5460
کتابخانه اینترنتی آوای بوف مجموعه کامل،بینظیر ورایگان از کتب نایاب وممنوعه، ادمین همکاری: @Buf_0 AVAYeBUF.com آرشیو کتب تلگرام 👇 @AVAYEBUF :سایر صفحات 👇 https://linktr.ee/avayebuf قوانین ؛ 👇 telegra.ph/Avayebuf-Community-05-02
#چپهراسی ؛
آخرین سنگر بیاستدلالی
✍️: #قاسم_قره_داغی
در فضای سیاسی امروز، واژه «چپ» به شکلی عجیب و نگرانکننده از یک مفهوم نظری و تاریخی به یک ناسزا تقلیل یافته است. این تقلیل، بیش از آنکه درباره چپ چیزی بگوید، درباره بحران فهم سیاسی ماست. ما با نسلی از مخالفان جمهوری اسلامی روبهرو هستیم که خود را دشمن استبداد میدانند، اما در زبان و روش، همان سازوکار حذف و تحقیر را بازتولید میکنند. هر مخالفتی که با روایت مسلط آنها همخوان نباشد، به سرعت «چپ» خوانده میشود؛ فقط بهعنوان برچسبی برای بیاعتبارسازی.
مسئله این نیست که همه جریانهای چپ بینقص بودهاند. تاریخ قرن بیستم، از اقتدارگرایی شوروی تا تجربههای شکستخورده سوسیالیسم دولتی، پروندهای پیچیده و گاه تاریک پیش روی ما میگذارد. اما آنچه امروز رخ میدهد، نقد مستند آن تجربهها نیست؛ بلکه تحریف یک سنت فکری چندصدساله و فروکاستن آن به یک فحش خیابانی است. این رفتار، نشانه نخواندن تاریخ است، نه نشانه عمق تحلیل.
تناقض وقتی عریانتر میشود که میبینیم بسیاری از کسانی که «چپ» را ناسزا میدانند، خود در کشورهایی زندگی میکنند که ستونهای اصلی نظم اجتماعیشان بر دوش جنبشهای کارگری و احزاب سوسیالدموکرات بنا شده است؛ کشورهایی چون کانادا، آلمان، سوئد، فرانسه یا بریتانیا. ساختار دولت رفاه، بیمههای اجتماعی، نظامهای درمان همگانی، آموزش عمومی گسترده، قوانین ضدتبعیض و حقوق کار، حاصل توافق نخبگان سرمایهدار نبود؛ بلکه نتیجهی دههها اعتصاب، زندان، سرکوب و مبارزه نیروهایی بود که در زمان خود «چپ» نامیده میشدند.
این دستاوردها از آسمان نیفتادهاند. هشت ساعت کار در روز، تعطیلات آخر هفته، مرخصی با حقوق، حداقل دستمزد، بیمه بیکاری، بازنشستگی، ممنوعیت کار کودکان، ایمنی محیط کار، حق اعتصاب و حق تشکیل اتحادیه، همگی محصول کشمکشهای سخت اجتماعی بودهاند. آموزش عمومی و دانشگاههای یارانهای، واکسیناسیون سراسری، درمان همگانی، مسکن اجتماعی، مالیات تصاعدی بر ثروتهای کلان و مهار انحصار شرکتهای بزرگ، همه در بستر منازعه میان سرمایه و کار شکل گرفتهاند. حتی بسیاری از حقوق مدنی که امروز بدیهی میپنداریم – از حق رأی عمومی طبقات کارگر و زنان تا قوانین ضدتبعیض نژادی و جنسیتی – بدون فشار جنبشهای عدالتخواه به رسمیت شناخته نمیشدند.
عجیب آنجاست که ما از بیمه بیکاری استفاده میکنیم، از درمان عمومی بهره میبریم، از آزادی تجمع دفاع میکنیم و از حقوق اقلیتهای جنسی در غرب سود میبریم، اما همزمان «چپ» را منشأ ویرانی معرفی میکنیم؛ گویی این ساختارها محصول خیرخواهی ذاتی بازار آزاد یا لطف دولتهای محافظهکار بوده است. این دوگانگی، فقط یک تناقض نظری نیست؛ نشانه نوعی گسست آگاهی تاریخی است.
در سطحی عمیقتر، ما با بحران فهم طیفهای سیاسی روبهرو هستیم. تجربه شخصی ما در بحثهای روزمره نشان میدهد که بسیاری از کسانی که دیگران را «چپ» خطاب میکنند، خود در عمل از سیاستهای بازتوزیعی، حمایتهای اجتماعی و محدودسازی قدرت سرمایه دفاع میکنند؛ یعنی دقیقاً همان مؤلفههایی که در ادبیات علوم سیاسی در حوزه چپ میگنجند. هنگامی که آنها را به انجام آزمون تعیین گرایش سیاسی در سایت:
https://www.politicalcompass.org/test/fa?page=1
هدایت میکنیم، نتایج غافلگیرکننده است. برخی با تعجب سکوت میکنند، برخی نتیجه را انکار میکنند. این واکنشها نشان میدهد مسئله، نه صرفاً اختلاف نظر، بلکه ناآگاهی از جایگاه واقعی خود در نقشه سیاست است.
برچسب «چپول» در این میان، بیش از آنکه حمله به یک جریان فکری باشد، ابزار سادهسازی ذهنی است؛ روشی برای فرار از گفتوگوی پیچیده. ما به جای آنکه درباره نسبت دولت و بازار، عدالت و آزادی، دین و سیاست یا مدلهای توسعه بحث کنیم، به یک واژه تحقیرآمیز پناه میبریم. این همان منطق دوگانهسازی است که هر نظام تمامیتخواهی برای حذف مخالف به کار میبرد: یا با ما، یا علیه ما. اگر ما واقعاً مخالف جمهوری اسلامی و هر شکل از دیکتاتوری هستیم، باید نخست این منطق را در زبان و ذهن خود بشکنیم.
نقد چپ، ضروری و مشروع است. همانگونه که نقد راست، لیبرالیسم یا سلطنتطلبی نیز ضروری است. اما نقد، با فحاشی تفاوت دارد. نقد، بر پایه مطالعه و تحلیل تاریخی استوار است؛ فحاشی، بر پایه خشم و هویتسازی. ما اگر مدعی بلوغ سیاسی هستیم، باید بتوانیم هم از خطاهای تاریخی جریانهای چپ سخن بگوییم و هم سهم آنها را در گسترش حقوق اجتماعی انکار نکنیم. حذف یکی به سود دیگری، تحریف تاریخ است.
اگر قرار است آیندهای متفاوت بسازیم، باید از شرم ناآگاهی عبور کنیم و پیش از هر برچسبی، تاریخ بخوانیم. بسیاری از بدیهیاتی که امروز با آن زندگی میکنیم، نتیجه خون و زندان کسانی است که زمانی «چپ» نامیده میشدند. نادیده گرفتن این واقعیت، نه شجاعت سیاسی، بلکه بیانصافی تاریخی است.
جنگ در راه است:
آرایش نظامی گستردهٔ ایالات متحده و اسرائیل در پیرامون ایران، در کنار خطوط قرمزی که رژیم دینی ایران امکان عبور از آنها را ندارد، نشان میدهد که منطقه در آستانهٔ یک رویارویی نظامی قرار گرفته است. مجموعهٔ این عوامل، همراه با شروط اعلام شده دولت ترامپ برای پرهیز از جنگ، عملاً زمینهٔ شکلگیری جنگی را فراهم کرده که به نظر میرسد برای یک کارزار چند هفتهای طراحی شده است.
استقرار صدها جنگندهٔ اف-۱۸، اف-۲۲ و اف-۳۵، بمبافکنهای ب-۵۲ و ب-۲ با توان حمل بمبهای سنگرشکنِ سنگین، هواپیماهای سوخترسان، هزاران موشک کروز نقطهزن، و حضور نیروهای ویژهٔ آمریکا (از جمله یگان دلتا)، در کنار توان هوایی اسرائیل، تنها یک بخش از این آرایش جنگی است. در سوی دیگر، تحرکات نظامی جمهوری اسلامی نیز قابل توجه است: تقویت حضور سپاه در محورهای منطقهای، نقشآفرینی مستقیمتر در فرماندهی یگانهای موشکی حزبالله، آمادهباش نیروهای نیابتی همچون حشد الشعبی و حوثیها، رزمایش مرتبط با تنگهٔ هرمز، چندلایهسازی ساختار فرماندهی سپاه بهدلیل نگرانی از حذف فرماندهان، و پراکندگی یگانهای موشکی در غرب کشور و حاشیهٔ خلیج فارس. این مجموعه نشانهها، در مجموع، از احتمال بالای وقوع جنگ در آیندهای نزدیک حکایت دارند.
با این حال، به نظر نمیرسد این جنگ در چند روز آینده آغاز شود. زمان محتملتر، پس از هفتم اسفند خواهد بود؛ زمانی که نتیجهٔ مذاکرات و نوع پیشنهادهای ارائهشده از سوی ایران مشخص شود. اگر پیشنهادهای ایران از سوی آمریکا رد شود، احتمال آغاز جنگ بهطور جدی افزایش مییابد.به باور این نگارنده، در کمتر از یک هفته بعد از رد پیشنهاد ها، این جنگ آغاز خواهد شد. به نظر میرسد هر دو طرف نیز نسبت به این وضعیت آگاهی کامل دارند.
