة‌ ‌الصدور راوندی:
نام «قتلمش» در یک جای راحة الصدور، دست‌نوشت کتابخانه‌ی ملی فرانسه، به‌صورت مشکول آمده‌است:

...و پسر اسرائیل، «قُتَلْمِش»[۲]، به‌نشناس در حوالی قلعه می‌گشت، چون خبر وفات پدر بدو رسید به‌راه بیابان سرخ‌کلاهان از هندوستان به سیستان آمد و از آنجا به بخارا پیش عمّان و اخوال آمد و آن احوال بگفت...
باآنکه شادروان عباس اقبال آشتیانی در تصحیح راحة الصدور، چنان که عادت او بوده، نهایت دقت را مرعی داشته، «اِعراب» دست‌نوشت معتبر یاد‌شده را که نسخه‌ی اساس او بوده، برای این نام در تصحیح نیاورده‌است؛ و این، خود به گمانه‌زنی در باب تلفظ این نام دامن زده است.

محمد رضی‌پور

#انجامه
#قتلمش
#سلجوقیان

[۱] این تلفظ‌ها در آبشخورهای یاد‌شده، بر حسب مورد، هر یک به علامتی نشان داده شده‌است؛ ما همه را به‌یک روش و با حروف پارسی نوشتیم، یکسانی و آسانی مر مقایسه را‌.
[۲] ممکن است برخی با ریشه‌یابی این نام در زبان ترکی به تلفظی دیگر برسند، اما ملاک باید دست‌نوشت معتبر پاریس باشد.

* بیهقی خود شاهد نبرد میان امیر‌مسعود و ترکمانان در دندانقان بوده و داستان این جنگ را به‌تفصیل در تاریخ خویش آورده‌است؛ او، به‌چهار کلمه، تصویری زنده‌ و هولناک از آن حربگاه به‌دست داده‌است:
«قیامت بدیدیم درین جهان.»

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی انتقادی به مجموعه اشعار جلال‌الدّین حرمی پراگنده در دست‌نوشت فاتح ۳۱۷۰
؛ معرفی‌شده در «آینه‌ی پژوهش»  ۱۸۷، سال سی‌و‌دوم، شماره‌ی اول، فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۰.

اصلاح چند خوانش

اشاره:
این جستار به مقاله‌ای که پیوستِ
این فرسته است اشاره دارد.

با آنکه دست‌نوشت فاتح ۳۱۷۰  کما‌بیش حاوی متون تازی است، امّا برای پارسی‌زبانان از دو روی در‌خور التفات و توجه است:
یکم: این مجموعه رساله‌ی بسیار مهمِ «صفیرِ سیمرغِ» شهاب‌الدّین سهروردی را در خود جای داده‌است. ما در خوانشی شتاب‌گونه دریافتیم که نثرِ این روایت از «صفیرِ سیمرغ» بسیار استوارتر‌ و کهن‌گونه‌تر و اصیل‌تر است از آنچه از سوی انتشارات «مولی» به‌چاپ رسیده‌است.
علا‌قه‌مندان را به مطالعه‌ی این رساله از این دست‌نوشت فرا‌ می‌خوانیم.
دیگرُم: دیگر اهمیت این مجموعه در اشعاری‌ست (بیشتر رباعی، و گاهی نویافته) که کاتب خوش‌ذوق در حاشیه و دیگر جای‌های این دست‌نوشت به‌خامه‌ی خویش پراگنده‌است.
کاتب در پارسی و تازی مهارت خوبی داشته و مجموعه را برای خویشتن نویسانیده‌ است و در چند جای دست‌نوشت لقب «الادیب» را بر نام و نشان خود افزوده‌است. پس، کار و روایت او را باید معتبر بداریم.
جناب میرافضلی اشعار پارسی این دست‌نوشت را گرد آورده و در آینه‌ی پژوهش شماره‌ی ۱۸۷ به چاپ رسانیده‌است؛ و با این کار به ادبیات پارسی خدمت کرده‌است.
با‌این‌حال، در خوانش برخی ابیات  سهو‌هایی رفته ‌و لغزش‌هایی رخ داده‌است.
از آنجا که ممکن است این گزارش «آینه‌ی پژوهش» پایه‌ای گردد برای پژوهش‌های آینده، ما خطاهای مهم خوانش را در اینجا می‌آریم. در پیوستنِ این کار قصدمان صرفا نزدیک کردن متن چاپی به نصّ دست‌نوشت است و بس. امیدواریم پژوهشگران، به‌طریقی، از  این اصلاحات آگاه شوند. شماره‌ی اشعار در اینجا برابر با همان شماره‌هایی‌ست که صاحبِ مقاله در آینه‌ی پژوهش به‌کار‌ برده‌است:

[۴] سید ناصرالدین خسرو راست:
دوستان پسر هند ندانند همی
که ازو و سه کسِ او به پیمبر چه رسید...
این قطعه شامل پنج بیت است که بیت نخستین آن قافیه ندارد و آن، به‌سبب آن است که مصحح بیت را درست نقل نکرده است. حرمی، در آغاز، مصراع اول از بیت اول را به صورت:
«دوستان پسر هند ندانند همی» نویسانیده، اما خودش متوجه‌ی اشتباه شده و در زَبَرِ این مصراع روایتِ درستِ آن را نوشته است، ولی، احتمالا برای زیبایی ظاهری، روی مصراع نادرست خط نکشیده است و مصحح به این اصلاح توجه نکرده‌است. با آوردن خوانش درست ما، قافیه‌ی بیت هم درست می‌شود:
اینک خوانش درست مصراع اول:
دوستدار پسر هند همانا بشنید
که ازو و سه کسِ او به پیمبر[۱] چه رسید! (برگ۴۹پ)

در مصراع دوم از بیت چهارم نیز «واو» از قلم افتاده است:
آن کسی کو به خداوند و محمد گروید.

[۶]  بیت آخر:
چون گربه زاده‌ی مرغست، رحم ناچارست...

خوانش درست:
چون گربه زاده‌ی مرغست، زخم ناچارست

در مصراع دوم، «قصاص» را تجویز می‌کند و می‌گوید:  «... به قصاص ار قضا کنی، شاید.» لازمه‌‌‌ی اجرای قصاص، زدن «زخم» (= ضربت) است به‌شمشیر. اگر «رحم» بخوانیم، سخن شاعر در دو مصراع متناقض خواهد شد.

[۱۴] دیوانه‌صفت کسب کن از کوی به کوی
اسرار، چنانک هست، می‌دان و مگوی...
در اینجا خطایی در خوانش رخ داده و بیت را از معنی تهی کرده‌است.
مصحح «گشت» را «کسب» خوانده زیرا به شیوه‌ی کتابت حرمی (=کاتب) توجه نکرده که او همه جا، برای تمیزِ «س» از «ش»، در بالای «س» علامتی شبیه ویرگول می‌گذارد، و این علامت را از کلمات «پیوست»، «هست»، و «رواست» در همین صفحه‌ی دست‌نوشت می‌توان دید. پس، خوانش درست مصراع نخستین چنین است:
دیوانه‌صفت گشت کن * از کوی به کوی.

* گشت کن = بگرد

[۱۶] در این رباعی مصراع دوم و چهارم جا‌به‌جا نوشته شده‌است.
رباعی به‌صورتی که نوشته شده از منطق سخن شاعر پیروی نمی‌کند؛ و این، با لختی تأمل در معنی بیت پیدا می‌آید.

چند مورد دیگر هم هست، اما فضای تلگرام برای ادامه‌ی بحث تنگ است. پس، اکنون را، به همین بسنده می‌کنیم.

محمد رضی‌پور

[۱] در نسخه، «پیامبر» آمده، اما این خوانش وزن را مختل می‌کند. مصحح در متن نسخه تصرف کرده و کلمه را اصلاح کرده، ولی به ضبط نسخه اشاره نکرده‌است.


#انجامه
#نقد
#جلال‌الدین_حرمی
#صفیر_سیمرغ

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی
؛
«وَلْوالج»، «وَلْوالجی»

نام شهر «وَلْوالج» و نسبت «وَلْوالجی» در چند جای در تاریخ بیهقی آمده‌است، اما ضبط این نام و نسبت صورتی یک‌نواخت ندارد:

و از آنجا به والوالِج آمد و دو روز ببود... (متن، چاپ ششم، ص ۲۸۴)

مصححان در درستی تلفظ «وَلْوالج» نیز به‌گمان بوده‌اند و این نام را گاهی «ولوالِج» نوشته‌اند (متن، ص۳۹۶) و گاهی «وِلوالج» نگاشته‌اند (فهرست نام‌های جغرافیایی)؛ و در تعلیقات جغرافیایی «واَلوالج» ضبط کرده‌اند.                           
روی‌شناس‌ترین کَس که به «وَلْوالج» منسوب بوده فقیه ظهیرالدّین ابی‌المکارم اسحق ابن ابی بکر الوَلْوالجی الحنفی است؛ فتاوی او به‌نام «فتاوی الوَلْوالجیّه» نزد حنفی‌مذهبان شهرت دارد.
ما در پژوهش‌هایمان برای یافتن برخی «الفاظ کفر» و واژگان پارسی در متون تازی بیش از ده دست‌نوشت از «فتاوی وَلْوالجی» را بر‌رسیدیم و در آن میان به سندی برخوردیم که در پوشه‌ی پیوست آمده‌است. این آگاهی را با علاقه‌مندان در میان می‌‌نهیم و امیدواریم این سند بتواند برخی از ابهامات را روشن کند.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#تاریخ_بیهقی
#ولوالج
#فتاوی_ولوالجی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی
؛
شرح و تفسیر و اصلاح یک عبارت:
«مردی رسد!»

ما در جستاری به مشکلات تاریخ بیهقی اشاره کردیم. اکنون، نمونه را  - و به‌تفاریق - برای آگاهی علاقه‌مندان به تاریخ بیهقی و ادبیات کهن پارسی، مواردی‌چند از این مشکلات را اینجا می‌آریم تا اندکی را از بسیار نموده باشیم.
بیشترِ این مشکلات با دقت در متن و تحلیل گفتار بیهقی و آنچه در «میان سطرها» می‌توان خواند، آشکار می‌شود.

و روز سه‌شنبه غرَّه‌ی صفر، ملطّفه‌ی نایبِ بریدِ هرات و بادغیس و غرجستان‌ رسید که «داود ترکمان با چهار هزار سوارِ[۱] ساخته از راه رباطِ رزن و غور و سیاه‌کوه قصدِ غزنین کرد، آنچه تازه گشت‌ بازنموده آمد، و حقیقت،[۳] ایزد -[۳] تعالی -[۳] تواند دانست[ن][۲].» امیر سخت تنگ‌دل شد بدین خبر و وزیر را بخواند و گفت: هرگز ازین قوم راستی نیاید؛[۳] و دشمن،[۳] دوست چون تواند بود[ن]؟[۲][۴]  با لشکری ساخته‌ ترا[۵] سویِ هرات باید رفت[ن][۲]. تا ما سویِ غزنین رویم، که به‌هیچ حال خانه خالی نتوان گذاشت[ن] [۲] وزیر گفت:
فرمان‌بردارم،[۳] امّا بنده را این خبر حقیقت نمی‌نماید، که از مهرگان مدّتی دراز بگذشته است و مرغ نیز از راه رباطِ رزن به غزنین نتواند رفت[ن][۲]. امیر گفت: این،[۳] چه محال‌ است که می‌گویی؟[۴] دشمن کی مقیّد یخ‌بند می‌شود؟[۴] برخیز کارِ رفتن بساز که من پس‌فردا به‌همه حالها سویِ غزنین بازروم. وزیر بازگشت؛[۳] و قومی که در آن خلوت بودند جایی بنشستند و بر زبان بونصر پیغام دادند که «اگر عیاذاً باللّه‌ این خبر حقیقت است، مردی رسد. خداوند را چندان مقام‌ باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد.» (ص۵۰۴)
سخن ما در این جستار به عبارت «مردی رسد» باز‌می‌گردد که در پایان مطلب آمده ‌است، اما برای حضور ذهن خوانندگان جمله‌های پیش از این عبارت را نیز آوردیم تا انسجام و پیوستگی سخن بیهقی بر جای بماند و خواننده سخن ما را بهتر پی گیرد.
مصححان در معنی عبارت «مردی رسد» در پانوشت شماره‌ی ۱۲ در ص ۵۰۴[۶] از قول فیّاض نوشته‌اند:
«مردی رسد، گویا مراد این است که کسی برای اخبار خواهد آمد (فیّاض)»!
این تعبیر، به دلایل زیر، در این سیاق نمی‌گنجد، و به‌ظاهر، از مراد بیهقی و شیوه‌ی نگارش او دور افتاده است:
۱- در ادبیات بیهقی آورنده‌ی خبر هرگز «مردی»، یعنی یک مردِ نامعلوم، نیست. برای بردن یا آوردن خبرهای حکومتی بیهقی عبارت‌هایی چون: «تازنده»، «دیو‌سوار»، «مُجَمّز»، «سوار»، «خیلتاشِ مُسرع»، «اسکدار» - و اگر خبر خوش باشد - «مبشّر»؛ به‌کار برده‌است.
۲- عبارت «اگر عیاذاً باللّه‌ این خبر حقیقت است، مردی رسد...» شرطی است، شرطِ عبارت: «اگر عیاذاً باللّه‌ این خبر حقیقت است.» است، جزای شرط کجاست؟ مسلما نمی‌تواند «مردی رسد...» یا باقیِ عبارت باشد زیرا هیچ پیوند معنایی با «شرطِ» عبارت ندارد.
۳- اگر مراد بیهقی تأییدِ خبرِ نایبِ بریدِ هرات باشد، این را در ادامه‌ی سخن به‌شرح آورده‌است: «خداوند را چندان مقام‌ باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد.» چرا بیهقی که شیوه‌اش کوتاه‌نویسی است باید یک مطلب را دو بار پی در پی بیان کند؟
ناگفته نماند که بیهقی چند سطر بعد می‌گوید: «روز شنبه، پنجم صفر، نامه‌ی دیگر رسید که: آن خبر دروغ بود.» و نمی‌گوید «مردی رسید.»
۴- بیهقی پس از «مردی رسد» در ادامه‌ی عبارت می‌گوید: «خداوند را چندان مقام‌ باید کرد[ن][۲]. تا خبری دیگر رسد». اگر این «خبرِ دیگر» را قرار است آن «مردِ» در عبارت «مردی رسد» بیارد، بیهقی باید می‌نوشت «خداوند را چندان مقام‌ باید کرد[ن][۲]. تا این مرد رسد.!»
۵- ما بر آنیم که اصل عبارت، «مردی [را] رسد.» بوده («ی» در «مردی»، «یا»ی نکره نیست) و کاتبان چون معنی عبارت را درنیافته‌اند، «را» را حذف کرده‌اند تا همان معنی از عبارت دریافته شود که مصححان دریافته‌اند.
۶- پس، به‌گمان ما، عبارت درست می‌باید چنین بوده باشد:
اگر عیاذاً باللّه‌ این خبر حقیقت است، مردی را رسد. یعنی اگر خبر آمدن ترکمانان به غزنین در آن سرمای سخت درست باشد، واقعاً «مردی» و «مردانگی» و دل و جرأت و شهامت و بی‌باکی می‌خواهد تا کسی در این شرایط دست به چنین کاری زند.