در داخل آمریکا، بخشی از جریانهای حامی ترامپ اما مخالف جنگ، از جمله چهرههایی مانند تاکر کارلسون، تلاش دارند از وقوع این درگیری جلوگیری کنند. آنان بر این باورند که اسرائیل، و مشخصاً بنیامین نتانیاهو، در تحریک فضای سیاسی آمریکا به سمت جنگ نقش فعالی دارد. در مقابل، جریانهای دیگری در آمریکا، همسو با اسرائیل، آشکارا از حملهٔ نظامی به ایران و حتی تغییر رژیم تا سطح فروپاشی کشور حمایت میکنند. از سوی دیگر، در داخل ایران نیز نیروهای جنگطلبی حضور دارند که عملاً به تشدید بحران دامن میزنند؛ بازتاب این گرایش را میتوان در برخی مواضع و نوشتههای نزدیک به جبههٔ پایداری، از جمله در روزنامهٔ کیهان، مشاهده کرد.
در حوزهٔ دیپلماتیک نیز نشانههای روشنی از بنبست دیده میشود. برخلاف اظهارات عباس عراقچی، وزیر امور خارجهٔ جمهوری اسلامی، مبنی بر کنار گذاشته شدن شرط غنیسازی صفر از سوی آمریکا، شواهد موجود نشان میدهد که دولت ترامپ همچنان بر این شرط تأکید دارد. ظاهراً در پیشنهاد اخیر ایران، امتیازاتی اقتصادی برای آمریکا، همراه با تعلیق سهسالهٔ غنیسازی، مطرح شده بود؛ اما این پیشنهاد مورد پذیرش قرار نگرفته است.
مطالبات آمریکا—که همسو با خواستهای دولت نتانیاهو نیز هستند—شامل غنیسازی صفر، برچیده شدن کامل فعالیتهای هستهای، کاهش بُرد موشکها به ۳۰۰ کیلومتر، و توقف حمایت از نیروهای نیابتی در منطقه است. هرچند در مقطع کنونی تمرکز اصلی بر دو محور غنیسازی و برنامهٔ موشکی قرار دارد، اما سایر شروط نیز همچنان بخشی از دستور کار فشار سیاسی و نظامی باقی ماندهاند.
برای جمهوری اسلامی، پذیرش غنیسازی صفر یک عقبنشینی حیثیتی تلقی میشود، و محدودسازی بُرد موشکها به بُرد 300 کیلومتری، نیز از منظر حاکمیت، به حوزهٔ دفاعی کشور مربوط است که نمی تو.اند مورد قبول واقع گردد. از همین رو، پذیرش این شروط نه فقط برای ساختار قدرت، بلکه حتی برای بخشهایی از نیروهای سیاسی که دغدغهٔ حفظ تمامیت ارضی و امنیت ملی دارند نیز دشوار است.
برآیند این وضعیت روشن است: پافشاری آمریکا بر شروط خود، همراه با فشار و تشویق اسرائیل، و نپذیرفتن این شروط از سوی جمهوری اسلامی، کشور را به آستانهٔ جنگ رسانده است. اکنون مسئلهٔ اصلی نه اصل وقوع جنگ، بلکه دامنه، شدت، و اهداف آن است. نوع اهدافی که آمریکا و اسرائیل مورد حمله قرار خواهند داد، تعیینکنندهٔ وسعت جنگ و پیامدهای آن خواهد بود.
نشانههای موجود از احتمال یک جنگ منطقهای و گسترده خبر میدهند؛ جنگی که میتواند ایران را وارد مرحلهای از بیثباتی عمیق و حتی فروپاشی ساختاری کند. در این میان، به نظر میرسد آمریکا—دستکم در شرایط فعلی—بیش از آنکه در پی فروپاشی کامل ایران باشد، بهدنبال تحمیل شروط خود همراه با حفظ تمامیت ارضی کشور و تغییر تدریجی رژیم از درون است. اما اهداف اسرائیل را باید فراتر از این چارچوب دید. منافع راهبردی اسرائیل، در نگاه نویسنده، در تضعیف ساختاری ایران، کشاندن آن به آشوب داخلی، و گسترش بیثباتی منطقهای تعریف میشود.
در این حالت، هدف می تواند نابودسازی بخش مهمی از رهبری و ظرفیت نظامی رژیم و باز کردن مسیر برای تغییرات بنیادی باشد. اما این سناریو معمولاً پرهزینه ترین و بیثبات کننده ترین گزینه است و غالباً به یک محرک بزرگ نیاز دارد، رخدادی که محاسبات هزینه سود و زیان را در واشینگتن تغییر دهد یا اجماع منطقهای و بینالمللی را فراهم کند. اینجا نقطه ابهام اصلی قرار دارد: که آیا آمریکا واقعاً به سمت چنین گزینهای میرود یا نه؟
آما آیا دیدگاه و شیوه عملیاتی دراز مدت آمریکا و اسرائیل در منطقه و به ویژه در مورد ایران، یکسان می باشد یا نه؟ و آیا اسرائیل، آمریکا و دارای منافع یکسانی در دراز مدت هستند یا نه؟
در تحلیل این سناریوها باید میان منافع اسرائیل و منافع بلند مدت آمریکا تمایز قائل شد. ممکن است برخی گزینهها، مانند تشدید درگیری داخلی یا تسلیح گروههای مخالف، برای اسرائیل جذابتر باشد، اما لزوماً با منافع بلند مدت آمریکا، به ویژه در رابطه با ثبات کشورهای عربی همپیمان واشینگتن، همراستا نباشد. همین اختلافِ ملاحظات میتواند بر انتخاب مسیر اثر بگذارد و سبب شود نتوان با قطعیت از مسیر نهایی سخن گفت.
آنچه در این مرحله می توان با اطمینان بیشتری گفت این است که ایران در آستانه یک دوره پرتنش و پرریسک قرار گرفته است. دوره ای که در آن هم فشار خارجی افزایش یافته و هم توان حکمرانی داخلی زیر فشار فرساینده است. اما آنچه هنوز روشن نیست، نوع مسیر و محرکهای تعیینکننده است که آیا فشارها در قالب فرسایش تدریجی ادامه مییابد، یا به عملیات محدودی بسنده می شود، و یا وارد مرحلهای گسترده تر می گردد. در هر صورت، سرنوشت نهایی بیش از هر چیز به ترکیب سه عامل وابسته است. انسجام یا شکاف درون حاکمیت، توان اقتصادی رژیم، و میزان سازمان یافتگی و استقلالِ نیروی اجتماعیِ معترض.
( ن. ه )
28 ژانویه 2026
در میدان جنگ، اگر فرمانده ای نیروهای خود را وارد نبردی کند که درباره آن درست نیندیشیده، محاسبات معقول انجام نداده، و نابرابری توان خود و دشمن را در نظر نگرفته باشد، و نتیجه آن نبرد به کشتار گسترده بیانجامد، آن فرمانده از حیث مسئولیت حرفهای و اخلاقی قابل مواخذه است. سیاست نیز از همین منطق پیروی می کند. رهبر یا چهره سیاسی ای که جامعه بی دفاع را به تسخیر مراکز قدرت فرا بخواند، بدون آنکه توان سرکوبگر، ماهیت خشونتبار حکومت، و ناتوانی مردم در دفاع از خود را در نظر نگرفته باشد، در سطح سیاسی و اخلاقی مسئول است، حتی اگر بعداً در مصاحبه ها مسئولیت را انکار کند. کاری که رضا پهلوی کرده و می کند. اما پرسش بنیادین این است که بر اساس کدام سازو کار و کدام مشروعیت اجتماعی، یک فرد خود را در مقام فرماندهی و رهبری جنبش قرار میدهد؟ و بر اساس کدام تحلیل، دستور یا فراخوانِ تخریب و درگیری را صادر میکند؟ رضا پهلوی و پیروانش، بر اساس همان مسئولیت اخلاقی، پاسخگو هستند، امری که او تلاش می کند از آن بپرهیزد.
اما رخدا دوم: آمریکا: همان ابزار، همان زبان برای برچسب زنی برای توجیه خشونت.
روایت دوم، که در ظاهر به رخدادهای ایران بی ارتباط است، نشان می دهد منطق رژیم خامنه ای، محدود به یک حکومت خاص نیست. در آمریکا نیز، به ویژه در موضوعات امنیت داخلی و مهاجرت، شاهد شکل گیری رفتارهایی هستیم که به قدرتِ بیمهار، شباهت پیدا میکند. یعنی افزایش اختیارات نیروهای امنیتی، کاهش معیارهای نظارت، و خشونتهایی که سپس با ادبیات رسمی توجیه میشوند.
اگر به گزارشها درباره شلیک به شهروندان آمریکایی در مینه سوتا توجه کنیم، نکتهای که اهمیت دارد، صرفاً خود حادثه نیست؛ بلکه نحوه توجیه آن در زبان سیاستمداران و مقامات ترامپ است. اینکه در همان ساعات اولیه، قربانی با واژههایی مانند تروریست معرفی شود، در حالی که تصاویر یا شواهدِ میدانی روایت دیگری را نشان میدهند، دقیقاً همان مکانیسمی است که در ایران نیز دیده میشود، یعنی برچسب زنی برای تبدیل قربانی به مجرم. اینجاست که پلِ ارتباطی دو روایت روشن میشود.
در ایران و آمریکا، با تفاوتهای ساختاری و سیاسی بسیار، یک شباهت قابل مشاهده است. قدرت، برای توجیه خشونت، نخست حقیقت را دستکاری میکند و سپس زبان را به سلاح تبدیل میسازد. آنچه که مهم است و لازم است به آن توجه شود، صرفاً ابعاد ماجراها نیست؛ مسئله ماهیت و روش برخورد با جامعه است. قدرتی که در برابر اعتراض، به جای پاسخگویی، سرکوب را انتخاب میکند، و قدرتی که با تحریک خشونت، راه را برای کشتار هموار میسازد، هر دو در یک میدان بازی میکنند، میدانِ بیارزشکردن جان مردم.