محمد رضی‌پور




[۱] حرکت‌ها (زیر)، از ماست
[۲] افزودن «ن» برای تبدیل مصدر مرخم به مصدر کامل است و این، از ماست. ما بر آنیم که بیهقی به‌یقین چنین نوشته است و کاتبان نثر او را گردانیده‌اند، اما شمار اندکی از این «مصادر کامل» در متن باقی‌ مانده است. (نک: این‌ جستار)
[۳] سجاوندی، افزوده‌ی ماست.
[۴] نشانِ پرسش از ماست.
[۵]این «را» را در «ترا»، «را»ی فاعلی گویند. این‌گونه کاربرد «را» یکی از نشان‌های معتبر و قطعی نثر کهن است که در آثار پارسی تا پایان قرن ششم دیده می‌شود.
[۶] تاریخ بیهقی، چاپ ششم، ۱۴۰۱، انتشارات سخن، دکتر محمد‌جعفر یاحقّی، مهدی سیّدی.

#انجامه
#نقد
#تاریخ_بیهقی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

کهن‌نبشته‌های خواندنی.

گفت‌و‌گوی دو زائر - یکی، مسلمانی از خراسان؛ دیگری، هم‌کیش او از دیاری ناشناخته و بس دور، دور به‌پنج‌سال راه
!
نمونه‌ای از گزافه‌گویی‌های خطیبان و عارفان و صوفیان و امامان برای مردمان نادان که از جغرافیای زمین آگاه نبودند.

بشرُ بن مُحمد - القاضی - گوید: وقتی در طواف (کعبه) بودم، کَهلی را دیدم آثار پیری بَر عِذار او بدید[۱] آمده، گَردِ آسیای حَوادِث بر پنجه‌ و طُرّۀ او نشسته، طلایع نور و شوایب کافور گِردِ ذوایب شب دیجور شباب او گرفته، سپاه نور گِرد ظلمت عَلَم زده [۲]، تو گفتی رویش سواد تعلیق است، حاشیه سپید کرده، گفت (یعنی آن قاضی): دیدم موی اثر پیری گرفته، روی نشان زردی یافته، اثر سَفَر بَر وی بدید آمده[۲] دُرُوشِ لَّمْ تَكُونُوا بَالِغِيهِ إِلَّا بِشِقِّ الْأَنفُسِ (النّحل:۷)  بر ران و گوشِ او مُعیّن شده [۳]، چُو دوک باریک شده، لکن چُو چرخ گرد خانه می‌گشت بر عصا تکیه زده؛ به‌تقرّب، پیش او رفتم. مرا گفت: از کجا می‌آیی؟
گفتم: از خراسان.
پرسید که: خراسان از کدام طرف باشد؟
گفتم: از طرف مشرق.
پرسید کی (= که): چند گاه باید تا به اینجا راه قطع کنیت؟
گفتم: به‌دو‌سه ماه به اینجا برسیم.
گفت: شما همسایگان حرم آمدیت، راه به‌این نزدیکی! چرا هر سال حج نگزاریت؟
گفتم: شما به‌چند‌ گاه راهِ خویش قطع کنیت؟
گفت: پنج سال بباید تا مرد از دیار ما بیاید! و من آن روز که قدم از خانه بیرون نهادم شبِ شبابم را از سپیدۀ شیب اثری بدید[۱] نیامده بود، چون بدین خانه رسیدم، مهمان شیب از عالم غیب رسیده بود.
گفتم: زهی همّت! و زهی محبّت!...
از شادی زیارت این خانه راهِ دورم نزدیک و آسان؛ خار بادیه زیر پایم از شوق دوست حریر و پرنیان‌ست:
بادِ جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ریگ آموی از نشاط دیدنش
زیر پایم پرنیان آید همی...

(مجالس رکن‌الدین امام‌زاده، دست‌نوشت کتابخانۀ ملی فرانسه،
برگ۵۰پ-۵۱پ)
این متن زیبا و عرفانی هُش و عقل از خواننده می‌رباید و او را از سلاح اندیشیدن و پرسیدن برهنه می‌کند:
ترجمۀ این روایت به عدد و رقم چنین است:
اگر فرض کنیم آن زائر خراسانی باشندۀ نیشابور بوده باشد (یعنی نزدیکترین جای خراسانِ بزرگِ آن زمان به مکّه - نرشخی در تاریخ بخارا (ص۱۲) می‌گوید: بخارا از جملۀ شهرهای خراسان است، هرچند آب جیحون در میان است)، این قاضی فاصلۀ حدود سه‌هزار کیلومتر را در سه ماه پیموده یعنی، روزی حدود سی کیلومتر یا پنج فرسنگ راه رفته که بنا بر طی طریق و بریدن منزل در نظام جغرافیا و مسالک قدیم و گردشگری باستانی چیزی متعارف است.
حال، اگر به همین نسبت حساب کنیم، این زایر دیگر که پنج سال در راه مکه بوده، مسافت پیموده شده برای او باید چیزی در حدود شست‌هزار کیلومتر باشد. دورِ زمین حدود چهل‌هزار کیلومتر است، این زایر پیر که شست‌هزار کیلومتر راه رفته، یک‌و‌نیم‌ برابر دور زمین را پیموده تا به مکّه رسیده است. پیدا کنید مسکن و مأوی او را در جغرافیای سرزمین‌های اسلامی آن روزگار!
در گذشته، امامان و خطیبان و عارفان و صوفیان مردمان ناآگاه را این‌چنین فریفته و مسحور گفته‌های خویش می‌کرده‌اند.

محمد رضی‌پور


[۱] بدید آمدن = با‌دید آمدن = به‌دید آمدن = در دید آمدن = پیدا آمدن، هویدا و ظاهر و آشکار شدن؛ اداتِ «به» = «با» = «در». «پدید» (در هیئت یک واژه، نه ادات + واژه) واژه‌ای برساخته است. این سخن ما بر دلایل زیر استوار‌ست:
۱- در دست‌نوشت‌های کهن هرگز «پدید» دیده نشده‌است، حتی آنجا که کاتبان، برای پرهیز از خطا در خوانش، «پ» را در «پُر»، و «ژ» را در «کژ» به‌‌سه نقطه نوشته‌اند، هرگز «بدید» را به‌سه نقطه ننوشته‌اند. «پدید» در دست‌نوشت‌‌های قرن دهم به‌بعد دیده می‌شود و آن، خطای کاتبان است.
۲- دلیل دوم آن است که در برخی دست‌نوشت‌های کهن «بدید» (= «به‌دید») را «بادید» نوشته‌اند ، یعنی «با» را در جای «به» به‌کار برده‌اند و این، چیزی رایج بوده است. ما در نوشته‌های خود هرگز واژۀ جعلیِ «پدید» را به‌کار نخواهیم برد. در هیچ کهن‌نبشته واژه‌ای چون «پدید» نخواهید دید. این‌همه توجیه که برخی زبان‌شناسان این روزگار برای «پدید» نوشته‌اند همه از سر ناآگاهی از کهن‌نبشته‌ها و خواندن متون از روی تصحیح‌های نادرست بوده‌است. آن‌ها وجود «پدید» را مسلّم انگاشته‌اند، پس در پی یافتن فرضیه برای توجیه وجودش برآمده‌اند.
[۲] آوردن فعل به‌صورت صیغۀ اسم مفعول را «صیغۀ وصفی» گویند‌.
این ساخت در ‌کهن‌نبشته‌های قرن ششم به‌بعد بیشتر رایج است و در روزگار صفویه و قاجار بسیار شایع است. برای توضیح بیشتر به مقدمۀ شادروان مینوی بر «سیرت جلال الدّین منکبرنی»، صص مح/ مط، مراجعه کنند.
[۳] نشانِ داغ را معمولا بر ران و گوش می‌گذاشته‌اند. «دُرُوش»، در نسخه چنین مشکول است.



#انجامه
#مجالس_رکن‌الدین_امام‌زاده
#عرفان

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
شرح و تفسیر یک بیت از الهی‌نامۀ عطّار
و رفع ابهام از «حرف اضافه»

همه محدود باشد جز که ملفوظ
محیط از لفظ آمد لوحِ محفوظ.


اشاره:
سخن ما در این جستار باز می‌گردد به چاپ پنجم الهی‌نامه (سخن/۱۳۸۸)؛ اگر از سال ۱۳۸۸ مصحح یا هر شخص دیگر در جایی چیزی ماننداکِ این جستار ما در قلم آورده، ما از آن بی‌خبریم.
 
استاد شفیعی کدکنی - ایزدش تندرست داراد - در تعلیقۀ مربوط به بیت ۴۵۸ الهی‌نامه آورده‌است:

محیط از لفظ آمد: کاربرد حرف‌ اضافۀ «از» در اینجا نمی‌دانم چه قدر طبیعی است. چون شاهد دیگری برای آن نیافتم. نسخه بدَلِ A را که «محیط نقطه» دارد قابلِ توجیه‌تر می‌دانم. اگر «محیطِ لفظ» گفته شود معنی روشن‌تر خواهد بود، یعنی لوح محفوظ که قلمروِ علم الاهی است، محیط بر لفظ است، یعنی جهان ملفوظ بیکران است ولی لوحِ محفوظ بر آن احاطه دارد.‌ (ص۵۱۰)
گوییم:
سخن استاد در شرح بیت به‌طور کلی درست است، اما ایشان در استواری و درستیِ نحوِ کلامِ عطّار و حرف اضافۀ «از» به‌گمان ‌است زیرا برای این کاربرد شاهدی نیافته‌است. روشن است که شرح می‌باید در نحو سخن عطّار نیز بگنجد، یعنی معنیِ درست باید بر لفظِ درست منطبق باشد - و هست؛ چگونه؟ وقتی که «از» را «به» بخوانیم:
تفسیر این چگونگی، چنین است:
در زبان پارسی، گاهی «از» به‌معنی «با» است و، «با» گاهی به‌معنی «به» است و، «به» گاهی به‌معنی «در» است؛ و هم «به» گاهی به‌معنی «بر» است.
به‌طور کلی، سخن عطار، همچنانکه  استاد فرموده، تعظیم است مر بزرگی و بی‌کرانگی لوحِ محفوظ را. عطّار در مصراع نخست، «سخن» و «لفظ» را نامحدود می‌خواند و می‌گوید همه چیز محدود است جز «لفظ»؛ آنگاه در مصراع دوم گفتۀ خود را نقض می‌کند و در مبالغه‌ای شاعرانه می‌گوید: این «لفظ» که خود بی‌کرانه است در لوح محفوظ جای گرفته و لوح «بر» آن، و «به‌» آن، محیط است. پس، دریاب بزرگیِ لوحِ محفوظ را!
این مبالغۀ شاعرانۀ عطّار از نظر جزئیات سخن و نحو کلام کاملا منطبق است بر معنی گفتار او و هیچ کم‌‌وکاست و افزونی یا اشتباه در سخن او نیست. کاتبانی که به صورتِ بیت نگریسته‌اند (مانند کاتب نسخه‌بَدَلِ A) و از ظرفیتِ گوناگونیِ و ظرافتِ سخنِ پارسی آگاه نبوده‌اند در متن تصرّف کرده‌اند و نصّ کلام عطّار را گردانیده‌اند.  
کاربرد حرف اضافۀ «از» در ‌معنی «به» در این بیت از ویژگی‌های زبان پارسی است و در آثار کهن‌ گواهان فراوان دارد. ما برای این کاربرد دَه‌ها گواه در پیکرۀ شخصی خود داریم؛ نمونه را، از آن میان چند گواه در اینجا می‌آریم:


۱- عزیزی رسید به خدمت مولانا جلال الدّین؛ از مولانا جلال الدّین سؤال کرد، گفت: کافر کیست؟
مولانا جلال الدّین با (با = به = از) او پرسید مؤمن کیست؟ آن عزیز گفت: مؤمن تویی...
(روضه‌القلوب، دست‌نوشت اسعد‌افندی، برگ ۱۹ر)
۲- آنگاه، مؤمنان ایشان (= منافقان) را گویند: بازگردید از (از = به) پس؛ باز‌شوید و از دنیا نور آرید که ما این نور از آنجا آورده‌ایم.
(تفسیر کمبریج، ج۲/ ۳۵۷) 
۳- ... زن قدری دیگر خصومت کرد، گفت: اگر فردا مزد ستدی و آوردی، نیک، و الّا من با تو نباشم. دیگر روز انبانی به وی داد، گفت: مزد بستان و گندم بخر و آرد کن و بیاور. مرد، هم بر قاعدۀ دو روزه که رفته بود، رفت و عبادت کرد و نماز شام شد، اندیشه کرد و گفت: اگر امشب نیز بهانه کنم، قبول نباشد. فراز رفت و انبان را پر از ریگ کرد و در (در = بر) گردن نهاد و آمد تا به خانه و این انبان را به (به = در) دهلیز خانه پنهان کرد و قصد آن کرد که باز‌گردد از بیم زبان زن. همین چون پای درونِ خانه نهاد، بوی عود و مشک بر (بر= به) دماغ او رسید. او با خود گفت: ای عجب! تا چه شاید بودن؟ زن را دید که از (از = به) پیشِ او بیرون دوید، شادمان و خندان و رخ برافروخته. گفت: ای زن! چه بوی مشک و عودست؟... (پند پیران، ص ۱۵۴) 
۴- مرد زاندرونِ (ز= از = به) دل می‌نگرد و زاویۀ اندُهانِ دل از مراد خالی می‌بیند؛ و خطابِ عزّت پیاپی که: هو معکم؛ لا بل‌که و فی‌انفسکم... (روح الارواح، دست‌نوشت دانشگاه استانبول، برگ ۲۸ر)
۵- شاه بفرمود تا از (از= به = در) بیرونِ شهر فرود آمدند. (سمک عیار، دست‌نوشت بادلیان ۳۷۹، برگ ۱۳پ)
۶- إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ ‎﴿الاعراف:٥٦﴾
که رحمت خدای نزدیک‌است از (از = به) نیکوکاران. (ترجمه تفسیر طبری، ج۲، ص ۵۰۶)
۷- ...و حجاج از ( = به) بصره بود، پیشِ عبدالرحمن، از بصره بیرون شد... (تاریخ سیستان، ص ۱۱۵)
۸- چون خبر نهان شدن او (امیر ابو جعفر) از (از = به)[۱] عزیز بن عبدالله برسید، به‌هزیمت شده بود، باز‌آمد... (تاریخ سیستان، ص ۳۱۰)
محمد رضی‌پور

[۱] شادروان استاد بهار «از» را همان «از» خوانده و چون جمله را بی‌معنی یافته، عبارت [مردم نزدیک] را به متن در‌افزوده؛ و آن، به‌یقین، نادرست و زائد است.



#انجامه
#نقد
#الهی‌نامه
#از_بمعنی_به
#کدکنی
#عطار


/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
پژوهشی در خصوص شکل جنگ‌افزار «دار‌شمشاد»
بر پایۀ نسخه‌‌‌‌ای نویافته‌‌ از «شاه‌زاده ابراهیم» در کتابخانۀ ملی نروژ.


دارشمشاد از جملۀ جنگ‌افزارهایی‌ست که در فرهنگ‌ِ عامه و در قصه‌هایی که درون‌مایه و تم اصلی آن‌ها عشق و ماجراجویی و حادثه است به‌کار رفته است. البته از آنجا که این جنگ‌افزار سلاحی‌ست بسیار سنگین، کاربردش ویژۀ دیوان است و در داستان‌هایی آمده که لختی به حماسه پهلو می‌‌زنند و مبارزه‌ای میان دیو و انسان پیش می‌آید:

دیو آواز داد که: آدمی‌زاد! خوب کردی که بدین مکان آمدی...این بگفت و دارشمشادی که داشت حوالۀ شاه‌زاده کرد...

آقای براتی در مقاله‌‌‌‌ای (تحلیل رزم‌افزارهای حماسی... ص۳۱) تعریفی از این جنگ‌افزار به‌دست داده‌است.
خوشبختا‌نه نسخۀ نو‌یافتۀ ما دارای نگاره‌های رنگی زیبا از صحنه‌های مختلف داستان است و نگارگر در یکی از این نگاره‌‌ها شکل این «دار‌شمشاد» را در دست دیو، نگاشته است.
این یادداشت مختصر و این نگاره را با پژوهش‌گران این‌گونه ادبیات و نیز فرهنگ‌نویسان در میان می‌نهیم بلکه به‌کارشان آید و گمان‌های ایشان را به یقین بدل کند.

محمد رضی‌پور

#انجامه
#دار‌شمشاد

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

درود بر مخاطبان ارزمند.
روزگاری، ناخواسته، از نوشتن و پرداختن به کهن‌نبشته‌های پارسی باز‌ماندیم. در این دورۀ‌ فترت چیزی ننوشتیم زیرا اگر خواننده‌ای نباشد «سواد» و «بیاض» یکی‌ست. اکنون شنیده‌ایم که دسترس مخاطبان به اینترنت جهانی رفته‌رفته ممکن می‌گردد. ما هم نرمک‌نرمک به سر کار خویش که همانا نوشتنِ جستار و آوردن گفتار در باب کهن‌نبشته‌ها است، باز می‌گردیم. این باز‌گشت را با تحفه‌ای عزیز و گرامی و بی‌مانند که آینه‌ای است از هنر ایرانی روزگار صفویه، می‌آغازیم. دست‌نوشتی که به ارمغان آورده‌ایم «صد کلمۀ» علی (ع) است که شاهکاری‌ست از هنر خوشنویسی، نگارگری و تذهیب. اصل این دست‌نوشت در سویس نگاهداری می‌شود، اما ما سال‌ها پیش آن را از کتابخانۀ ملی فرانسه برچیدیم. پیشتر، این گنجینه با وضوحی پایین‌تر از نسخۀ‌ اصل از سوی برخی کانال‌ها به عموم عرضه شده است. این نسخۀ‌ اصل است. هر‌چند فایل سنگین است، اما ارزش آن را دارد که به لطایف الحیل به آن دست یازند. این گنجینه در بیستم ماه صفرِ سالِ 967 ه‌ق به‌دست جلال بن محمد باکالنجار، الدّیلمی، در وجود آمده است.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#صد_کلمۀ‌_علی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

کهن‌نبشته‌های خواندنی


تاریخ وصّاف:

بویِ جگرِ سوخته عالم بگرفت،
ور نشنیدی، زهی دماغی که تُراست!

(تاریخ وصّاف، دست‌نوشت نورعثمانیه، برگ ۵۱پ، به‌خطّ مؤلّف)


محمد رضی‌پور

#انجامه
#تاریخ_وصاف
#کهن_نبشته‌های_خواندنی

پی‌نوشت:

"بینی"، آن باشد که او "بویی" بَرَد؛
"بوی"، او را جانبِ "کویی" بَرَد.

(مثنوی، دفتر اول)
و نیز گفته‌اند:
"مرد" باید که "بوی" داند بُرد...
(کشف الاسرار میبدی، ج ۴، ص ۳۰۲)

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

دوستان!
به‌سبب استفاده‌های ناروا (استفاده بدون یاد‌کرد نام کانال و نویسنده = دزدی ادبی) از محتویات بکر و دست‌ِ اول این کانال که در هیچ جای دیگر پیدا نمی‌شود، ازین پس دسترسی به محتویات محدود می‌شود. هر کس پرسش و خواست و التماس یا نیازی دارد، لطفا ما را آگاه کند تا کاری کنیم که او به مرادش برسد.
البته می‌توانیم کانال را به‌یکبارگی حذف کنیم بدان‌سان که نه خانی آمد و نه خانی رفت تا ما هم سرِ خویش گیریم و از تشویش برهیم. بباید دانستن که ما را از کردن این کار هیچ باک نیست زیرا در بند و نیازمند نام و نشان نیستیم، اما در حال حاضر این کار را صلاح نمی‌دانیم کردن.

P.S.

درخواست برخی از مخاطبان محترم را اجابت می‌کنیم و فعلاً محدودیت را بر می‌داریم. امیدواریم بهره‌گیران از مطالب "انجامه" رسم و آیین حرفه‌ای‌گری را فرا چشم دارند و به نام کانال و نویسنده اشاره فرمایند تا ما، ناخواسته، دسترسی را محدود نکنیم. (Feb. 08 - 2026)

Читать полностью…

انجامه

کهن‌نبشته‌های خواندنی.
نکته‌هایی از مثنوی

ما در این انبار گندم می‌کنیم؛
گندمِ جمع‌آمده گُم می‌کنیم؛
می‌نیندیشیم آخر ما به هوش،
کاین خلل در گندم‌ است از مَکرِ موش.
موش تا انبارِ ما حفره زده‌ست؛
وز فنش انبارِ ما ویران شده‌ست؛
اوّل، ای جان! دفعِ شَرّ موش کن،
وانگهان در جمعِ گندم جوش کن.

(مثنوی، دفتر اول، ۳۸۱-۳۸۴)


#انجامه
#مثنوی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی.
گوا از ناپیدا اندر‌آمد (= شاهد از غیب رسید):
تایید تعریف ما از واژۀ «فَرغُرده»
.

علم اندر نور چون «فَرغُرده» شد،
پس ز علمت نور یابد قومِ لُد.

(مثنوی، ۵/۲۴۸۹)

پیشتر در جستاری گفتیم که تلفظ و تعریف لغت‌نامه برای واژۀ بلخی «فَرغُرده» غلط است. همچنین، گفتیم تعریف شادروان استاد فروزانفر برای این واژه - که آن را «خیسیده» معنا کرده‌ - نیز نارسا و نادرست است.
در آن جستار گفتیم: «فَرغُرده» به‌معنی «نرم‌» است و آن را مرادِفِ «سست» و مخالف «سخت» و «صُلب» دانستیم؛
همچنین، در جستار یاد شده «پرورده» را نیز جزو برابرهای «فَرغُرده» پیش نهادیم.
تصویر پیوست برگی است از یکی از معتبرترین دست‌نوشت‌های دفتر پنجم مثنوی که ما در خوانش انتقادی خود از این دفتر، به‌تازگی آن را در مطالعه گرفته‌ايم.
ظاهراً درویشی این دست‌نوشت را در پیش استادی می‌خوانده و در زیر واژۀ ناآشنای «فَرغُرده»، معنای آن را نوشته است: «پرورده».

محمد رضی‌پور


#انجامه
#مثنوی
#فرغرده
#لغت‌نامه
#فروزانفر
#معارف_بهاء_ولد

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی.
«برگشتن» نه در معنی «باز‌گشتن»



آن یکی با شمع برمی‌گشت روز
گِردِ بازاری، دلش پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کای فلان
هین چه می‌جویی به سوی هر دکان؟
هین چه می‌گردی تو جویان با چراغ
در میانِ روزِ روشن؟ چیست لاغ؟

مثنوی ۵/ ۲۸۸۸ - ۲۸۹۰
دست‌نوشت حضرت خالد ۱۸۰، ص۹۰/۱۳۰
لغت‌نامه در باب پیشاوند «بر» می‌گوید:
بر در اول افعال گاه برای تاکید و تشدید آید.
گاه بر سر فعلی درآید و بفعل معنی ضد و خلاف آن را دهد مانند چیدن، برچیدن.
باز: برگشتن؛ باز‌گشتن.
اما گاهی «بر» در ترکیب با «گشتن»، معنایی جز «ضد» و «خلاف» به فعل می‌دهد؛ و این در لغت‌نامه نیامده است.
در بیت مثنوی «بر» در عبارت «برمی‌گشت» معنای «مبالغه» در امر «گشتن» دارد و «برگشتن» یعنی به‌دقت «جست‌وجو» کردن و به‌تکلف «بررسیدن» و «کاویدن». «برگشتن» در این معنی در «سمک‌عیار» گواهان فراوان دارد: 


۱- سیاه پیرامون خربندگان بر‌می‌گشت تا به پیش سمک برسید. او را دید افتاده و می‌گریست و پای  در هوا کرده. سیاه گفت ترا چه رسیده‌است؟ سمک گفت ای پهلوان  در آن راه می‌آمدم و ناگاه سنگی از زیر پای من برفت و من بیفتادم و این پای من افگار شد.
سمک‌عیار، دست‌نوشت بادلیان، برگ  ۲۴۴a

۲- روزافزون ایستاده بود کی شاهان در خانه رفت و در آنجا برگشت تا در آن زیرزمین برسید کی سمک در آنجا افتاده بود، در برافکند، نردبان پیدا آمد، پای در‌نهاد، ندانست کی طلسم است. سمک هم ندانست کی فیلسوف عالم بود!
همان، برگ  ۲۵۳a

۳- ... سمک را خوش آمد، همگنان بر بالا رفتند؛ سمک در میان قلعه برمی‌گشت تا در میان قلعه رسید...
همان، برگ ۱۷۷b
۴- روز‌افزون گِرد دیگران برآمد و همه را بگشت؛ در همه قلعه برگشتند، ده زن و کودک بودند، رها کردند. پس، بیامدند و بند از بندیان بر‌داشتند.
همان، برگ ۱۷۸a

شادروان استاد خانلری در باب پیشوندهای به‌کار برده شده در سمک‌عیار می‌نویسد:
... در استعمال لغات و تعبیرات نکته‌های فراوانی هست که برای شناختن سیر تاریخی تحوّل زبان فارسی اهمیت فراوان دارد. یکی از این نکات چگونگی کاربرد فعل‌های پیشوندی است. این گونه فعل‌ها که با یکی از پیشوند‌های (ب، باز، بر، در، فراز، فرا، فرو، فرود...) به‌کار می‌روند، معانی خاص دقیقی دارند که با معنای اصل فعل متفاوت است...
مثال:
پرسیدن= سوال کردن
بپرسیدن = تفقد، احوال‌پرسی
رسیدن = نائل شدن.
برسیدن = تمام شدن
برگشتن = گردش گردن، دور چیزی گشتن
باز‌گشتن = مراجعت کردن.
(شهر سمک، مقدمه)
و در واژه‌نامه می‌نویسد:
برگشتن
دور نقطه‌ای گردیدن، گردش کردن، دور زدن، دور محلی گشتن.
(شهر سمک، ص ۱۲۹)

همچنانکه پیداست شادروان استاد خانلری «برگشتن» را در گواهان بالا در سمک‌عیار «گردش کردن، دور چیزی گشتن، دور نقطه‌ای گردیدن، دور زدن، دور محلی گشتن» معنا کرده است.
این معانی برای «برگشتن» در گواهان بالا در سمک‌عیار نارساست و دقیق و درست نیست.
تا آنجا که ما بررسیده‌ایم هیچ‌یک از شارحان مثنوی و نه نیز فرهنگ‌نویسان، به این نکته‌ی باریک زبانی و این معنی خاص «برگشتن» در بیت مثنوی اشاره نکرده‌اند.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#جستار_لغوی
#برگشتن
#مثنوی
#سمک_عیار

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی به مثنوی،
اصلاح خوانش بیت ۳۱۹۴، دفتر پنجم، تصحیح استاد موحد:
هست تعلیمِ خسان ای چشم‌‌شوخ‌
همچو نقش خُرد کردن بر کلوخ.


این جستار مهم است و اندکی تخصصی‌‌ست.

مثنوی برای ما عامل پویش و جوشش و کوشش در عالم دست‌نوشت‌هاست.
هرگاه ملول می‌شویم به این کتاب روی می‌آوریم تا از آن مایه بگیریم و دوباره سرزنده و دل‌زنده و پویا و گویا شویم؛ از این رو، ما دایم با این کتاب شریف و خدایی سر‌و‌کار داریم و هر بار که در مطالعه‌اش می‌گیریم چیزی تازه و خوانشی نو بر ما کشف می‌شود و رمزی دیگر از اسرارش بر ما گشوده می‌گردد. ای عجب!
یکی از دست‌‌نوشت‌های نادر و معتبر و مورد تایید ما برای دفتر پنجم مثنوی همانا دست‌نوشت کتابخانۀ حضرت خالد (در مجموعۀ ایوب خسرو‌پاشا) است که در تصحیح استاد موحد با رمز «لد» شناسانیده شده است (بنگرید به این جستار). استاد موحد در بارۀ این دست‌نوشت می‌گوید:

به لحاظ شباهت خط آن با خط سلطان ولد، به‌ظن غالب می‌توان گفت که توسط او کتابت شده است.
(مقدمه، ص هشتادودو)
ما در جستارهای آینده به‌تفصیل به نقد تصحیح استاد موحد از دفتر پنجم مثنوی خواهیم پرداخت و گمانِ انتسابِ کتابتِ این دست‌نوشت را به سلطان ولد به چالش خواهیم گرفت، اما در اینجا از خوانندگان التماس داریم که سخن را بنگرند و ننگرند بدان که گوینده‌اش کیست.
در دست‌نوشتِ ما نحن فیه، خوانش بیت ۳۱۹۴ چنین است:
هست تعلیمِ خَسان ای چشم‌‌شوخ‌
همچو نقش خَر، دگرگون، بر کلوخ

شگفتا که استاد موحد این خوانش را در فهرست دگرسانی‌ها که به‌صورت پانوشت در صفحۀ ۱۲۰۱ آمده، نیاورده و اصلاً به این خوانش توجه نفرموده و آن را در حکم «کان لم یکن» قلمداد کرده‌است! این در حالی‌ست که «دگر‌گون» در دست‌نوشت یاد شده به‌روشنی پیدا و خواناست و در املای آن جای هیچ گمان نیست. ظاهراً کاتبانِ دیگر نسخه‌ها ظرافت سخن مولانا را درنیافته‌اند، پس صورت عبارت را گردانیده‌اند و از آن خوانشی ساخته‌اند که با ذوق عام ملایم و هم‌داستان است، اما از آنجا که متن این دست‌نوشت بر کاتبش (که بدبختانه نام او را نمی‌دانیم) خوانده می‌شده است، او چاره‌ای جز فرمان بردن از خوانندۀ متن (که او از نسخه‌ای اصیل نقل می‌کرده) نداشته و متن را همچنان نویسانیده که بر او خوانده می‌شده و او می‌شنیده است.
خوانشی که استاد موحد برای بیت یاد‌شده برگزیده چندان مفید معنا نیست. «نقشِ خُرد» بر کلوخ کردن یعنی چه؟ آیا می‌توان بر کلوخ نقشی «بزرگ» زد و از منطق این کلام بیرون رفت؟ «بزرگی» یا «خُردیِ» نقشِ بر کلوخ چه پیوندی با منطق کلام در این جایگاه دارد؟
ممکن است کسی بگوید اینجا منظور مولانا از نقشِ «خُرد»، نقشی «ریز» و «ظریف» است که نگاشتنش بر روی کلوخ کاری‌ست دشوار. آری در سنجش با سنگ مرمر، بر کلوخ نقش ظریف نتوان نگاشتن، اما این دشواری برای نقش‌های "ناخُرد" (= بزرگ) هم هست. پس اینجا سخن از اندازه و کیفیت نقش - از هر نوعی -  یا نگاشتنی یا نانگاشتنی بودن آن نقش بر روی کلوخ نیست، بلکه مراد گوینده پایداری و دوام آن نقش است، همچنانکه  در مَثَل می‌گویند: «كالنَّقْشِ في الحَجَرِ» و مولانا هم در بیت سپسین به این مفهوم اشاره کرده است:
خویش را تعلیم کن عشق و نظر
کان بود چون نقش فی جِرم الحَجَر.

(۵/۳۱۹۵)

بنابراین، واژۀ «خُرد» در مصراع دوم در راستای منطق و سیاق سخن گویندۀ بیت نیست و بودن یا نبودنش کمکی به معنا و مفهوم و پیام و مرادِ شاعر نمی‌کند.
اما دست‌نوشت به‌روشنی به‌جای «کردن»، «دگرگون» ضبط کرده و  ممکن نیست «دگرگون» با «کردن» خلط شود زیرا در نسخه «واو» و دو «گافِ» «دگرگون» به‌خوبی نمایان است؛ و در گویش و لفظ هم هیچ مناسبت و نزدیکی میان «کردن» و «دگرگون» نیست‌. پس چاره چیست؟
چاره آن است که بیت را به همان صورت که در این دست‌نوشت با‌ارزش و معتبر آمده بخوانیم‌. استاد موحد خود در وصف این دست‌نوشت می‌گوید:
در مواردی اصلاح دفتر پنجم تنها به‌یاری این نسخه امکان‌پذیر گردید. (مقدمه، ص هشتاد‌و‌سه)

این بیت ۳۱۹۴ هم مورد دیگری است که تنها به کمک این دست‌نوشت صورت درست آن - آن چنان که بر لفظ مولانا رفته است - بر ما معلوم می‌گردد. هیچ نسخۀ دیگری این ضبط را ندارد.
اما در شرح این بیت و توجیه این خوانش می‌گوییم:
مصراع:
همچو نقشِ «خَر»، دگرگون، بر کلوخ:

«خَر» را اگر «دگرگون» کنیم، یعنی  بازگونه بنویسیم، می‌شود «رُخ». با این تعبیر بیت کاملا با‌معنا می‌شود و شیرین‌کاری و هنر مولانا هم پس از قرن‌ها بر دوستداران او پیدا می‌گردد.
بلی، نگاشتن «رُخ» یا «صورت» کسی یا چیزی بر کلوخ - بر خلاف سنگ -  کاری بیهوده است زیرا آن نقش دیر نمی‌پاید. به‌‌ گمان مولانا، همچنین است آموزانیدن خَسان.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#مثنوی
#موحد
#نقد
/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

المجلد الخامسه من «اصول اصول اصول الدین.»
نامی نو برای مثنوی معنوی




اهل ادب محمد بن الحاج دولتشاه بن یوسف، الشیرازی، المشتهر به‌شمس حاجی را از سفینۀ معروفش (دست‌نویس نافذ‌پاشا۱۰۲۶) می‌شناسند.
ما در باره‌اش اندکی تحقیق کردیم و دریافتیم که او خوشنویس هم بوده و قرآنی دارد به‌خط محقق با ترجمۀ زیر‌نویس ترکی و تذهیب‌های عالی که در سال ۷۳۴ نویسانیده است (موزۀ‌ هنرهای ترک و اسلام).
شرف‌النبی (سال ۷۵۵) و تذکرة‌الاولیا (سال ۷۵۷) از کارهای دیگر اوست.
افزون بر اینها، یک مثنوی هم به سال ۷۴۴ نویسانیده که در مونیخ نگاهداری می‌شود.
آنچه باعث شد تا ما به شمس حاجی بپردازیم شمسه‌ای‌ست در آغاز دفتر پنجم مثنوی از دست‌نویس مونیخ و نامی که او در این شمسه بر مثنوی نهاده است.
ما نخستین‌بار است که می‌بینیم کاتبی شاعر، خوشنویس و مُذَهِب عبارت «اصول اصول اصول الدّین» را نه در وصف مثنوی، بلکه در جای نام این کتاب رسما به‌کار می‌برد.
هرچند شمس حاجی این نام را از دیباچۀ مثنوی برگرفته، اما او نخستین کسی است که در کتابت کل مثنوی را به این نام می‌خواند.

محمد رضی‌پور

#انجامه
#مثنوی
#شمس_حاجی
#پژوهشی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی
پارسیِ «فَک» چیست؟

آرواره، زَفَر، زِنْج
، زَنَخ، دندان‌خانه؟


این جستار اشاره دارد به سخن جناب دکتر قائم مقامی که در فرسته‌ای در کانال تلگرام ایشان در باب «آرواره» آمده‌است.

فرهنگستان برای واژه‌ی «فک»، «آرواره» را از گویش‌ برخی از باشندگان سرزمین پهناور ایران بر‌گرفته‌است، اما آنچه پزشکان و دانشمندان و ادیبان و شاعران ایرانی در کهن‌نبشته‌‌ها برای «فک» به‌پارسیِ دَری - یعنی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان فارغ از جغرافیای سرزمین ایران - گفته‌اند، چیزی دیگر‌‌ست.
آن فرهنگ‌نویسِ فرهنگستان که واژه‌ی «آرواره» را، به‌پیروی از گویش‌های محلّی، چونان برابر‌نهادی برای «فک» پیشنهاد داده به کهن‌نبشته‌های پارسی بی‌التفات بوده‌است و کارش مصداق «لزوم ما لا یلزم» است؛ به‌گفته‌ی میر سید اسمعیل جرجانی، پارسیِ «فک»، «زَفَر» است[۱]. معلوم نیست چرا فرهنگستان در پی گزینش برابرنهادی برای «فک» بوده در حالی‌که پارسیِ آن از هزار سال پیش موجود بوده‌است!
اینک چند گواه و نمونه برای این معنی:

۱- ...و تثاؤب را سبب اندر عضله‌های فک باشد - و اندر عضله‌های سینه؛ و فک را به‌پارسی زَفَر [ایاصوفیه= ذفر] گویند، و به‌شهر مَرو، «مَنه» گویند...
(ذخیره خوارزمشاهی دست‌نوشت‌های: فاتح، و ایاصوفیه،)
۲- بیلکی شاه برون کرد و بپیوست و بزد،
در بن گوشش و، بر جای بیفگند ستان.
جانش از شخص شجاعش به‌زفر  بیرون شد،
چون درآمد ز رهِ گوش به‌مغزش پیکان.
(دیوان ازرقی، دست‌نوشت حکیم‌ اغلو ۶۶۹، برگ ۳۹۵ر؛ و برلین، عکس ۴۰)
۳- زدش پهلوان نیزه‌ای بر زَفَر؛
سنانْش از قفا رفت یک رَش به دَر.
(گرشاسب‌نامه) 
۴-  گویند: (در ذَمّ زبان) مَقتَلُ الرَّجُلِ بَینَ فَکَّیهِ.
سبب کُشتن مرد در میان دو زفر او باشد، یعنی از زبان او.
(ترجمه‌ی تحسین و تقبیح،
دست‌نوشت فاتح‌، برگ ۳۴ر)
۵- صاحب کتاب که حفظ ندارد آن کتاب‌ها را، همیشه بی‌فهم و با‌غلط باشد. هرگه که او را از علم باز‌جویی، گوید علم من در سفط کتب نهاده است، در کُراسه‌های نیکو محکم نهاده، و به‌خطّی نیکو.
چون او را گویند: از آن علم پیش آر، هر دو زفر را بخارَد (= حَکَّ لَحییَهِ) و بینی پاک کند و تعلّل سازد.
(همان، برگ ۲۴ر-پ)
۶- ابن صوفی در «صور الکواکب» در شرح کواکب «قیطس» گوید:
و آن، صورت جانوری بحری است، پیشِ او با سوی مشرق دارد... و این کوکب بر خطم است، یعنی بینی، بر طرفِ زَفر.
(صور الکواکب، دست‌نوشت ایاصوفیه، برگ۷۵ر)
۷- «زِنْج» به‌جای «زَنَخ»
حبیش تفلیسی در قانون ادب، ذیل مدخلِ الدَّلْمَاء، می‌نویسد: «زنِ دراز‌‌زنج و سیاه‌چرده‌.»
متاسفانه مصحح عبارت را «دراز‌زنخ» خوانده و یک گواه را در ادبیات پارسی از بین برده است. «زِنْج» در گویش‌های غرب ایران (مانند لری)، برابر «زَنَخ» است. واژه‌های گویشی سرزمین‌های غربی ایران در جاهای دیگر قانون ادب دیده می‌شود.
افزون بر این گواهان، گواهان دیگری هم در لغت‌نامه آمده‌است. ما این گواهان را از پیکره‌ی شخصی خویش آوردیم که معمولا دست اول است و درست است و مستقیم از دست‌نوشت‌های معتبر نقل کرده می‌آید. این‌گونه گواهان در لغت‌نامه و دیگر جاها یافته نمی‌شود.
در این میان، سخن میر سید اسمعیل جرجانی در ذخیره در جایگاه یک پزشک و ادیب قرن ششم اهمیت ویژه دارد زیرا به‌صراحت «زَفَر» را پارسی و برابر «فک» دانسته‌است [۱].
در گواهانی که از «تحسین و تقبیح» ثعالبی آورده شد، مترجم در گواه (۴) «زفر» را برابر «فک» نهاده‌است و در گواه (۵) در برابر «اللَّحْي».
همچنین مترجمِ ناشناخته‌ی[۲] صور الکواکب ابن صوفی «زَفر» را در برابر «اللَّحْي» آورده‌است.