از اینرو، تکیه بر نیروهای خارجی و امید بستن به دولتهایی که سابقه ای روشن در پیگیری منافع خود دارند، نه تنها راه نجات نیست، بلکه میتواند جامعه را به فاجعه ای دوگانه بکشاند. اگر جنگ و حمله خارجی رخ دهد و مردم به خیابانها بیایند، خطر کشته شدن آنان از دو سو وجود خواهد داشت. از یکسو، توسط نیروهای سرکوبگر حکومت در فضای جنگی، و از سوی دیگر، زیر بمبارانها و ویرانیهای نیروهای مهاجم.
بنابراین، اگر هدف آزادی و نجات مردم است، نخستین شرط آن، پرهیز از هیجان زدگی و خشونت خواهیِ سیاسی است، و دومین شرط آن، حفظ ماهیتِ مردمی و مستقلِ جنبش است. جنبشی که قربانی بازی قدرتها نشود و ابزار سرکوبگر نگردد.
( ن. ه )
25 ژانویه 2026
#فصلنامه آوای بوف
شماره هشتم – پاییز 2025 میلادی - 1404 خورشیدی
مدیر مسئول:
#قاسم_قره_داغی
سردبیر:
#نادر_هژبری
نشر:
کتابخانه اینترنتی #آوای_بوف
با آثاری از:
1. نادر هژبری
2. علی پاشا زین الدین
3. احسان ابری
4. امیر مدیر
5. مهرنوش جعفری
6. م. آرشا
7. ف. الف
8. محمدرضا زادهوش
9. فرحناز بهکار
10. امین احمدی افزادی ( الف. افزاد)
11. سارا میران
12. قاسم قره داغی
*** لطفا برای ارسال آثار برای نشر در فصلنامه، از طریق اکانت های:
ادمین آوای بوف
@Buf_0
و یا جناب هژبری:
@nhozhabri817
اقدام بفرمایید .
🔹 فصلنامه آوای بوف – شماره هشتم منتشر شد!
🔸 بخوانید، بازنشر کنید، و با ما همراه باشید در مسیر آگاهی و آزادی.
📥 دریافت رایگان:
🌐 avayebuf.com
📢 کانال تلگرام: t.me/avayebuf
آرشیو شماره های پیشین:
https://avayebuf.com/portfolio/avayebuf-magazin/
━⊰✹🦉✹⊱━
آرشیو کتاب:
@AVAYEBUF
سایت:
avayebuf.com
انجمن گفتگو
@AVAYE_BUF
کانال یوتیوب:
youtube.com/@avayebuf
https://avayebuf.com/portfolio/avayebuf-magazin/
Читать полностью…
در راستای نوشته ای از روزنامه کیهان در سالمرگ فاطمه، دختر محمد
روزنامهٔ کیهان، به مناسبت سالمرگ فاطمه، زن علی و دختر محمد، مطلبی نوشته است که بیانگر همان چرندیات همیشگی است که امت شیعه، و بهویژه روزنامههای زیر نظر بیت رهبری علی خامنهای، در ایران نشر میدهند. البته این چرندیات از دوران صفویه تا امروز ادامه داشته و آخورِ آخوند راحتطلب، بیکار و عیّاش در همهٔ این سدهها بوده است.
مردمی که احساس در آنها بر تعقل پیشی میگیرد و نمیتوانند واقعیت را از مشتی خزعبلات تفکیک کنند و از خود یک پرسش ساده نکنند که اینهمه مطلبِ بیسند تاریخی از کجا آمده و چگونه این «اطلاعات دقیق» دربارهٔ عالم غیب در دسترس آخوند قرار گرفته است ـ از کجا معلوم که «ملائک، آدم و حوا و همهٔ پیامبران عزا گرفتهاند»؟ ـ محکوماند در همان چرخه بمانند. محمد خود هرگز چنین ادعاهایی نکرده که امروز کیهان میکند. کسی نمیپرسد اینها ساختهٔ مشتی آخوند بیکاره برای تحمیق تودهها و سواریگرفتن از آنهاست.
چنین امّتی نمیتواند خود را از چالهای که دین و بهویژه تشیع برایش کنده و او را در آن زندانی کرده است بیرون بکشد. خامنهایِ «کتابخوان» و «عالم و آگاه» چرا حتی یکبار هم نمیگوید این چرندیات را متوقف کنید؟ مگر نه اینکه او کتابهای زیادی خوانده است؟ آدمی که کتاب خوانده باشد، آیا نباید به روزنامهای که زیر نظر اوست بگوید: «شریعتمداریِ خانهخراب، اینهمه چرند نگو، آبروی اسلام را میبری و بردهای»، یا لااقل او را برکنار کند؟
به این بخش از مطلب کیهان توجه کنید؛ این فقط بخش کوچکی از آن است:
«شب از نیمه گذشته است. دقایقی پیش، علی از دفن شبانه و پنهان فاطمه که توصیهٔ خود ایشان بود فارغ شده است. علی غمگین است و فرشتگان در آسمان نیز. همهٔ پیامبران خدا و آدم و حوا هم. امیرالمؤمنین(ع) بر تربت پاک زهرا(س) که قرار است تا ظهور مراد غایبمان (ارواحنا له الفداء) بینشان بماند نشسته است و با پیامبر خدا(ص) نجوا میکند:
«ای رسول خدا... سلام من و دخترت را که به دیدار تو آمده و در جوار تو به خاک رفته، پذیرا باش... اکنون امانت به صاحبش رسیده، زهرا از کنار من دامن کشیده و نزد تو آرمیده است... بعد از او، آسمان و زمین زشت مینماید و اندوه دلم، هرگز نمیگشاید... رفتن فاطمه، دلم را خسته و غصهام را پیوسته کرد و چه زود جمع ما به پریشانی کشید... شکایت خود به خدا میبرم و دخترت را به تو میسپارم. زهرا خواهد گفت که پس از تو چه ستمها بر او روا داشتند... آنچه میخواهی از او بجوی و هرچه میخواهی با او بگوی تا راز دل نزد تو بگشاید و خون دلی که فرو داده است، برون آید... ای پیامبر خدا... دخترت زهرا، پنهانی به خاک میرود و حال آنکه هنوز چند روزی بیش از رحلت تو سپری نشده و هنوز نامت از زبانها نیفتاده است... ای فاطمه!... اگر بیم آن نبود که ستمگران چیره شوند، برای همیشه در کنار مزارت میماندم و در این ماتم بزرگ، جوی اشک از دیده میراندم و...»...»
نویسنده در پایان، با ادعای اینکه خامنهای «فرزند فاطمه» است، مینویسد:
«راستی، فاطمهٔ عزیز! امروز از فرزند تو به یک اشاره است و از خیل عظیم مردان و زنان، به سر دویدن... آیا از امت آخرالزمانی خود راضی هستید؟»
باید پرسید: اگر خامنه ای، «فرزند راستین علی و فاطمه» است و چنین امتِ ازجانگذشتهای دارد، چرا حاضر نیست یک همهپرسی دربارهٔ رژیم خود برگزار کند تا مشخص شود همین امت، چه نگرشی در بارهٔ او و حکومتش دارند؟
( ن. ه)
23نوامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library
📝 یادبودی برای #بهرام_مشیری
✍ نویسنده: #قاسم_قره_داغی
در مرگ خاموش یک متفکر، جامعهای به عریانیِ فکریِ خویش میرسد.
مرگ بهرام مشیری تنها فقدان یک چهرهی رسانهای یا تاریخپژوه نبود؛ بلکه مرگ آخرین بازمانده از نسلی بود که هنوز میکوشید در میان غوغای خرافه، تبلیغ، دینسالاری و ابتذال، از اندیشیدن به مثابه مقاومت سخن بگوید. جامعهای که مرگ منتقدان خود را با سکوت یا شوخی میگذراند، در واقع مرگ خویشتن را جشن میگیرد. و این همان جایی است که ما ایستادهایم: در گورستان اندیشه، زیر سایهی عمامهها و میان مردمانی که هنوز ایمان را با رستگاری، و شک را با گناه اشتباه میگیرند.
بهرام مشیری بیش از سه دهه کوشید تاریخ ایران را از زیر غبار اسطوره و تبلیغ مذهبی بیرون بکشد. اما مرگ او نهتنها پایان یک زندگی، بلکه بازتاب بیماری مزمنی است که جامعهی ایرانی را قرنهاست میفرساید: ترس از تفکر مستقل.
ما مردمی هستیم که در ستایش قربانیان خود مهارت داریم، نه در فهم میراثشان. هنوز همانگونه که حافظ را به تسبیح بدل کردیم و خیام را به جام شراب، مشیری را هم در قفس «خداناباوری» خلاصه میکنیم، تا از تفکر دردناک او در امان بمانیم.
جامعهی ما با هر مرگ متفکری، سبکتر میشود؛ نه از اندوه، بلکه از بار عقل.
این سبک شدن، خطرناکترین نوع سقوط است.
مرگ مشیری یادآور این حقیقت تلخ است که در کشوری که دین، ایدئولوژی، و تعصب را در تار و پود آموزش و رسانه تنیدهاند، روشنفکر تنهاست و مرگش، بیصدا.
در ایران امروز، جهل نه یک ضعف که یک هویت جمعی است؛ جهلِ مقدس، مشروع و پر زرق و برق. در این میان، صدای یک منتقد که از تاریخ و از نقد قرآن و از شاهنامه همزمان سخن میگفت، نه تحمل میشود و نه فهمیده.