محمد رضی‌پور

[۱] ابوبکر ربیع بن احمد الاخوینی، البخاری «فک» را پارسی می‌داند!:
و به‌زير قحف، به سوى روى، دو پاره استخوان‌ست، نام وى به‌تازى عظام الخَدّ - و به‌پارسى‏ استخوان‌های رُخ - و زير اين دو استخوان يك‏ پاره استخوان‌ست، نام وى لحى الاعلى‏ - و به‌پارسى «فك برين» - و بدين استخوان‌ها بَر *، بُوَد دندان‌هاى برين و زير اين استخوان و دندان یکی استخوان‌ست به‌دو پاره، نام وی «لحی الاسفل»- و به‌پارسی «فَکِ زيرين»...
(هداية المتعلمين في الطب، دست‌نوشت فاتح۳۶۴۶، برگ ۱۶پ - ۱۷ر؛ دست‌نوشت بادلیان، ص ۳۶؛ چاپی: ص: ۴۲-۴۳)
[۲] بسیار مهم!
این ترجمه را به‌غلط به خواجه نصیرالدین طوسی منسوب کرده‌اند. ما در ردّ این باور غلط و این انتساب نادرست مقاله‌ی مفصلی نوشته‌ایم و در آن به‌برهان‌‌های متقن و استوار نموده‌ایم که خواجه را با این ترجمه هیچ پیوندی نیست. شاید در آینده در جایی چاپش کنیم.

* «بدین استخوان‌ها بر»، نمونه‌ای خوب است از تکرارِ «ادات»: («ب» (به) = «بر»). این ساخت نشان کنانگی متن پارسی است‌ و به‌سبب تنگی فضا در تلگرام، نمی‌توان به‌درستی به آن پرداخت.

#انجامه
#نقد
#آرواره
#فک
#زفر
#جرجانی
#خواجه_نصیر
#زنخ
#زنج
#حبیش_تفلیسی
#قانون_ادب
#اخوینی_بخاری

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی انتقادی به تاریخ بیهقی
؛
بررسی و اصلاح یک عبارت شرطی: «اگر نه آنستی...»

(تاریخ بیهقی، دکتر محمّد‌جعفر یاحقّی، مهدی سیّدی، انتشارات سخن، تهران ۱۴۰۱، چاپ ششم، ص ۳۰۶)


نویسندگان و گویندگان پارسی‌زبان در روزگاران دور عبارت‌های شرطی را به چندین روش نوشته‌اند.
یکی از صورت‌های رایج در متون کهن‌تر، ساختی است که با عبارت «اگر نه آنستی...» آغاز می‌شود، مانند [۱]:

۱- پیغامبر - علیه السلم - نامه‌ی او (= مسیلمه) بر‌خواند و رسولان را گفتا: شما چه گویید؟ ایشان گفتند: ما، دو تن، هَم‌چُنین گوییم کی (= که) نیمی پیغامبریِ زمین تراست و نیمی او (= مسیلمه) را. پیغامبر گفتا: اگر نه آنستی کی (= که) رسول را کَس نکشد، من شما را بکشتمی.
(ترجمه‌ی تاریخ طبری، دست‌نوشت سلیمیه (ادرنه)، عکس ۳۱)
۲- ... وگر نه آنستی که آن مردمان که این به‌کار دارند اتّفاق بر این کردند، خلاف آن مخالفان روا داشتیمی، و لکن از عادت بیرون آمدن ناپسنده بود. (التّفهیم لاوائل صناعة‌ التّنجیم، ص ۵۳)
۳- (رسول قیصر روم به عمر:) اگر نه آنستی که به‌رسولی آمده‌ام، در‌حال، مسلمان شدمی. (نصیحة الملوک، دست‌نوشت برلین، عکس ۳۳ و کیمیای سعادت، دست‌نوشت سلیمیه، عکس ۲۳۸)
۴- و در خبر است از عبدالله مسعود  که گفت: آتش این دنیا یک بهره است از هفتاد بهر‌ه‌ی آتش دوزخ، و اگر نه آنستی که آن را در دریا زده‌اند، دوبار، کسی منفعتی از آنجا نتوانستی گرفتن. (تنبیه الغافلین، دست‌نوشت برلن، عکس ۵۴)
۵- هم به‌اسناد درست از کعب احبار روایت کردند که وی گفت: اگر نه آنستی که من سخنانی دارم که هر بامدادی و هر شبانگاهی می‌گویم، جهودان جادوی بر من به‌کار دارندی تا مرا چنان کنندی که با سگان بانگ می‌کنمی و با گرگان. (التّاج، دست‌نوشت خارپوت، ص ۱۱۹)
۶- ملک فرمود: اگر نه آنستی که عقل و درایت ترا آزموده‌ام و دانش و خرد ترا دانسته،[۲] به جنون تو حکم کردمی و به معالجه‌ی دماغ تو مشغول گشتمی؛ این چه حدیث دروغ و گزاف بی‌فروغ باشد؟
(ظفرنامه‌‌ی شامی و ذیل ظفرنامه حافظ ابرو - دست‌نوشت نور‌عثمانیه، ص ۵)
اکنون، بنگرید به این جمله‌ از تاریخ بیهقی:
آلتونتاش رفت از دست، آن است‌ که ترک خردمند است و پیر شده، نخواهد که خویشتن را بدنام کند و اگر نه بسیار بلا انگیزدی‌ بر ما.
(ص ۳۰۶)
در این عبارت بخش «شرط» کجاست؟ شرط و جزای شرط در هم ادغام شده‌اند.
به نظر می‌آید کاتبان با ساخت «اگر نه آنستی» آشنا نبوده‌اند؛ پس، «اگر نه» را از آغاز عبارت (= بخش شرط) افکنده‌اند و آن را به بخش «جزای شرط» برده‌اند. و «آنستی» را به «آن است» بدل کرده‌اند («یا»ی شرط را برداشته‌اند)، اما ندانسته‌اند که با افکندن «ی» از  «آنستی»، آن را می‌باید در  فعل اصلی بخش «شرط»، یعنی «بدنام‌ کند»، ابقا کنند تا با «انگیزدی» از نظر زمانی  هم‌آهنگ باشد، یعنی «بدنام‌ کندی» بنویسند.
این، یکی از مهلک‌ترین خطاهای متن تصحیح‌شده‌ی تاریخ بیهقی است. در هیچ متن کهن چنین ساختار سست و غلط برای یک جمله‌ی شرطی از این جنس، دیده نشده است؛ و اگر کسی این گونه سخن گفتنِ ناهنجار را به بیهقی نسبت دهد، گوییم: وای بر ادبیات پارسی!
درستِ این عبارت چنین است:
آلتونتاش رفت از دست؛ اگر نه آنستی که تُرکِ خردمند است و پیر شده [و] نخواهد که خویشتن را بدنام کند، بسیار بلا انگیزدی‌ بر ما.
برای کسانی که فهم عبارت «اگر نه آنستی» را در ترکیب این جمله دشوار می‌یابند، جمله‌ی یاد‌شده را به این صورت می‌توان ساده کرد:
آلتونتاش رفت از دست؛ اگر نه آنست که تُرکِ خردمند است و پیر شده [و] نخواهد که خویشتن را بدنام کندی، بسیار بلا انگیزدی‌ بر ما.
اما نوشتن این جمله به‌صورتی که در کتاب‌های چاپی آمده، به‌یقین غلط است.
بیهقی هم‌روزگارِ ابوریحان بیرونی بوده و این دو، چند دهه در غزنین همشهری بوده‌اند و به‌مشافهه همدیگر را دیده‌اند، چگونه ممکن است ابوریحان عبارت شرطیِ خود را به طرزی که در نمونه‌ی "۲" در بالا آورده شد، فصیح و استوار و درست بنویسد و بیهقی که از نظر سواد پارسی نباید کمتر از ابوریحان بوده‌باشد، چنین آشفته و نادرست و سست بنگارد ( آن‌هم از زبان خواجه‌‌ای بزرگ، و وزیری دانشمند، چون احمدِ حسن)؟[۳]

محمد رضی‌پور


[۱] همه‌ی گواهان را از پیکره و یادداشت‌های شخصی خود برچیده‌ایم و از هیچ آبشخور دیگر بهره نبرده‌ایم.
[۲] در متن، پس از «دانسته»، «و الّا» آمده، و آن، زاید است.
[۳] هر‌آینه، هرآینه، دانش زبان‌شناسی بیهقی در برابر دانش زبان‌شناسی ابوریحان، هیچ است.


#انجامه
#نقد
#تاریخ_بیهقی
#عبارت_شرطی
#اگر_نه_آنستی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار تاریخی / فرهنگی
نگاهی انتقادی به تاریخ بیهقی
؛
نخستین و کهن‌ترین سند موجود در جهان برای مراجعه به آرای عمومی (همه‌پرسی - رفراندوم) به‌زبان پارسی و در سرزمین ایران.

اگر از جنابِ (AI) بپرسند: کهن‌ترین نمونۀ مراجعه به آرای عموی در جهان کَی و کجا بوده، آن جناب، بر پایۀ آگاهی‌های ناتمامِ خود، به موردی در سوییس اشاره می‌کند؛ و آن، در قرن شانزدهم میلادی رخ داده‌است، اما پاسخ او درست نیست؛ البته آن جناب بی‌تقصیر است زیرا آگاهی‌های او محدود است به داده‌هایی که انسان‌های این روزگار در اختیارش گذارده‌اند.
به‌گزارش ابوالفضل بیهقی، نخستین «اندیشۀ همه‌پرسی» در غزنین و از سوی بونصر مشکان صاحب دیوان رسالت امیر‌مسعود غزنوی پیش نهاده شده‌است و آن، در تاریخ چهارشنبه سیزدهم ذوالحجّه سال ۴۲۸ ه‌ق برابر با یازدهم مهر‌ماه ۴۱۶ خورشیدی و سوم اکتبر ۱۰۳۷ میلادی بوده‌است؛[۱] و داستان آن از گزارشی که بیهقی از نشستِ امیر‌مسعود با وزیر احمدِ عبدالصّمد، بونصر مشکان، سپاه‌سالار و عارض برای رای‌زنی در بارۀ لشکر‌کشی به هندوستان و فتح قلعۀ «هانسی» در تاریخ خود آورده، چنین است:

... وزیر در حاضران نگریست، گفت: چه گویید درین که خداوند می‌گوید؟
سپاه‌سالار گفت «من و مانندِ من که خداوندانِ شمشیریم‌ فرمان سلطان نگاه داریم و هر کجا فرماید برویم و جان فدا کنیم. عیب و هنر این کارها خواجۀ بزرگ داند که‌ در میان مهمّات‌ ملک است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بیند ما نتوانیم دانست[ن][۲]، و این شغل وزیران است نه پیشۀ ما» و روی به حجّاب‌ کرد و گفت: شما همین می‌گویید که من گفتم؟
گفتند: گوییم.
وزیر، عارض و بونصر را گفت: سپاه‌سالار و حاجبان این کار در گردن من کردند و خویشتن را دور انداختند، شما چه گویید؟ عارض، مردی کم‌سخن بود، گفت: معلوم است که پیشۀ من چیست، من از آن زاستر ندانم شد[ن][۲] ؛ و چنان گران‌ است شغل عرض که از آن به‌ هیچ کاری نباید پرداخت[ن][۲]. بونصر مشکان گفت: این کار، چنان‌که می‌نماید، در گردن خواجۀ بزرگ افتاد، سخن جزم بباید گفت[ن][۲] که خداوند چنین می‌فرماید، و من‌بنده‌ نیز آنچه دانم بگویم...
وزیر گفت «من به‌هیچ حال روا ندارم که خداوند به هندوستان رود، چه صواب آن است که به بلخ رود و به‌بلخ هم مقام نکند و تا مرو برود، تا خراسان به دست آید و ری و جبال مضبوط شود...
و اگر خداوند به خراسان نرود و ترکمانان یک ناحیت بگیرند، یک ناحیت نه، اگر یک دیه بگیرند، و آن کنند که عادت ایشان است از[۳] مثله‌ کردن و کشتن و سوختن، دَه غزوِ «هانسی» برابر آن نرسد...
آنچه مقدار دانش بنده است بازنمود و از گردن خویش بیرون کرد، رای عالی برتر است.»
استادم گفت: من همین گویم و نکته‌یی برین زیادت آرم: اگر خداوند بیند، پوشیده کسان گمارد تا از لشکری و رعیّت و وضیع‌ و شریف پرسند که حال خراسان و خوارزم و ری و جبال در اضطراب بدان جمله است که هست و سلطان به «هانسی»‌ می‌رود، صواب است یا ناصواب‌؟ تا چه گویند، که بنده چنان داند که همگان گویند: ناصواب است...[۴]
امیر گفت: مرا مقرّر است دوستداری و مناصحت‌ شما. و این نذر است که در گردن من آمده است و به‌تن خویش خواهم کرد[ن][۲]. و اگر بسیار خلل افتد در خراسان، روا دارم که جانب ایزد، عزّ ذکره، نگاه داشته باشم...
(تاریخ بیهقی، صص ۵۳۰-۵۳۳)
در این رای‌زنی چند نکته شایان توجه است:
● تا آنجا که ما می‌دانیم این نکتۀ مهم «همه‌پرسی» از سوی هیچ‌ تاریخ‌دان، و نه نیز از سوی مصححان، برجسته نشده‌است.
● سرسپردگی سپاهیان در اجرای اوامر ملوکانه؛
● آزادگی بونصر مشکان و وزیر و شجاعت این دو در ابراز عقیده در راستای صلاح مملکت و مخالفت با رای پادشاه؛
● استبداد رای مسعود غزنوی در پای‌افشاری بر عزیمت خویش حتی به‌‌بهایِ از دست دادن بخش‌های مهمی از مملکت.


محمد رضی‌پور



[۱] برای تبدیل تاریخ‌ها و تقویم از نرم‌افزار دانشگاه هاروارد بهره برده‌ایم.
[۲] افزودن «ن» برای کامل کردن مصدر از ماست زیرا یقین داریم که بیهقی در اصل چنین نویسانیده است.
[۳] این «از»، ازِ بیانِ نوع است.
[۴] این سخن بونصر مشکان مصداق روشن و کامل یک همه‌پرسی برای تصمیم‌گیری در  بارۀ یک امر خطیر  کشوری در هزار سال پیش است و مهمترین سندی‌ست که بیهقی بر جای گذارده‌است.
در روزگاری که کشور‌های نوخاسته می‌کوشند تا به هر خاشاکی چنگ زنند تا برای خویشتن هویت بیافرینند، این سخن بونصر مشکان را باید به آب زر بنویسند و بر سردرِ سازمان ملل متحد بیاویزند تا آن رئیس جمهور نادان بخواند و بداند با کدام مردم برابر ایستاده‌است، هنگامی که می‌گوید: «ایران را به عصر حجر باز‌می‌گردانیم.»
اگر همه به هزار سال پیش باز‌گردیم، بنگر تا ما چه داریم و شما چه دارید!
بر همۀ ایرانیان است تا این حقیقتِ تاریخی و مستند را در همه جای جهان پراگنده کنند.


#انجامه
#تاریخ_بیهقی
#رفراندوم
#همه‌پرسی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
نگاهی به تاریخ بیهقی
و حل برخی مشکلات این کتاب.



درود بر مخاطبان ارجمند.

روزگاری‌ست که ما مشغول مطالعۀ انتقادی تاریخ بیهقی‌ایم.
تاریخ بیهقی از جملۀ گنجینه‌های زبان پارسی است که نویسندۀ دانا و هوشمندش در ضمن روایت تاریخ، آگاهی‌های بسیار ارزشمندی در بارۀ دیگر موضوعات مانند آداب و رسوم و سنت ‌های ملی، آداب سیاست‌ورزی و فرآیند تصمیم‌گیری در سلسله مراتب ارکان دولت، مسایل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و جز اینها به ما می‌دهد که اگر در این کتاب نمی‌آمد پارسی‌زبانان در هیچ آبشخور دیگر چیزی ماننداک آن نمی‌یافتند.
از این کتاب گران‌مایه دست‌نوشت‌های کهنی که نزدیک به روزگار نویسنده باشد به ما نرسیده‌است، و صورت آنچه که در دست ماست از تصرف کاتبان بر‌‌کنار نمانده و از ریختۀ خامۀ بیهقی بسی دور افتاده‌است. اگر از برخی ویژگی‌های سبکی بیهقی از جمله گرایش‌های شخصی او در گزینش مفردات (چون کاربرد "اقاصیص" برای جمع "قصَّه"!) و نحو اختصاصی زبان او (چون آوردن افعال در آغاز جمله) بگذریم، متنی که به ما رسیده گاهی به نثر پس از قرن هفتم نزدیک‌ می‌‌شود (مانند آوردن مصادر مرخم به‌جای مصادر کامل.[۱]) ما معتقدیم کارِ سره کردنِ متون کهن یک فرآیند تجمعی‌ست یعنی، دانشمندی کار تصحیح یک متن را با ابزاری که دارد می‌آغازد و چراغ نخستین را روشن می‌کند، سپس دیگران که می‌آیند پا بر شانۀ او می‌گذارند و با دید و دانش گسترده‌تری کار او را پی می‌گیرند و به سامانش می‌رسانند. آن کس که خشت آخر را می‌نهد و کار ساختن بنا را به پایان می‌برد باید بداند که خشت او بر پی‌یی که دیگران افگنده‌اند گذاشته می‌شود. متنی که اکنون در دسترس است چندین بار و از سوی چندین تن تصحیح و چاپ شده‌است. هرچند مصححان همه از استادان زبان پارسی بوده‌اند و در این راه رنج بسیار برده‌اند، اما در ویرایش‌های نهایی هنوز اشکال فراوان دیده می‌شود.
افزون بر خوانش‌های نادرست از سوی مصححان - که هم‌چنان در تازه‌ترین چاپ‌ها به‌چشم می‌خورد - گِرِهِ معناییِ برخی از اصطلاحات هنوز گشوده نشده است. مثلا مصححان و برخی پژوهشگران در بارۀ عبارتِ "دینار سیاه‌داری/ سپاهداری" به‌تفصیل نوشته‌اند، اما حقیقتِ این "پول" که در برخی از نواحی ایران در قرن پنجم رایج بوده، هنوز نامکشوف باقی مانده‌است. خوشبختانه ما در پژوهش‌های خود، در متنی عربی از یکی از مفسران و فقیهان نامدارِ نزدیک به‌ روزگار بیهقی تعریف این دینار "سپاهداری" را یافته‌‌ایم و آن، چیزی‌ست بسیار دور از حدس و گمان‌هایی که تا به امروز در بارۀ این "نام" رفته‌است. اصطلاحات دیگری از جنس همین "دینار" وجود دارد که هم مصححان و هم مؤلفان لغت‌نامه از تعریف درست آن‌ها عاجز آمده و در شرح آن‌‌ها راه‌های به‌کلی نبهره پیموده‌اند.
باز، جمله‌هایی در متن تاریخ بیهقی وجود دارد که حتی در تازه‌ترین چاپ انتقادی این اثر، همچنان نادرست و پریشان به خواننده عرضه شده‌است و مصححان خطاها و نادرستی‌ها را ندیده‌اند و یا اگر دیده‌اند - چون راه‌حلی نداشته‌اند - این خطاها را مسکوت مانده‌اند.
با اینکه ما به دست‌نوشت تازه‌ای از این کتاب گرامی دست نیافته‌ایم، اما با دقت در متن، و به‌نیروی تحلیل متن و آشنایی ژرف با دیگر کهن‌نبشته‌های پارسی، و پژوهش‌های گسترده در کهن‌نبشته‌ها در درازنای چهارده سال، برخی از این خطاها را درست کرده‌ایم و اکنون آماده‌ایم تا این یافته‌ها را با پارسی‌زبان در میان نهیم‌‌ و متن موجود تاریخ بیهقی را به تراویدۀ خامۀ او لختی نزدیک‌تر کنیم.
پیش از پخش این یافته‌ها، می‌خواستیم با استادان و صاحبان رای در نحوۀ ارائۀ یافته‌های یاد‌شده مشورت کنیم‌.
پرسش:
بهترین راه و وسیله برای نشر این مطالب مهم چیست؟

لطفاً ما را راهنمایی کنید.

محمد رضی‌پور

[۱] بیش از نود‌و‌پنج درصد مصادر در تاریخ بیهقی چنین است؛ و این، یکی از معیار‌های اصلی برای شناسایی و تفکیک دوره‌ای نثر کهن است.
پژوهش‌های ما در کهن‌نبشته‌ها نشان می‌دهد که "مفرداتِ" متون چیزی شخصی است و لزوماً - و به‌تنهایی - بیان‌گر روزگار نگارش متن نیست، اما نحو کلام و دستور زبان چیزی است که نویسندۀ ادیب را از رعایت آن - در همه حال - چاره نیست. کاربرد مصدر کامل از نشانه‌های نثر پارسی تا پایان قرن پنجم است، اما این ساخت در تاریخ بیهقی به‌ندرت دیده می‌شود. در این خصوص نیز یک چیز مهم است: وقتی می‌گوییم "نشانه"، مراد "نبودِ" آن نشانه است یعنی، در تعیین کنانگی متون "نبودِ" "نشانه" یاری‌گر است یعنی، مثلا وجود مصدر کامل در یک متن لزوما کنانگی آن را تعیین نمی‌کند، کما اینکه بسیاری نویسندگان در این روزگار هم ممکن است این صورت را به‌کار برند، اما اگر این شکل مصدر در متنی "نباشد" به‌یقین می‌توان حکم کرد که کنانگی آن متن (یعنی نسخه‌ای که به ما رسیده نه اصل اثر) به پیش از قرن ششم نمی‌رسد.

#انجامه
#نقد
#تاریخ_بیهقی
#مشکلات_تاریخ_بیهقی

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی
الفاظِ کُفر
«بار خدا»، بار خدای»، یعنی چه؟


جناب دکتر قائم‌مقامی در فرستۀ اخیر خود به معنی «خدای» و «بار خدای» پرداخته‌‌است؛ بی آنکه ما از خود چیزی بر نوشتۀ ایشان بیفزاییم یا نظری بدهیم، به یادداشت‌های خویش در این زمینه مراجعه کردیم؛ و اینک، یافتۀ ما از آن یادداشت‌ها:

اگر کسی پادشاهی را «بار ‌خدا» می‌گوید، بعضی گفتند که: اگر معنی می‌داند، کافر شود که [۱] «بار» به‌زبان اهل فارس، «بزرگ» باشد، یعنی "خدای بزرگ"؛ و اگر نمی‌داند، پندارد که این نامی دیگر است پادشاهان را، کافر نشود. و اگر «خدای» خواند، به‌یقین، کافر شود، مگر که به‌تأویل گوید؛ و آن، چنان باشد که عبارتِ نامِ «خدا» از «کاررانی» دارد که[۱] کارِ کُلّ ولایت بدو باشد، چنانک "کدخدا" خوانند آن را که کلِ کارِ «خانه» بدو باشد؛ بدین تأویل، کافر نشود.
مسئله‌:
«بار خدا»، بعضی تقسیم کرده‌اند که اگر بدان، «دو» کلمۀ جدا می‌خواهد: «بار» و «خدا»، کافر شود که[۱]  «خدا» نام خاصّ حق - تعالی- است، اما اگر «یک» سخن می‌خواهد، [کافر] نشود که[۱] لفظِ «بار‌خدا» مجموع نام حق تعالی نیست‌.
(الفاظِ کفر، دست‌نوشت فاتح ۵۴۲۶، برگ ۱۷۱پ) [۲]
محمد رضی‌پور

#انجامه
#نقد
#بار_خدای
#الفاظ_کفر
#دوست‌خدا

[۱] این «که»‌ها همه تعلیلی‌ست.
[۲] این دست‌نوشت نسخه‌ای معتبر است زیرا کاتب آن  شیخ علی بن دوست‌خدا، ابن خواجه، بن الحاج قماری الرّفاعی الانقری است (بنگرید به این جستارِ ما).
دوست‌خدا نسخه‌های معتبر دیگر هم نویسانیده‌است (از جمله «تذکرة‌الاولیا» را، به‌سال ۷۰۷ ه‌ق؛ استاد کد‌کنی در تصحیح تذکرة‌الاولیا از این دست‌نوشت بهره نبرده است.) کارهای او همه‌ از برای استفادۀ خودش بوده‌است. در صفحۀ عنوان این دست‌نوشت هم عبارت «صاحبه و کاتبه» دیده می‌شود. این‌گونه عبارت‌ها به اعتبار دست‌نوشت می‌افزاید زیرا معلوم می‌دارد که کاتب اهل علم بوده و دست‌نوشت را از برای خویشتن نویسانیده است. چنین عبارتی در انجامۀ «تفسیر کمبریج» نیز دیده می‌شود؛ و آنجا، دانشمند بودن کاتب خود هویدا است زیرا ایشان برای خویشتن لقب «الفقیه» را به‌کار برده‌است.
توجه به چنین نکته‌های ظریف در دست‌نوشت‌ها خواننده و تصحیح‌کننده را مفید می‌افتد.

پ.ن.
امروز ( July 26, 2026) دریافتیم - و پوشیده نماناد - که جناب دکتر قائم‌مقامی در فرسته‌ای که ما در این جستار به آن ارجاع داده‌ایم دست برده و آن را ویراسته است.
ویرایش تازه‌ی فرسته‌ی ایشان ممکن است این جستار ما را اندکی نا‌مربوط بنمایاند. اگر این جستار ما آن ویرایش را باعث شده، خوشحالیم؛ و بیش از این، چیزی نمی‌گوییم.