ما در دورانی زندگی میکنیم که «نقد» به ناسزا بدل شده و «ایمان» به ابزار قدرت. روحانیون و مبلغان دین، نه بهعنوان نمایندگان خدا بلکه بهعنوان معماران جهل، ساختار روانی جامعه را در مشت دارند. دین در ایران دیگر یک باور نیست؛ یک نظام نظارتی است، یک اقتصاد، یک ماشین کنترل. و از دل همین ماشین، نسلی بیرون آمده که نه تاریخ میخواند، نه میاندیشد، بلکه تنها «احساس» میکند. احساس مذهبی، احساس وطندوستی، احساس نفرت.
این جامعه از عقل گریزان است، زیرا عقل هزینه دارد، عقل مسئولیت میطلبد، عقل از ما میخواهد که بپرسیم چرا سجده میکنیم و چرا سکوت میکنیم.
اگر مرگ مشیری را تنها به عنوان واقعهای شخصی ببینیم، در واقع از فهم آن طفره رفتهایم. مرگ او آینهای است در برابر جامعهای که دیگر تفکر نمیکند. او از نسلی بود که هنوز به آموزش و کتاب ایمان داشت، نه به «پیج» و «استوری». نسلی که از مهاجرت هم به عنوان بستر گفتوگو با ملت خویش استفاده کرد، نه برای فرار از آن.
اما امروز مهاجرت برای بسیاری، تنها بریدن از ریشههاست، نه بازسازی آنها. و مرگ او در غربت، تصویری کامل از وضعیت ماست: ایرانیانی که در هر نقطهی جهان که باشند، از اندیشیدن در وطن خویش تبعید شدهاند.
مرگ اینگونه متفکران، شکست فردی نیست؛ نشانهی مرگ فرهنگی است که دیگر به پرسش احتیاج ندارد. پرسش در ایران امروز، بیکارکرد شده است. آموزش دینی از کودکی ذهنها را تسلیم کرده، سیاست دینی زبانها را، و اقتصاد دینی شرافتها را. دین دیگر یک اعتقاد نیست، بلکه یک «سیستم» است؛ سیستمی که برای تداوم خود، به تودهی مؤمن، فرمانبر و بیدانش نیاز دارد. و درست در چنین سیستمی است که متفکری چون مشیری به تهدید بدل میشود، نه به سرمایه.
ما در دههای زندگی میکنیم که شکست عقلانیت در ایران دیگر پنهان نیست. هر آنچه او در نقد خرافه گفت، امروز در خیابانها و دانشگاهها و حتی در میان تحصیلکردگان دینی، به شکل دردناکتری عینیت یافته است. وقتی جامعهای نمیتواند بین «باور» و «دانش» تمایز قائل شود، در واقع همهی حقیقت را به وجدان مذهبی واگذار کرده است. و در چنین جامعهای، آتئیست نه یک اندیشمند که یک مجرم است. مشیری این جرم را پذیرفت، نه برای تحریک، بلکه برای آزادی. آزادی اندیشه از اسارت ایمان.
در جهان مدرن، دین عقبنشینی کرده است؛ اما در ایران، بازتولید میشود. این بازتولید نه از ایمان مردم، بلکه از نیاز حکومت به کنترل میآید. رژیم اسلامی ایران، بهدرستی فهمیده است که حفظ قدرت نه از طریق زور نظامی، بلکه از طریق مهندسی ذهن مذهبی ممکن است. آنچه مشیری و همفکران او میکوشیدند افشا کنند، همین مکانیسم بود: پیوند مقدس میان دین و قدرت. آنها میخواستند ایرانی بفهمد که ایمان شخصی، وقتی به ابزار سیاسی بدل شود، به فساد و جنون جمعی میانجامد. و اکنون پس از مرگ او، باید از خود بپرسیم: آیا این جامعه هنوز توان شنیدن چنین صدایی را دارد؟
رسمیشدن زبان ترکی در ایران نهتنها انسجام داخلی را بهطور روزافزون مستحکمتر میسازد، بلکه بهدلیل همین موضوع، میتواند کشور را به عضوی از این سازمان درآورد. بازارهای آنها بر روی ایران باز میشود و قدرتِ محلی تقویت میگردد. این برای آیندهٔ ایران اهمیتِ بسیار دارد. اقتصادِ امروزِ ایران ورشکسته اما دارای ظرفیت بالاست؛ میتواند در چنین بازاری و در میان کشورهای همریشه، نهتنها وزنهای باشد بلکه از حمایت آنها نیز برخوردار شود.
ممکن است گفته شود زبان ترکی در میان ترکزبانانِ ایران یکسان نیست. این دیدگاه نادرست است. مثلاً درست است که زبان ترکیِ قشقایی با زبان ترکی استانبولی تفاوتهایی دارد، اما این زبان انشعابی از ترکیِ آذربایجان است و بهراحتی برای هم قابل فهم میشود. تفاوتها شبیه تفاوتِ فارسیِ تهرانی و فارسیِ افغانستان است؛ در نوشتار یکسان است، در برخی واژهها تفاوتهای اندکی دارد، اما در شکلِ زبانِ رسمی برای همه قابل درک است. این تفاوتهای کوچک، توجیهی برای پسزدن زبان ترکی نیست. مخالفت، بیشتر ناشی از ترسی کور و بیدلیل است. رسمیشدنِ زبان ترکی، کاهشی برای زبان فارسی نیست. این دو زبان شانهبهشانه در کشور حرکت خواهند کرد. کسی ضرر نخواهد کرد؛ جز اینکه منافع ملی تقویت میشود، انسجام داخلی استوارتر میشود و بازارهای جدیدی بر روی کالای ایرانی و مراودات اقتصادیِ گستردهتر با کشورهایی که زبان رسمیِ ترکی دارند گشوده میشود.
( ن.ه)
8 نوامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
چرا به کورش حمله می شود؟
مدتی است دستهایی به عمد موضوع تاریخ ایران باستان را پیش کشیدهاند و نوکِ حمله را نیز متوجه کورش کردهاند. بارها گفتهاند که نیت، آموزش است؛ اما من میگویم نیت، تخریب است.
برای نمونه، هفتم آبانماه را دستاویزی کردهاند تا بگویند این روز، نه روزِ تولد کورش است و نه تاریخِ رخدادی خاص. اما مگر عیسی مسیح تاریخ تولد مشخصی دارد؟ زمانی که امپراتوری روم به مسیحیت گروید، تاریخ جشن ژوپیتر ــ که در اصل همان روزِ آیین میترایی بود ــ به روز تولد مسیح تبدیل شد. مورخان نیز این واقعیت را پذیرفتهاند. با این حال، این اذعان هیچگونه تشنج یا تزلزلی در جهان مسیحیت ایجاد نکرد؛ حتی مسلمانان نیز آن را همانگونه پذیرفتند.
مردمان، در سراسر تاریخ خود، به اسطورهها نیاز داشتهاند؛ زیرا ملتها با اسطورههایشان هویت میسازند. اسطورهها میتوانند ریشه در واقعیت داشته باشند، یا کاملاً زاییدهی تخیل باشند، یا آمیزهای از هر دو. آنچه اهمیت دارد، کارکرد آنهاست: اسطورهها همچون ریسمانی نامرئی، گذشته و حالِ یک ملت را به هم پیوند میدهند و شالودهی فرهنگی و معنوی جامعه را شکل میدهند. انسجام هر ملت نیز با همین رشتههای نامرئی فرهنگی حفظ میشود.
همانگونه که کورش نمادی از این رشتهی اتصال است، بابک، مازیار، آرش کمانگیر، رستم و دیگر قهرمانان ملی نیز چنیناند. برخی از این چهرهها تاریخی و واقعیاند و برخی زادهی تخیل جمعی، اما در ژرفای فرهنگ هر ملت، هر دو گونهی آنها به یکسان عمل میکنند. تلاش برای تخریب این ریسمانها، تلاشی است برای پاره کردن پارچهای که ملتها بر آن زندگی میکنند و از آن انسجام میگیرند. از همین رو، حمله به کورش را باید در پرتو چنین دیدگاهی نگریست.
این تلاشها آگاهانه و از مراکز خاصی هدایت میشوند. در کنار آنان، گروهی ناآگاه نیز هستند که میپندارند در حال آموزش و روشنگریاند، اما در حقیقت در جهل مرکب فرو رفتهاند. گروهی دیگر، عامدانه و بر پایهی مأموریتهایی مشخص، همانند کسانی که پهپاد به درون کشور آوردند و به مراکز دفاعی حمله کردند تا زمینهی تهاجم اسرائیل و آمریکا را فراهم کنند، اکنون در فضای مجازی وارد عمل شدهاند. باید هوشیار بود و در دام این افراد نیفتاد.
بررسی تاریخ، آنگونه که این جماعت در پیش گرفتهاند، نه علمی است و نه نیکخواهانه. حمله به کورش یا هر شخصیت تاریخی دیگری که نماد انسجام ملی است، نباید به عنوان دفاع از سلطنت تعبیر شود. نمادهای تاریخی ممکن است از سوی گروهها و منافع گوناگون مورد سوءاستفاده قرار گیرند، اما این سوءاستفاده نباید بهانهای برای حمله به خودِ نماد شود. وظیفهی ماست که انگیزههای کاذب را آشکار کنیم و چهرهی حقیقت را روشن سازیم، بیآنکه اصل نماد و ریشههای فرهنگی ملت را تخریب کنیم.