راهنمای استفاده از جستارها و گفتارها و دیگر چیزها که در کانال "انجامه" آورده‌ایم - ۱




/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی
چاشتگاه چه هنگام از روز است؟


«چاشت»[۱] و «چاشتگاه»[۱] دو واژۀ پر‌کاربرد در زبان پارسی‌اند، اما فرهنگ‌ها تعریف درست و دقیقی از "چاشتگاه"، که هنگام صرف «چاشت» است، به‌دست نداده‌اند و روشی برای دانستن هنگام «چاشت» فراروی خواننده ننهاده‌اند. از همین روی شادروان علامه قزوینی در یادداشت‌هایش ذیل مدخل «چاشت»، دو گواه از تاریخ جهانگشای جوینی و التفهیم ابو ریحان‌ برای «چاشتگاه» می‌آرد و می‌پرسد: «[چاشتگاه] چه وقت است، علی التحقیق؟»[۲]
بر فرض این ‌که تا به‌حال کسی به این پرسش پاسخ نداده است، ما این جستار را در پاسخ به پرسش آن شادروان استاد بزرگ می‌نویسیم و آن را به روان آن دانشومندِ زنده‌یاد تقدیم می‌کنیم.

زوزنی در «المصادر» برای مدخل «التّغذیه» می‌نویسید:

التَّغذیه: کسی را چاشت دادن.
(المصادر، دست‌نوشت دانشگاه توکیو، عکس ۷۱ (سال کتابت: ۵۹۰))

و صاحب فتح‌نامه [۳] در علم اللغة آورده:
چاشت
ترجمۀ ضحاء و غداء، و نیم‌چاشت؛ چاشتگاه ترجمۀ ضحوه و ضحی؛ و طعام، چاشت، ترجمۀ غداء؛ و چاشت خوردن ترجمۀ تَغَذّی؛ و چاشت خورانیدن ترجمۀ تغذیه؛ و چاشتگاه کردن ترجمۀ اضحاء. (فتح‌نامه فی علم اللغة، دست‌نوشت دانشگاه میشیگان، عکس ۱۱۱)

منابع کهن پارسی «چاشت» را در معنی طعامی که پیش از ظهر می‌خورده‌اند و یا بطور کلی در معنی عمومی «طعام»، به‌کار برده‌اند: 

۱- (موسی علیه السّلم) يوشع بن نون را گفت:
آتِنٰا غَدٰاءَنٰا،لَقَدْ لَقِينٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً. (الکهف: ۶۲).
گفت آن چاشت ما بيار كه من بدين سفر اندر، سخت بماندم و گرسنه شدم. (ترجمه تفسیر طبری، ج۴، ص ۹۵۲؛ دست‌نوشت ایاصوفیه۸۷، برگ۲۲۷ر)
۲- زنی به نزدیک ابن‌ سیرین بیامد و گفت به‌خواب دیدم که ماه در پروین می‌ (می= همی) در‌آمد و منادی بانگ می‌ (= همی) کرد و مرا می‌ (می= همی) گفت که به نزدیک ابن سیرین برو و قصۀ خواب خویش با وی بگوی. ابن سیرین بدان ساعت چاشت می‌خورد. چون این خواب بشنید دست از طعام باز‌داشت و گفت مر آن زن را که: چگونه دیدی؟ (استبصار المعبّرین دست‌نوشت ولیّ الدّین ترکیه، برگ ۴۸پ- ۴۹ر)
۳- خواجه حسن مودّب گفت چون این روز نماز دیگر بگزاردیم (اصل: بگذاردیم) شیخ مرا بخواند و گفت: ای حسن! صوفیان چند تن‌اند؟ گفتم: صد‌وبیست کس‌اند، هشتاد، مسافر؛ و چهل، مقیم. گفت: فردا، چاشتشان چه خواهی داد؟ گفتم: آنچ شیخ اشارت کند. گفت: فردا باید که هر کسی را سرِ برّۀ تر پیش نهی و شکر کوفته بسیار بیاری تا بران مغز می‌پاشند...( اسرار‌التوحید، دست‌نوشت رشید‌ افندی ۱۱۶۴، برگ ۲۴پ)

برخی منابع «چاشتگاه» را با «فراخ» در معنی غایتِ هنگامِ «چاشت» آورده‌اند و در برخی منابع «چاشتگاه فراخ» را «چاشتگاه سلطانی» نامیده‌اند:
چاشتگاه سلطانی:
هنگام چاشت سلاطین، و هنگام بلند شدن آفتاب بنحوی که همۀ آفاق را مسلّط شده باشد.
(فرهنگ نادری، دست‌نوشت کتابخانۀ ملی فرانسه، ص ۲۷/۹۰۸)

ابوریحان در التفهیم آورده:
و از پسِ این وقت دُوری میان او و میان آفتاب کمتر آغازد شدن (= کمتر شدن آغازد = کاستن گیرد) تا به جایگاهی رسد به‌وقت فرو‌شدن آفتاب که اگر آفتاب آنجا به‌جای او بودی، وقت چاشتگاه فراخ بودی و به زوال نزدیک‌تر.
(التفهیم لاوایل الصناعته التنجیم، ص ۸۱)

در دیگر منابع "چاشتگاه" را چونان واژه‌ای که تعریفش بر همگان روشن باشد، به‌کار برده‌اند:

۱- و بر اثر این دیوسوار خیلتاش دررسید روز هشتم، چاشتگاهِ فراخ‌، و امیر مسعود در صفّۀ سرای عدنانی نشسته بود، با ندیمان. (تاریخ بیهقی، ص ۱۱۳)



۲- قوم را گفتم: من رفوگری می‌کنم و احوال شما را نظمی می‌دهم؛ باز، شما می‌سُکلیت. قرار شما از هوا سست‌ترست. بنگر که از بامداد تا چاشتگاه هوا چند تفاوت می‌کند و مکان چند تفاوت می‌کند از گرمی و سردی و روشنی و تیرگی؛ و آسمان و احوال ستارگان چند تفاوت می‌کند؟ هوا و قرار شما نیز هم‌چندان تفاوت می‌کند. (معارف سلطان العلما، دست‌نوشت سلیمیه
ص۱۱۵)

از میان همۀ آثار پارسی‌ که ما مطالعه کرده‌ایم تنها یک اثر به هنگام «چاشتگاه» اشاره کرده است:
چون چاشتگاه فراخ شود - که چهار‌یکی از روز بگذرد - نماز چاشت آنگاه فاضل بود. (کیمیای سعادت، ج۱، ص ۲۷۵)

از این سخن غزالی معلوم می‌شود که چاشتگاه (یا چاشتگاه فراخ) آن هنگام است که یک‌چهارم از روز گذشته باشد.
با توجه به این تعریف، و با پیدا بودن ساعت طلوع و غروب خورشید در هر جایی از زمین، چاشتگاه آن جای به دست می‌آید، یعنی:
چاشتگاه = یک‌چهارم طول روز + ساعت طلوع آفتاب.

محمد رضی‌پور

#انجامه
#چاشت
#چاشتگاه
#علامه_قزوینی

[۱] چاش و چاشگاه هم گفته‌اند.
[۲]یادداشت‌های قزوينی، ج سوم و چهارم، صص ۳۰-۳۱
[۳] ابوالخیر بن سعد الانصاری، سال ۹۹۰ ه.ق.


/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

یادداشت علامه همایی بر نسخه‌ای از کتاب "الفصیح" بخط یاقوت حموی.
این دست‌نوشت روزگاری در تملک شادروان علامه همایی بوده که آشفتگی‌‌هایش را به‌ سامان آورده و اکنون در کتابخانه‌ی چستر بیتی نگاهداری می‌شود.

یادداشت علامه همایی:

بسمه تعالی
نسخی را که این کتاب مشتمل بر آن‌هاست عبارت است از نسخه‌‌[ی] نفیسه‌[ی] فصیحِ ثعلب و تمام الفصیح و حواشی غیاث بر شرح شمسیه و نیز حواشی محقق دوانی بر شرح شمسیه و حواشی متفرقه بر شرح تجرید؛ و این اوراق بی نهایت متفرق و آشفته بود، بنده با زحمت بسیار هر‌چه از آن‌ها به دستم آمده بود در این مجلد قرار دادم.
امید است که مورد استفاده اشخاص لایق واقع شود.
فی شهر محرم الحرام ۱۳۴۷ قمری هجری، مطابق تیر‌ماه ۱۳۰۷ شمسی هجری؛ و انا، العبد، جلال - همایی [۱]

و مخفی نماناد که دو نسخه‌[ی] فصیح و تمام‌الفصیح دو نسخه[ی] منحصره[ی] نفیسه است که بخط یاقوت حموی در سنه ۶۱۵ و ۶۱۶ هجری  نوشته شده است و قدر آن‌ها دانستنی است.



محمد رضی‌پور

[۱] به‌سبب کمبود جا یادداشت اصلی علامه همایی را نتوانستم باز‌نویسی کنم، عکس‌های آن را در اینجا می‌آورم.

#انجامه
#جلال_همایی
#یاقوت_حموی
#الفصیح

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

درود.
این فرسته که پیشتر نزدیک به چهار هزار نفر آن را دیده بودند، به‌اشتباه، پاک شد.
دوباره اینجا آوردیمش.
بودنش در کانال لازم است زیرا در آینده در جستاری به پیشینه‌ و تاریخ کار‌برد واژه‌ی "دماغ" در معنی "بینی" در ادبیات کهن پارسی خواهیم پرداخت؛ در آن جستار به این فرسته و این بیت که بخشی است از یک رباعی (منسوب به اثیرالدین اخسیکتی)، اشاره خواهیم کرد.


/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

کهن‌نبشته‌های خواندنی.

روییدن درخت عناب در گلو و چینه‌دان کبوتر!

از اکنون تا پسین روزی ز گیتی،
بر آن خاک ار فرو[۱] آید کبوتر،
ز بس‌آغارِ[۲] خون، گر دانه چیند،
طبرخون[۳] رُویَدَش در حلق و ژاغَر.[۴]
[۵]
(تاریخ وصّاف، دست‌نوشت نورعثمانیه، برگ۲۵پ، به‌خطّ مؤلّف)
محمد رضی‌پور

#انجامه
#تاریخ_وصاف
#کهن_نبشته‌های_خواندنی
#ازرقی_هروی
#عناب
#ژاغر


[۱] دیوان ازرقی: فرود
[۲] آغار: نَم و رطوبتی که به جایی نفوذ کند یا مالیده شود و اثرش بماند. (فرهنگ بزرگ سخن).
بس‌آغار: فراوانی و بسیاریِ آغار.
[۳] طبرخون: عناب؛
(فرهنگ بزرگ سخن)
[۴] ژاغَر: چینه‌دان. (فرهنگ بزرگ سخن)؛
[۵] وصّاف این دو بیت را از قصیده‌ی بلند ازرقی هروی به‌‌مطلع:
همایون‌جشنِ عید و ماهِ آذر
خجسته باد بر شاهِ مُظفّر

نقل کرده است.
نک: دیوان ملک البُلغا ازرقی هروی: دست‌نوشت حکیم‌اغلو ۶۶۹، برگ۳۸۷ر - پ

/channel/Anjaame
 

Читать полностью…

انجامه

کهن‌نبشته‌های خواندنی
تاریخ وصّاف


همه جان‌ها ربوده، همه قلب‌ها شکسته.[۱]
(تاریخ وصّاف، دست‌نوشت نور‌عثمانیه، برگ ۲۱۶پ)







[۱] این گفتارِ کوتاه (که خود گویای بسی چیزهاست) از کتاب تَجزیةُ الامصار و تزجیةُ الاعصار (تاریخ وصّاف)، جلد چهارم است، به‌خطّ مؤلفِ کتاب، عبدالله بن فضل‌الله شیرازی (وصّاف الحضرة) که در کتابخانۀ نور‌عثمانیۀ ترکیه نگاهداری می‌شود. (این دست‌نوشت روزگاری از آنِ مجموعۀ "رَبعِ رشیدی" بوده است.)


/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

شمار سطرها در دست‌نوشت‌ها در بیشتر موارد فرد است.

Читать полностью…

انجامه

جستار
اماله در مثنوی معنوی.
این جستار تخصصی است.


اشاره:
اینچه اینجا می‌گوییم از یادداشت‌های خود از مطالعۀ دست‌نوشت‌ها بیرون آورده‌ایم؛ به هیچ کتاب چاپ‌شده (جز برای نقل ابیات) مراجعه نکرده‌ایم.
شنیده‌ایم کتابی با نام «تلفظ در شعر فارسی» چاپ شده که شاید به برخی از این گفتار پرداخته باشد. ما از ایران دوریم، این کتاب را ندیده‌ایم و بدان دسترس نداریم؛ هر گونه مانندگی میان این جستار و مطالب آن کتاب صرفاً اتفاقی است.
نیز می‌دانیم که دیگران (مانند شمس قیس رازی) هم تا اندازه‌ای به این موضوع پرداخته‌اند، اما ما روایت خود را از این گفتار داریم.


اماله یکی از ابزارهای شاعران است برای رهایی از تنگی قافیه. به‌سبب ماهیت مطالب مثنوی و پیوستگی بسیار نزدیک سخن شاعر در این کتاب با بحث‌های دینی و اسلامی و استفادۀ گستردۀ او از واژگان و اصطلاحات تازی، کاربرد «اماله» در مثنوی بیشتر از دیگر آثار است.
هرچند کاربرد «اماله» در یک بیت ناشی از تنگی قافیه بوده و شاعر در آغاز این ابزار را صرفاً به‌قصد حل مشکل قافیه به‌کار برده است، اما وجود ابیات شامل کلمات «ممال» - به‌ویژه در مثنوی - دو فرصت را در اختیار محقق این روزگار می‌گذارد:
۱- پیدا کردن تلفظ درست واژگان پارسی بر پایه‌ی زبان دری و در پی آن:
۲- بازشناختن ابیات سره از ناسره.