( ن.ه)
بیست و نهم اکتبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
رژیم شیعی بر سر دوراهی قرار گرفته است: یا خود را با واقعیتهای جدید منطقهای وفق دهد و راه تعامل را در پیش گیرد یا به مسیر تشنج ادامه دهد. در شکل اول، لازمه آن تغییراتی بنیادی در سیاستهای داخلی و خارجی است. در شکل دوم، تغییرات بر رژیم تحمیل خواهد شد و میتواند از مسیر دخالت مستقیم یا ایجاد قیام مردمی و منطقهای میان اقشار ایران رخ دهد. در این صورت کشور دچار فروپاشی خواهد شد. نیروهای مردمی مخالف رژیم در شرایطی نیستند که بتوانند بر مسیر تحولات تأثیری چندانی داشته باشند. چپ ایران دچار پراکندگی است و توان گردهمایی و بیرونکشیدن خود از این دورِ باطل خودبینی و عدم تحمل دیگران را ندارد. نیروهای مخالف دیگر نیز در موقعیتی مساعد برای گذار نیستند. در این زمینه نباید خود را اسیر توهمات بیانیههای آنها نمود. میماند یک مسیر و آن هم فروپاشی است. در این زمینه ادامه سیاستهای کنونی رژیم همراه با سرکوبهای شدیدتر، اعدامهای بیشتر، احکام زندانهای طولانیتر، سانسور شدیدتر و اعترافات اجباری بیشتر خواهد بود، اما در پایان روز فروپاشی را در پی خواهد داشت.
تنها مسیر نجات کشور، یا ایجاد تغییرات بنیادین در رژیم، تغییر در سیاستهای خارجی و راه تعامل است یا اینکه نیروهای مردمی خود را از پراکندگی و خودمحوری رها کنند، که بر اساس تجربه خوشبینی چندانی در هر دو مورد نمیتوان داشت.
( ن. ه)
سیزدهم اکتبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
وقتی همسایگان از حماقتهای خامنهای بهرهبرداری میکنند!
بر اساس گزارش بیبیسی، امروز اردوغان و ترامپ گفتوگوی تلفنیای داشتند که در آن، رئیسجمهور ترکیه از ترامپ خواست مانع ادامهٔ حملات اسرائیل به غزه شود. این درخواست در چارچوب طرح چند مادهای ترامپ بود که حماس برای پایان خونریزی و خصومتها با اسرائیل آن را پذیرفته است.
پیش از این نیز، دو هفته قبل در حاشیهٔ نشست سالانهٔ سازمان ملل، اردوغان و ترامپ مذاکرهای «سازنده» داشتهاند که بهگفتهٔ اردوغان عمدتاً بر مسائل نظامی و فناورانه متمرکز بوده است. عجلهٔ ترکیه در همراهی با تحریمهای سازمان ملل علیه بخشهایی از صنایع ایران ـ از جمله انرژی ـ را باید در همین روابط گرم میان دو طرف جستوجو کرد.
جالب اینجاست که چند سال پیش، هنگامی که بخشی از ارتش ترکیه برای کودتا علیه اردوغان دست به اقدام زد، مقامات ایرانی ـ از جمله محمدجواد ظریف و برخی فرماندهان سپاه ـ تا صبح بیدار ماندند و او را راهنمایی کردند. پیشنهاد بهکارگیری هواداران در خیابانها و بستن راه تانکها در اصل از سوی سپاه قدس مطرح شد و به اردوغان کمک کرد بر کودتا غلبه کند.
اما نکتهٔ کلیدی این است که در دنیای امروز، نه رفاقت واقعی وجود دارد و نه وفاداری سیاسی. آنچه کشورها را هدایت میکند صرفاً منافع است. انتظار حمایت یا همدلی از همسایگان در شرایط سخت، چیزی جز سادهلوحی نیست. خامنهای که در توهمات خود اسیر است، هرگز این واقعیت را درنیافته و اساساً در میان سران رژیم شیعی نیز فهمی از منافع واقعی و استفادهٔ هوشمندانه از فرصتهای جهانی دیده نمیشود.
برنامهٔ هستهای ایران نمونهای روشن از این واقعیت است. این برنامه بیش از آنکه برای مردم ایران سودی داشته باشد، به اهرمی برای بهرهبرداری کشورهای دیگر تبدیل شده است. در حالیکه ملت ایران با مشکلات و هزینههای آن دست به گریبانند، همسایگان و قدرتهای خارجی از آن منافع جانبی به دست میآورند.
(ن.ه)
3 اکتبر 2025
(ن. ه )
بیست و نهم سپتامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
.
#فصلنامه آوای بوف
شماره هفتم – تابستان 2025 میلادی - 1404 خورشیدی
مدیر مسئول:
#قاسم_قره_داغی
سردبیر:
#نادر_هژبری
نشر:
کتابخانه اینترنتی #آوای_بوف
با آثاری از:
نادر هژبری - علی پاشا زینالدین - ژینا سنندجی - بهارک میرزایی - امیر سلیمی - محمدرضا زادهوش - محمود سنجری (سمک) - آرشا - داود شریفیپور - امیر - مهرنوش - ژاله آذری
*** لطفا برای ارسال آثار برای نشر در فصلنامه، از طریق اکانت های:
ادمین آوای بوف
@Buf_0
و یا جناب هژبری:
@nhozhabri817
اقدام بفرمایید .
🔹 فصلنامه آوای بوف – شماره هفتم منتشر شد!
🔸 بخوانید، بازنشر کنید، و با ما همراه باشید در مسیر آگاهی و آزادی.
📥 دریافت رایگان:
🌐 avayebuf.com
📢 کانال تلگرام: t.me/avayebuf
━⊰✹🦉✹⊱━
آرشیو کتاب:
@AVAYEBUF
سایت:
avayebuf.com
انجمن گفتگو
@AVAYE_BUF
کانال یوتیوب:
youtube.com/@avayebuf
Telegram
آیا ترامپ پیامبر نابودی آمریکاست؟
شاملو در یکی از اشعارش میگوید "هرگز کسی چنین به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم".
در قرآن نیز در سوره بقره، آیه است به این شکل "صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ" که به این معنی است که "آنان کر و گنگ و کورند (در برابر حقیقت و واقعیت)، پس ایشان به سوی حق باز نمیگردند."
این دو شعر و آیه، هر چند در ظاهر کاملاً با هم بیگانهاند اما هر دو، بازگوکننده شرایطی هستند که امروزه، بر آمریکا توسط ترامپ چیره شده است.
ترامپ در رأس نیرومندترین کشور جهان، چه در بعد اقتصادی، چه نظامی، چه سیاسی و چه علمی، هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی، آمریکا را به ورطه نابودی سوق میدهد و آنهم با نام کذایی "عظمت را به آمریکا بازمیگردانیم".
بررسی عملکردهای داخلی و خارجی او، چیزی جز مصیبت برای توانمندیهای این کشور، دیده نمیشود.
سیاست درهای باز این کشور به روی مهاجرین، دانشجویان نخبه، و همه کسانی که میخواستند در زندگی خود کاری مثبت کرده باشند، زمینه رشد علمی و بهتبع، پیشرفتهای علمی کلان و نوآوریهای شگفتانگیزی در تاریخ این کشور شد. با ارائه آموزش عالی، و کمکهزینه به دانشجویان نخبه بهویژه در علوم و مهندسی و تقلیل هزینههای تحصیلی تا حد هزینه تقریباً صفر، نه تنها زمینه آموزش عالی را برای دانشجویان خارجی مهیا کرد، بلکه به خاطر بازار کار مناسب و نخبهگرایی در صنایع، به دور از تعصبات اجتماعی، مذهبی، و غیره، زمینه ماندگار شدن این نخبگان گشت. در پاسخ، این خیل عظیم تحصیلکردگان، عاملان نوآوریهای شگرفی در دانشگاهها و صنایع آمریکا گشتند. در برابر هر دلاری که صرف هزینه های تحصیلی این دانشجویان شده، هر نخبه در طی زندگی خود در آمریکا، هزاران بار بیشتر آن را در اشکال مختلف علمی، مالی و اقتصادی، به جامعه آمریکا بازگرداندهاند. آمریکا، آمریکای قدرقدرت اقتصادی و نظامی شد تنها به خاطر این سیاست درهای باز خود.
در بخش مهاجرین ردههای پایین، آنها نیروی کار ارزانی بودند که به انباشت ثروت در این کشور کمک کردهاند که در خود، زمینه رشدهای دیگر اقتصادی، علمی و نظامی گشت.
تا قبل از ترامپ، دو بخش بوروکرات آمریکا را نخبگان سیاسی، نظامی، اقتصادی و علمی تشکیل میداد که در رأس امور عملیاتی بودند و جدا از سیاستهای محلی و لحظهای عمل میکردند، حتی اگر توسط کاخ سفید معرفی و توسط سنای آمریکا تأیید شده بودند. کابینه روسای جمهوری را عمومأ افرادی با تجربه تشکیل میدادند که در عمل کارگردانان امور داخلی و خارجی بودند. وزارت دفاع، وزارت خارجه، بهداشت، کار، امنیت و غیره همیشه زیر نظر خبرگان در زمینه خود بود. هر چند باید دیدگاه کلی رئیسجمهور خود را عملی میکردند اما رئیسجمهور، توسط مشاورینی احاطه شده بود که در کار خود استاد بودند و با مشورتهای درست خود، اغلب، از منحرف شدن از مسیر درست توسط رئیسجمهور جلوگیری میکردند.
اقتصاد آمریکا، چه در شکل اقتصاد کینزی، یا لیبرالی، همیشه دارای استخوانبندی خاص بود که مورد اعتماد بازار داخلی و خارجی و جهان سرمایهداری بود. کسانی که در بانک مرکزی آمریکا، مسئولیت هدایت کلی اقتصاد را داشتند، هر چند منصوب بودند اما عملکرد سیاسی نداشتند. همین استقلال عمل آنها، زمینه اعتماد بازار جهان به اقتصاد و بازار آمریکا بود.
سیاست خارجی آمریکا، حول ایجاد اتحاد میان کشورهای سرمایهداری برای مقابله با رقیبان بود.
امروزه، ترامپ، در همه این زمینهها، مانند گاوی وحشی در مغازه چینیفروشی، عمل میکند. تلاش میکند مسئولان بانک مرکزی را با افرادی که بلهقربانگوی او هستند، عوض نماید. اکثر کسانی که کابینه او را تشکیل میدهند، فاقد تجربیات لازم برای تصدی امور و مسئولیتهای محوله هستند. وزیر بهداشت او کسی است که اصولاً اعتقادی به واکسن ندارد. وزیر دفاع او که به تازگی، وزیر جنگ نامیده میشود سرگردی است جوان و فاقد ادراکات نظامی و سیاسی. یک سرگرد جوان و بیتجربه را در رأس پنتاگون گذاشته است تا بر خیل وسیعی از ژنرالهای چهارستاره و سهستاره و نخبه در زمینههای نظامی خود، ریاست کند. از شیرینکاریهای او، اخراج تعدادی از بهترین ژنرالهای وزارت دفاع بود. در بخش امنیت، مسئولیت با کسی است که تجربه مناسبی در این زمینهها ندارد. مشاور سیاسی او، جوان کمتجربهای است که برای اولین بار، وارد میدان جهانی گشته است. تا پیش از این، سناتوری بود که در کمیتههای مربوطه عضویت داشت اما عضو کمیتهای بودن با تجربیات میدانی و وسعت دید، بیتجربگی است. او یکی از بلهقربانگوهای بزرگ کابینه او در کنار وزیر جنگ اوست.
با تخریب هیئت بانک مرکزی و تعویض آنها با افراد بلهقربانگوی خود، اعتماد بازار را چه در داخل و چه در خارج، به تصمیمات این مرکز عظیم تنظیمهای اقتصادی، ویران میکند.
در این چارچوب، پروژهٔ "اسرائیل بزرگ"—در معنای توسعهطلبانه و هژمونیک آن—بهعنوان بخشی از افق راهبردی اسرائیل مطرح میشود؛ افقی که در مقطع کنونی، کرانهٔ باختری، غزه، جنوب لبنان، و بخشهایی از سوریه و اردن را در بر میگیرد، و در سطحی وسیعتر، سلطهٔ نظامی و اقتصادی بر خاورمیانه را در نظر دارد.
(ن.ه)
۲۳ فوریهٔ ۲۰۲۶
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد.
/channel/Nader_Hozhabri
آیا ترامپ تصمیم به حمله نظامی به ایران گرفته است؟
در حال کنونی، پاسخ به این پرسش، ناروشن است.
میتوان مطرح نمود که ترامپ، از چهار سو، تحت فشار است. یک: حلقه هواداران ترامپ در داخل و خارج دولت ترامپ و مخالف مداخله نظامی در ایران. دو: حلقه درون و بیرون دولت ترامپ و خواستار مداخله نظامی در ایران. سه: مخالفان خارجی مداخله نظامی که بیشتر از کشورهای حوزه خلیج فارس هستند و چهار: دولت نتنیاهو که از همان جنگ ۱۲ روزه، در صدد حمله دوباره به ایران برای سرنگونی رژیم شیعی بوده است.
در دولت ترامپ، در شکل کلی، دو دیدگاه مطرح است: مخالفان ورود به جنگ با ایران، تحت هر دلیلی و طرفداران حمله برای سرکوب رژیم شیعی تا حد تغییر رژیم. در اخبار آمده است که استیو بنن، مدیر و مشاور ارشد کارزار انتخاباتی پیشین ترامپ، و از افراد حلقه نزدیک به ترامپ، هر چند در دولت کنونی ترامپ، مقامی ندارد اما نفوذش بر ترامپ، شناخته شده است، در برنامه رادیویی خود که اکثر شنوندگان آن را هواداران ترامپ تشکیل میدهند میگوید: "آنچه در تهران در جریان است به ما مربوط نیست. ما باید بر حل مشکلات داخلی خودمان تمرکز کنیم. ولی بعضیها راه افتادهاند دور دنیا دنبال راه انداختن جنگ هستند چون نتانیاهو این جنگ را میخواهد."
شخص با نفوذ دیگری که دیدگاهش بر ترامپ تأثیر دارد، و از حامیان ترامپ است، تاکر کارلسون میباشد. او نیز در برنامههای مختلف خود، مخالفت خود را با حمله و دخالت آمریکا در امور ایران، بارها بهطور روشن، مطرح نموده است. از نزدیکان ترامپ در دولت او، معاون او، جیدی ونس میباشد.
در سوی مخالف این حلقه مخالف دخالت، افراد با نفوذی هستند که همه از طرفداران سرسخت اسرائیلاند، از جمله مارکو روبیو، وزیر خارجه ترامپ و دو سناتور ارشد و با نفوذ از حزب جمهوریخواه، تد کروز، و لینزی گراهام میباشند. این حلقه همانطور که گفته شد، از حامیان پر و پا قرص اسرائیل، و از هواداران حمله به ایران و سرنگونی رژیم دینی ایران میباشند.
سفر فرمانده سنتکام (ستاد فرماندهی مرکزی ایالات متحده)، برد کوپر، به اسرائیل در روزهای اخیر در جهت رایزنی و هماهنگی با ارتش اسرائیل، هر چند اطلاعاتی از محتوای این دیدار در دست نیست را میتوان در این رابطه دانست.
نیروی سومی که مخالف حمله نظامی آمریکا به ایران میباشد، کشورهای عرب و غیر عرب منطقهای میباشند از جمله ترکیه، عراق، عربستان، امارات و غیره. دلیل مخالفت این کشورها، نه به دلیل هواداری از رژیم ایران بلکه ترس از گسترش جنگ به منطقه و آشفتگی سیاسی-اقتصادی و به هم خوردن امنیت آن کشورهاست.
نیروی چهارم، رژیم اسرائیل و دولت نتنیاهو میباشد که ضعف رژیم شیعی را چه در موازنه قدرت در منطقه و چه با خیزش آبانماه و کشتاری که رژیم شیعی از معترضین کرد، را بهترین زمان برای ضربه نهایی برای سرنگونی دشمن خود در منطقه میداند.
حال اینکه دولت ترامپ، چه سناریویی را انتخاب کند، موضوعی است که هنوز در ابهام است. آنچه مسلم است، گذشته ترامپ در مورد مذاکره و اینکه خواستار مذاکره است را نمیتوان توجیهی برای حمله نکردن دانست. جنگ ۱۲ روزه، نشان داد که مذاکره، دامی بود تا رژیم دینی ایران، اطمینان خاطر پیدا کند که حداقل، در طی مذاکرات، از حمله اسرائیل در امان است؛ هرچند بعداً مشخص شد که مذاکره، به قصد فریب بود و نقشه حمله، ماهها پیش، در هماهنگی کامل با دولت ترامپ، آماده شده بود. باید منتظر بود و دید که در عمل، کدام فشار، دست بالا را پیدا می کند.
( ن. ه )
30 ژانویه 2026
بر ایران چه خواهد گذشت؟
پرسشی است که هر کس به شکلی میکوشد برای آن پاسخی بیابد. اما اگر بخواهیم با نگاه تحلیلی به آینده نزدیک ایران بنگریم، ناچاریم مجموعهای از عواملِ همزمان را کنار هم بگذاریم که عبارتند از وضعیت داخلی کشور، سابقه تنشزایی رژیم در منطقه، فساد گسترده در نهادهای حکومتی، پیامدهای جنگ ۱۲ روزه و اثرات آن بر توان بازدارندگی، تضعیف یا از دست رفتن بخشی از ظرفیت گروههای نیابتی (مانند جهاد اسلامی در فلسطین، حزبالله لبنان، حشد الشعبی در عراق، حوثیها در یمن و …)، و نیز سرکوب خونین مردم ایران در خیزش آبانماه سال جاری. در کنار این متغیرهای داخلی و منطقهای، تحرکات تازه آمریکا در خلیج فارس، افزایش هماهنگی نظامی و سیاسی با اسرائیل، و برخی نشانهها از فعالتر شدن واشینگتن در حوزه پیرامونی ایران (از جمله رفت وآمدهای دیپلماتیک در آسیای میانه) نیز به چشم میخورد. مجموع این نشانهها، صرفنظر از میزان تحقق عملی هر یک، حاکی از آن است که ایران وارد مرحلهای از بیثباتی ساختاری و احتمال دگرگونیهای بزرگ شده است؛ هرچند شکل و جهت این دگرگونیها هنوز روشن نیست.
از این رو، در این مقطع نمی توان با اطمینان از خروجی مشخصی سخن گفت. آینده کشور بیش از هر زمان دیگر ناروشن است، زیرا هم فشارهای بیرونی در حال افزایش است و هم ظرفیتهای داخلیِ حکمرانی در همه زمینه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، زیر فشار فرساینده ای قرار گرفته اند. در چنین وضعی، سه متغیر داخلی نقش تعیین کننده ای دارند.
یک: میزان انسجام درونی حاکمیت و امکان شکاف در سطوح تصمیم گیری.
دو: توان اقتصادی رژیم برای تأمین بودجه، پرداختها و حفاظت از دستگاه اداری و امنیتی
سه: سطح سازمان بندی و تشکل های اجتماعی و سیاسی نیروهای معترض.