الف: تلفظ درست واژگان بر پایه‌ی زبان دری:
«یا»ی مجهول و معروف:
مولانا عبدالرحمن جامی در کتاب «مختصر وافی به‌قواعد علم قوافی» آورده:

رِدف[۱] در قافیۀ فارسی چون «واو» و «یا» باشد، بر دو گونه است: معروف و مجهول:
معروف آنست ک ضمّه و کسرۀ ماقبل «واو» و «یا» را اِشباع تمام کرده باشند چون پور و شیر ( = لبن)، و مجهول آنک اِشباع تمام نکرده باشند، چون شور (رایزنی) و شیر (= حیوان).[۲]
پس احسن، بلک واجب، آنست که معروف و مجهول را در یک شعر جمع نکنند، چنانک کمال اسمعیل کرده است:
با دل گفتم: «تو، باری ای دل! نیکی؛
کز من دوری، به یار من نزدیکی.»
دل گفت که: با دهان و زلفش عمریست،
تا می‌سازم به‌تنگی و تاریکی.

و گاه باشد که یاء مجهول را با کلمات عربی که اماله کرده باشند، جمع کنند، چنانک انوری گوید:
تا ماه‌رویم از من رخ در حجاب دارد
نی دیده خواب دارد، نی دل شکیب دارد

(مختصر وافی به‌قواعد علم قوافی، جامی، دست‌نوشت حمیدیه)
جامی در سخن بالا دو مطلب مهم را بیان می‌کند:
الف: شاعر نباید در یک بیت «یا»ی معروف را با «یا»ی مجهول قافیه کند، چنان‌که کمال اسمعیل در رباعی بالا کرده، یعنی، کمال «نیک» را که در آن «ی» مجهول است، با «نزدیک» و «تاریک» که در آن «ی» معروف است، قافیه کرده است و این به نزدیک علمای این علم پسندیده نیست چنان‌که حتی شاعران نه‌چندان معروف هم از آن دوری جسته‌اند؛ مثلاً سرایندۀ «منظر ابرار» در ستایش کتابش و رعایت «معلوم» و «مجهول» به‌خود می‌نازد و در تایید ادعای خود این بیت را در پایان کتاب آورده است:
نیست دو مصراع که هنگام گفت،
آمده «معروف»، به«مجهول» جفت.

(منظر ابرار، دستنویس احمد‌پاشا)
ب: اماله تنها در کلمات تازی ممکن است و چون چنین کلمه‌ای «ممال» شود آن «ی» که در جای «ا» (=الف) می‌نشیند، «یا»ی مجهول است و «ی» در واژۀ متقارن پارسی که با آن قافیه شده، هم «یا»ی مجهول خواهد بود.
بنگرید به این نمونه‌ها از مثنوی:

۱- چون نماند واسطهٔ تن بی‌حجاب
همچو موسی نور مَه یابد ز جیب. ۵/۲۳۴
۲- تا گشاید عقدهٔ اشکال را
در حدث کردست زرین‌بیل را. ۵/۵۵۹
۳- آن تعمق در دلیل و در شکال
از بصیرت می‌کند او را گسیل. ۵/۱۲۹۰
۴- چند دزدی عَشر از علم کتاب؟
تا شود رویت ملوّن همچو سیب ۶/۱۳۰۹
۵- چون رُخَت را نیست در خوبی اُمید
خواه گلگونه نِه و، خواهی مداد.
۶/۱۳۲۹
۶- لیک بر شیری مکن هم اعتماد
اندر آ در سایهٔ نخلِ اُمید.
۱/۲۹۷۰

محمد رضی‌پور


[۱] رِدف «الف» و «واو» و «یا» را گویند به‌شرط آنک پیش از رَوّی (رَوّی آخرین حرف اصلی است از قافیه یا آنچه به‌منزلۀ آن باشد، چون «لام» در این بیت: وز ازل نقش تو بر تختۀ گِل،  دیدۀ دل/ دید و پای دل بیچاره فرو رفت به گِل. نیز نک: المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمیسا، باب دوم) واقع شده باشند، بی‌واسطۀ متحرکی و حرکت ماقبل ایشان از جنس ایشان باشد.
(مختصر وافی به‌قواعد علم قوافی، جامی، دست‌نوشت حمیدیه)
[۲] اگر تلفظ درست کلمات را با «یا»ی مجهول نمی‌دانید از یک هموطن لُر (اهل لرستان) یا کُرد یا لَک بخواهید این واژگان را برای شما بخوانند:
شیر (= حیوان)، سیر (=پُر: شکمِ «سیر»)، نیرو، دِلیر، دیر (دیر‌هنگام)، شمشیر، تیغ (لُری: تیخ)، بید (درخت)، گیج، نیک (= خوب)، اُمید، بیل ( ابزار باغبانی)، سیب (میوه؛ لری: «سیو») و...
تلفظی که از این هموطنان خواهید شنید همان تلفظی است که اکنون افغان‌ها در اطراف پنج‌شیر افغانستان دارند و عیناً تلفظی است که مولانای بلخی در هشتصد سال پیش‌ داشته است.

#انجامه
#اماله
#ممال
#جامی
#مثنوی
/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار لغوی
«فُقاع»  یعنی چه؟
ابهام زدایی از یک واژۀ مصطلح در ادبیات کهن پارسی.



آقای میلاد عظیمی در یادداشتی به این بیت فردوسی اشاره کرده:

چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
همی باش پیش گشسب سوار

و پرسیده:
چرا باید برای کسی که از خواب خوش مستی برمی‌خیزد، فقاع و یخ بُرد؟

سپس نوشته‌است که استاد بزرگوار امید سالار - که ایزدش دراز بزیاناد در تندرستی - به معنی آن نپرداخته، آنگاه تعریف‌های استادان خالقی‌مطلق وکزازی را برای فقاع (این «فُقاع» در این بیت فردوسی)  آورده که هیچ‌یک کامل نیست؛  سپس خود ایشان با بررسی شماری از منابع پزشکی، و جز‌پزشکی،  کوشیده است تا «معنی» و مناسبت «فقاع» را در این بیت شاهنامه به‌دست دهد. آگاهی‌های زیر می‌تواند سخن و مطالب ایشان را تکمیل کند:
به گفتۀ عبداللطیف، شارح دیوان خاقانی، «فقاع» در ادبیات پارسی به دو معنی آمده:
...فقاع دو معنی دارد: یکی، شربتِ شیرینی که از آبِ زردآلویِ خشک و امتزاجِ قدری از دیگر شیرینی‌ها و یخ و برف، سردکرده می‌فروشند و فروشندۀ آن را در شیراز «فقاعی» گویند.
دیگر، آن‌ که شیرۀ جو را در ظرفی کرده می‌گذارند تا جوش برآورد و آن را در شیشه‌ها و سبوها کرده، بر گلوی ظروف آن رشته می‌بندند و آن را «نبیذ» نیز گویند...
(شرح مشکلات خاقانی
دست‌نویس رئیس الکتاب)
بر پایۀ سخن عبداللطیف آن «فقاع»ی که در کتب پزشکی برای خمار‌شکنی و گرمازدگی یاد شده و این «فقاع» که در بیت یاد شده از شاهنامه آمده، باید همان شربت زردآلو باشد که به همراه «یخ» صرف می‌‌شده و در اینجا بعنوان «خمارشکن» تجویز شده است؛ این «فقاع» از نظر ترکیبات، جنس و خاصیّت هیچ پیوندی با آن دیگر «فقاع» که از «جو» تهیه می‌کرده‌اند و در بیشتر منابع از آن یاد کرده‌اند، ندارد.
متاسفانه تهیه‌کنندگان لغت‌نامه و فرهنگ بزرگ سخن هم «فقاع» را همان شیرۀ جو دانسته و آن دیگر «فقاع» را که در تعریف عبداللطیف آمده، فرو‌گذارده‌اند. از آنجا که فرهنگ‌نویس در لغت‌نامه از آن «فقاع» شیرۀ زردآلو بی‌خبر بوده، بر پایۀ آن شعر معروف سوزنی:
رمضان آمد و هر روزه‌گشا را گه شام،
به یکی دست نواله‌ست و دگر دست، فقاع.
«فقاع» حاصل از شیرۀ جو را  به‌نادرست مشروبی حلال دانسته.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#جستار_لغوی
#فقاع
#فردوسی
#امید_سالار

P.S.
دوست گرامی، آقای دکتر اسماعیلی که خود پزشک هستند و در طب سنتی نیز دستی دارند، برای ما نوشته‌اند:
پزشکان در گذشته و حال بصورت تجربی و از مشاهدات خود پی به تاثیر فقاع جو بر درمان خماری و مستی شدید ناشی از شراب برده و تا این زمان هم ازین درمان بهره میگیرند."
اما آگاهی‌های موجود علمی نشان می‌دهد که  هیچ متخصصی درمان Hangover  را با "الکل" توصیه نمی‌کند. شراب قرمز فعل و انفعالات گسترده‌ و پیچیده‌ای در بدن نوشنده‌ی آن ایجاد می‌کند که بخش "شیمیایی" این کنش و واکنش‌ها برای پزشکان سنتی یقیناً ناشناخته بوده است.
با این همه، در پیوند با این جستار، این بحثی‌ فرعی‌ست؛ و ما نمی‌خواهیم بیش از این به آن بپردازیم.
هدف از پیش نهادن این جستار در محضر استادان، ادبا و دانشجویان گرامی آن بود که آن "فقاع" را که عبداللطیف در "شرح مشکلات خاقانی" تعریف کرده، و تا این لحظه برای همگنان ناشناخته بوده، به پژوهش آقای عظیمی بیفزاییم و فرهنگ‌نویسان و زبان‌شناسان را از وجود چنین "معجونی" بیاگاهانیم تا فقاع شیره‌ی جو را از نظر شرعی "حلال" نپندارید.
محمد رضی‌پور.

راهنمای استفاده از جستارها و گفتارها و دیگر چیزها که در کانال "انجامه" آورده‌ایم - ۱





/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
مثنوی‌پژوهی
گواهی تازه برای ضبط درست بیت ۹۱۶ از دفتر پنجم
.

گفت او با «خر»...

استاد موحد در مقدمه‌اش بر تصحیح مثنوی در تایید درستی و اعتبار نسخۀ «لد» (ردیف ۶ از جدول شمارۀ ۴، مقدمه، ص شصت‌و هشت) می‌گوید:

در مواردی اصلاح ابیات دفتر پنجم تنها به‌یاری این نسخه امکان‌پذیر گردید، از جمله بیت ۹۱۶...

گفت او با خر که آن طعمه‌ی توست
که از آن اجزای تو زنده و نو است
من الیفِ مرغزاری بوده‌ام
در زلال و روضه‌ها آسوده‌ام

چنین است در نسخۀ لد؛ و در نسخه‌های دیگر به جای کلمۀ خر در مصراع اول بیت اول، آمده است:
گفت او با خود...، که یقیناً غلط است. (مقدمه، ص هشتاد‌و‌سه)
بلی، ظاهراً ضبط این بیت در همۀ نسخه‌هایی که استاد موحد برای تصحیح مثنوی برگزیده بوده، بجز نسخه‌ی «لد»، دست‌نوشت حضرت خالد در مجموعۀ خسرو پاشا، همه نادرست بوده‌است.
اما، خوشبختانه، دست‌نوشت مونیخ که ما در جستاری دیگر از آن سخن گفتیم، همین ضبط صحیح را آورده:

گفت او با خر که آن طعمۀ‌ توست
که ازان اجزای تو زنده و نوست

مثنوی، دست‌نوشت مونیخ، برگ ۱۸۹پ؛ کاتب: استاد شمس حاجی.
ضبط درست استاد شمس حاجی (شاعر، خوشنویس، مُذَهِب، صاحب سفینه نافذ‌پاشا۱۰۲۶، کاتب قرآن و کاتب شرف‌النبی و تذکرة‌الاولیا و مثنوی مونیخ) برای بیت ۹۱۶، نشان می‌دهد که نسخه‌ای که او از آن نقل کرده، نسخه‌ای صحیح و درست و اصیل بوده و او عین سخن مولانا را ضبط کرده است. این دست‌نوشت از مثنوی شایستۀ التفات بیشتر از سوی پژوهشگران است.

محمد رضی‌پور


#انجامه
#مثنوی
#مثنوی_پژوهی
#شمس_حاجی
#موحد

/channel/Anjaame

Читать полностью…

انجامه

جستار
از شگفتی‌‌های تفنّن‌ و شیوه‌های کاتبان اندر کار کتابت.


استاد شفیعی کدکنی در مقدمه‌اش بر تذکرة‌الاولیا (ص نود‌وچهار) در باب واژۀ «کردیی/کردتی» بحثی مفصل آورده و سخن دیگران را (چون استاد نیکلسون و علامه قزوینی) در این باب توهم انگاشته و در کل وجود دو نقطه را در درون (یا در زیر) گردیِ حرفِ «ی»، «تفنّن» کاتبان دانسته ‌است.
ما در جستار دیگری به این «کردتی» خواهیم پرداخت و امکان درست بودنش را - تحت شرایطی - بررسی خواهیم کرد، اما در اینجا می‌خواهیم گواهی بر آنچه استاد کدکنی در آن مقدمه «تفنّن کاتبان» خوانده‌است، بیاوریم.
عکسهای پیوست برگ‌هایی است از یک دیوان سلمان ساوجی که به‌سال ۸۰۲ در سمرقند نویسانیده شده‌است.
کاتب، محمد حاجی بن حاجی الحرمین حاجی علاءالدین بن خواجه جمال الدین سمرقندی، در کتابت این دست‌نویس «تفنّن» را به غایت درجه رسانده و همه جا - بی امان - واژۀ «همه» را به شکلی که در نگاه نخست به یک پروانه (یا حرف "X" یا "H" یا برگ‌های "شبدر" یا...) می‌ماند، نوشته‌است!
کشف این رمز مر خواننده را تنها با دقت او در مضمون کلام و سیاق سخن ممکن می‌‌گردد.

محمد رضی‌پور

#انجامه
#تفنن_کاتبان


/channel/Anjaame

Читать полностью…
Subscribe to a channel