حتی اگر فشار خارجی بسیار شدید باشد، خروجی نهایی از این سه مسیر داخلی عبور خواهد کرد. در کنار این موضوع، امروزه تسلیح مردم ایران از سوی برخی محافل آمریکایی مطرح گشته است. پرسش این است که تسلیح کدام مردم؟ کدام مردم در نظر گرفته شده؟
وقتی در محافل رسمی یا نیمه رسمی آمریکا از مسلح کردن مردم ایران سخن گفته میشود، غالباً منظور، مردم عادیِ کوچه و بازار نیست. در تجربههای مشابه، تسلیح معمولاً تسلیح تشکلهای سیاسی هستند که سابقه فعالیت نظامی داشتهاند یا دارند، گروههایی مانند مجاهدین، برخی گروههای شبه نظامی بلوچ مانند جیشالعدل، سازمانهای مسلح عرب در خوزستان، و گروههای مسلح کُورد و نیز احتمالاً نیروهایی در مناطق دیگر. روشن نیست چنین برنامهای واقعاً وارد فاز اجرایی میشود یا نه، اما وقتی افراد اثرگذار در ساختار قدرت آمریکا چنین حرفهایی را علنی بیان میکنند، نمی توان آنرا صرفاً سخنانی پراکنده و بیاثر دانست. این اظهارات دستکم نشاندهنده وجود یک گرایش در سیاست ورزی آمریکاست که ممکن است با لابیهای منطقهای، بهویژه محافل نزدیک به اسرائیل، تقویت شود. به ویژه آنکه شماری از سناتورهایی که از سرنگونی یا تسلیح سخن میگویند، از حامیان جدی اسرائیل به شمار می باشند.
با اینحال، باید به پیامدهای محتمل چنین مسیرهایی نیز توجه کرد. تسلیح گروههای سیاسی می تواند اعتراض اجتماعی را به سوی درگیری مسلحانه سوق دهد، امکان قومی و منطقهای شدن منازعه را افزایش دهد، همبستگی ملی را فرسوده کند، و مهمتر از همه به حکومت بهانه ای دهد تا سرکوب را ضرورت امنیتی جلوه دهد. بنابراین حتی اگر چنین گزینهای برای برخی بازیگران بیرونی جذاب باشد، برای جامعه ایران میتواند پرهزینه و خطرناک گردد.
سه سناریوی محتمل در سیاست فشار آمریکا:
از منظر رفتار آمریکا، بهویژه در دوران ترامپ، میتوان سه سناریوی کلی را از در نظر گرفت.
سناریوی نخست: فشار حداکثری و فرسایش تدریجی، بدون جنگ مستقیم.
در این سناریو، هدف آن است که با تحریمهای شدید، محدود سازی درآمد های دولت، و فشار مالی مستمر، توان حکومت به مرور تحلیل رود و از درون دچار فرسایش و شکاف و در نهایت با فروپاشی روبرو گردد. در این چارچوب، محاصره محدود یا کنترل شده دریایی نیز میتواند بهعنوان ابزار فشار اقتصادی مطرح شود. البته با این شرط که به درگیری نظامی مستقیم نینجامد، مگر آنکه رژیم ایران واکنشی نظامی نشان دهد و سطح تنش را بالا ببرد. مزیّت این سناریو برای آمریکا کاهش هزینه های مستقیم جنگ است اما نقطه ضعف آن، طولانی شدن و عدم قطعیت در نتیجه است.
سناریوی دوم: ضربه محدود و هدفمند:
این سناریو میان فشار اقتصادی و جنگ گسترده قرار میگیرد. عملیات محدود و هدفمند (نظامی، اطلاعاتی یا سایبری) با هدف تضعیف برخی توانمندی های راهبردی و ارسال پیام بازدارندگی، بدون ورود به جنگی فراگیر. این مسیر معمولاً زمانی جذاب میشود که واشینگتن بخواهد هزینه ای حسابشده تحمیل کند اما از جنگ تمام عیار بپرهیزد.
سناریوی سوم: حمله گسترده و مسیرسازی برای تغییر رژیم.
دو رخداد به ظاهر بی ارتباط:
دو جریان به ظاهر جدا از هم و بیارتباط، اما در ذات، بازتابِ یک منطق مشترک، منطقِ قدرت در برخورد با جامعه، قدرتی که در لحظههای بحران، میکوشد اعتراض را به خشونت سوق دهد، سپس خشونت را بهانهی سرکوب کند، و در نهایت با برچسبزنی، قربانی را مجرم جلوه دهد.
رخداد اول: ایران: اعتراض معیشتی و سیاسی و به خشونت کشیده شده.
در ایران، به دلیل بحران معیشت، نوسانات مهارنشدنیِ ارزش پول ملی در برابر دلار، ناامنی اقتصادی، کسادی کسب وکار، و فشارِ ابرتورم، اعتراضات از سوی بازار و بخشهایی از جامعه آغاز شد. اما در فاصله ای کوتاه، با پیوستن مردم، ماهیت اعتراضات از سطح اقتصادی به سطح سیاسی گرایش پیدا کرد.
جامعه ای که هر روز فقیرتر میشود، و زیر فشارِ ناتوانی در تأمین ارزاق روزانه و هزینههای ضروری زندگی قرار دارد، طبیعی است که به میدان بیاید؛ نه فقط برای اعتراض به یک سیاست مشخص، بلکه برای اعتراض به مجموعهای از ناکارآمدیها، فسادها، دروغها، و ساختارهایی که زندگی خانوادگی و شخصی را تحتالشعاع قرار دادهاند. در این مرحله، برخلاف برخی خیزشهای پیشین، بخشی از قشر خاکستری نیز به موج اعتراض نزدیک شد و در کنار بازاریان ایستاد. همچنین اقشارِ تحتِ بیشترین فشار، یعنی کارگران، کشاورزان، روستاییان، در کنار دانشجویان و مردم عادی به این حرکت پیوستند و در مجموع، تا مقطعی، اعتراضات عمدتاً غیرخشونتآمیز و رو به گسترش بود.
اما تجربه تاریخی نشان میدهد رژیمهای تمامیتخواه، هنگامی که از مهار بحران اقتصادی ناتواناند، اغلب میکوشند با نفوذ عناصر امنیتی و وابسته در تجمعات مردمی، فضا را به سمت خشونت سوق دهند، چرا که خشونت، بهترین بهانه برای مشروع سازی سرکوب است. تا پیش از یک نقطهِ عطف، روند اعتراضات با وجود کشته شدن حدود 35 نفر، از شهروندان، عموماً در چارچوبی پیش میرفت که میتوانست همدلی اجتماعی را حفظ کند و هزینهی سرکوب را برای حکومت بالا ببرد و گسترش دهد. اما نقطه ی عطف خیزش فراخوانهای هیجانی و تبدیل اعتراض به میدانِ درگیری بود
در چنین شرایط حساسی، فراخوان های صریح برای حمله به مراکز دولتی، عملاً میتواند ماهیتِ اعتراض را تغییر دهد، زیرا حرکت اعتراضی را از میدان مطالبه گری و فشار سیاسی، به میدانِ درگیری و تخریب میکشاند، و درست در همین نقطه است که حکومت، فرصت لازم برای آغازِ سرکوبِ خشن و گسترده را پیدا میکند.
فراخوان های رضا پهلوی در راستای حمله به مراکز دولتی و تخریب ، خواه به نیتِ شر یا خیرخواهانه اما برخاسته از دیدگاهی نابخردانه، نا آگاهانه و کور و ناآشنا به تحرکات اجتماعی، توان سرکوب و ناتوانی مردم در برابر سرکوب، تقویتِ همان سناریویی بود که سرکوبگر انتظارش را می کشید حکومت می کوشید اعتراض را به آشوب تبدیل کند تا سرکوب را ضرورت امنیتی جلوه دهد و توجیه نماید. رضا پهلوی، این فرصت را برای رژیم خامنه ای فراهم کرد.
در چنین شرایطی، بخشی از جوانان و مردم، در فضای هیجانی و ملتهب، ممکن است به این نوع فراخوانها پاسخ دهند و دادند که منجر به درگیریهای خشونت آمیز شد. یک امر و منطق کلی می گوید که هر میزان که سطح خشونت بالا برود، احتمالِ بهانه سازی برای کشتارِ گسترده افزایش مییابد. در چنین وضعی، حکومت نه تنها از ابزار سرکوب استفاده می کند، بلکه در جنگ روایتها نیز معترضان را تروریست و مزدور خارجی معرفی می نماید تا هم سرکوب را توجیه کند، هم وجدان عمومی را منحرف سازد. درست همان کاری که رژیم خامنه ای تا کنون انجام داده است
در همین چارچوب، نقش برخی چهرههای خارجی نیز قابل توجه است. تشویق مردم به اقدامات خشونت آمیز یا تحریک به حمله، معمولاً با هدف حمایت از مردم نیست؛ بلکه میتواند بخشی از بازی ژئوپلیتیک و فشارسازی باشد. تاریخ مداخلات قدرت های بزرگ در کشورهای دیگر نشان داده که شعارهای حقوق بشری، اغلب پوششی برای منافع خودشان بوده است و پس از تأمین آن منافع، مردم همان کشور به حال خود رها کرده اند. در اینجا اشاره به ماجرای مادارو در ونزوئلا، بطور روشن، بیانگر این نکته است.
در شرایطی این چنینی، باید دو مسئولیت را در نظر گرفت و تفکیک کرد. یکی مسئولیت مستقیم و دیگری مسئولیت سیاسی–اخلاقی. در هر تحلیل منصفانه، باید میان مسئولیت مستقیم و مسئولیت سیاسی–اخلاقی تفکیک قائل شد. مسئولیت مستقیمِ کشتار و سرکوب، بر عهده حکومت است. زیرا ابزار قهر، نیروهای مسلح، فرماندهی امنیتی، زندان، و ساختار تصمیم گیری را در اختیار دارد. اما مسئولیت سیاسی–اخلاقی متوجه آن نیروها و چهرههایی است که در اوج التهاب، جامعه را به اقداماتی سوق می دهند که نتیجه ی قابل پیشبینیِ آن، تشدید سرکوب است.
چند خط در مورد آزادی
آزادی را میتوان در معنای عام به سه گونه تقسیم کرد: آزادی ملی، آزادی سیاسی و آزادی فردی.
1) آزادی ملی: به معنای عدم وابستگی به نیروهای خارجی است. در این مورد، واژه استقلال، معنا پیدا می کند . استقلال در تصمیمگیریِ کلانِ کشور و عدمِ وابستگیِ قهری به قدرتهای بیرونی.
این نیروی خارجی میتواند دولتِ بیرونی باشد یا در برخی وضعیتهای کشورهای چندقومیتیِ نامتجانس، نیرویی مسلط در داخل که از منظر گروههای تحتستم، عملاً کارکردی شبیه نیروی خارجی پیدا میکند. در چنین جوامعی چند قومیتی، به عبارت دیگر، اگر گروهی مسلط، حقوقِ گروههای دیگر را بهصورت ساختاری نقض کند، آن اقلیت ممکن است آن سلطه را "بیگانهوار" تجربه کند.
شاخص های تکمیلی آزادی ملی، برای نمونه، استقلال در سیاست خارجی/دفاعی و قراردادهای کلیدی، تنوع شرکای اقتصادی (وابستگی تکبعدی نداشته باشد) ، یا توان تابآوری در بحرانهای بیرونی (تحریم، شوک انرژی)، می باشند.
2) آزادی سیاسی: معمولاً در امکانِ واقعیِ مشارکت در قدرت و سیاست، رقابتِ منصفانه و پاسخگویی حاکمان، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن، آزادیِ تجمع و تشکل، آزادیِ احزاب/تشکل و تجمع، رسانههای مستقل، دادرسی منصفانه و عادلانه تعریف میشود.
بروزات آن را برای مثال در انتخابات معنادار، رقابت انتخاباتی و گردش قدرت، آزادیِ احزاب و اتحادیهها، استقلال نسبی قوهٔ قضائیه و روند دادرسی، و شفافیت، دسترسی به اطلاعات می باشند
3) آزادی فردی: حقِ انتخابِ شیوهٔ زندگی، بیانِ هویت و سلیقه در چهارچوبِ حقِ دیگران و نظم عمومی. مطاهر این ازادی خود را در سبک زندگی، پوشش، روابط خانوادگی، حقوق گرایشات جنسی، گرایشهای فکری/هنری، انتخاب شغل و محلِ سکونت نشان می دهد. شاخص های آن در پراتیک، امنیت شخصی و حریم خصوصی، آزادی بیان غیر سیاسی (فرهنگی/هنری)، تنوع سبک های زندگی بدون تبعیض و آزادی جابجایی و انتخاب شغل
داشتنِ آزادی ملی یک خواستِ فراگیر در سطح جامعه است؛ اما آزادی ملی لزوماً تضمینکنندهٔ دو نوع آزادیِ دیگر نیست. بهعنوان نمونه، کرهٔ شمالی از نظر سیاسی خودبسنده است و فرمانبردار کشوری نیست؛ لیبیِ دوران قذافی و عراقِ دوران صدام نیز سطحی از استقلال ملی داشتند؛ بااینحال در این کشورها، آزادیهای سیاسی و فردی تأمین نشد.
میان آزادیهای سیاسی و فردی غالباً همپوشانی وجود دارد، هرچند در مواردی واگرایی دیده میشود:
برای نمونه، در دورانِ شاه بخشی از آزادیهای فردی وجود داشت، اما آزادیهای سیاسی محدود بود. در جمهوری اسلامی ایران آزادیهای فردی بهطور گسترده محدود است و آزادیهای سیاسی نیز در سطحی محدود و کنترلشده اعمال میشود.
شناختِ دقیقِ این سه بُعد و درجهٔ همپوشانی یا واگراییِ آنها برای انتخابِ راهبردِ مبارزهٔ اجتماعی و استفاده از امکانات موجود اهمیت دارد. کشوری را میتوان دموکراتیک دانست که هر سه نوع آزادی در سطح بالایی برقرار باشد و بهویژه میان آزادیهای سیاسی و فردی واگراییِ معنادار وجود نداشته باشد.
یک کشور زمانی واقعاً "دموکراتیک" می تواند در نظر گرفته شود که آزادی ملی با آزادی سیاسی و آزادی فردی همافزا شود؛ یعنی استقلال بیرونی با حاکمیت قانون، رقابت سیاسی، جامعهٔ مدنیِ زنده و برابری حقوق شهروندی پشتیبانی شود. در عمل، پیوند زدنِ آزادی سلبی (رفع موانع) با آزادی ایجابی (توانمندسازی) از آموزش و اقتصاد تا تضمین حقوق، پلِ اتصالِ آزادی سیاسی و فردی است و واگرایی این دو را کاهش میدهد.
( ن. ه)
7 دسامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library
بهرام مشیری به ما یادآور شد که تاریخ، اگر بینقد بماند، به خرافه تبدیل میشود. امروز ما در دل همین خرافه زندگی میکنیم: از اسطورهسازی پادشاهان گرفته تا تقدیس قاتلان، از قهرمانسازی از سیاستمداران تا پرستش آخوندها. هر دو قطب قدرت در ایران، چه مذهبی چه ملیگرای افراطی، در یک نقطه مشترکند: نفرت از اندیشیدن. و این همان فاجعهای است که جامعهی ایرانی را فلج کرده است.
ما باید بپذیریم که دوران خطابههای آرام و پندهای اخلاقی گذشته است. اگر قرار است جامعهای از دل این تاریکی بیرون بیاید، باید با شجاعت به نقد بنیانهای فکری خویش برخیزد. باید بداند که نجات، از آسمان نخواهد آمد؛ بلکه از ذهنها آغاز میشود. مشیری در برابر این ذهنیت ایستاد که رهایی از رنج، در عبادت است. او نشان داد که رهایی، در شک است، در آگاهی، در نپذیرفتن. این همان پیامی است که از دید بسیاری پنهان ماند، چون جامعهی ما در جستجوی قهرمان است، نه معلم.
اکنون که او رفته، پرسش واقعی این نیست که چه گفت، بلکه چرا سخنانش شنیده نشد. پاسخ ساده است: ما از آینه میترسیم. مرگ او یک هشدار است؛ هشدار به نسلی که بیش از هر زمان دیگری در شبکههای اجتماعی سخن میگوید، اما کمتر از هر زمان دیگری میاندیشد. در جهان دیجیتال، حقیقت به محتوا تقلیل یافته و اندیشه به پُست. در چنین جهانی، مرگ متفکران، نه فاجعه، که عادت است.
اگر قرار است این مرگ، معنا داشته باشد، باید از نو به مفهوم روشنفکری در ایران بیندیشیم. روشنفکری اگر صرفاً به حفظ حافظهی تاریخی بسنده کند، دیگر روشنگری نیست. امروز روشنفکر واقعی کسی است که بتواند عقلانیت را در میان تودهها بازسازی کند، بدون تکیه بر نهاد دین، دولت یا نژاد. کسی که بتواند گفتوگو را به جای شعار بنشاند و شک را به جای تسلیم. این مأموریتی است که با مرگ مشیری، سنگینتر شده است، نه تمامتر.
مرگ او یادآور پایان یک نسل نیست، بلکه دعوتی است به بازسازی جرأت اندیشیدن. هر جامعهای که مرگ ناقدانش را با بیتفاوتی میپذیرد، پیشاپیش به سقوط فکری خود رضایت داده است. و ما، در این لحظه از تاریخ، دقیقاً در چنین نقطهای ایستادهایم: در سرزمینی که هنوز به دنبال منجی است، نه خرد.
شاید مرگ مشیری را بتوان مرگ یکی از آخرین صداهای صریح دانست که میان خرافه و تاریخ تمایز قائل میشد. اما معنای واقعی آن، دعوتی است به زندگی دوبارهی عقل. اگر قرار است از این مرگ چیزی بماند، باید آن را به انگیزهای برای شورش فکری بدل کنیم. شورشی علیه دین، علیه دروغ، علیه تقدیس جهل.
و در نهایت، اگر بخواهیم صادق باشیم، باید بپذیریم که روشنفکران نمیمیرند؛ تنها از حافظهی ملتها حذف میشوند. وظیفهی ما بازگرداندن آن حافظه است، نه با سوگواری، بلکه با اندیشیدن. جامعهای که دوباره بیاموزد بپرسد، خواهد آموخت که چگونه زنده بماند.
بهرام مشیری رفت، اما مرگ او تنها به اندازهی سکوت ما معنا دارد. اگر خاموش بمانیم، او نیز در فراموشی دفن خواهد شد؛ اما اگر دوباره جرأت کنیم بیندیشیم، اگر جرأت کنیم بپرسیم، اگر جرأت کنیم ایمان و پرستش را به نقد بکشیم، شاید هنوز امیدی برای نجات این سرزمین از زنجیر جهل و تقدیس باقی باشد.
✍ #قاسم_قره_داغی
10 / نوامبر / 2025
آیا خواست آتس بس، علامت شکست نظامی است؟
روزنامهی کیهان در شمارهی روز یکشنبه (نهم نوامبر ۲۰۲۵) سخنان سخنگو و معاون روابط عمومی سپاه، سردار نائینی، را دربارهی جنگ دوازدهروزه نقل کرده است. بهنظر میرسد لازم است چند نکته دربارهی این اظهارات گفته شود.
او گفته است: «یکی از شاخصهای شکست این است که مهاجم درخواست آتشبس کند. ما در جنگ تحمیلی ۱۲روزه قطعاً پیروز شدیم.» همچنین افزوده است: «جنگ تحمیلی ۱۲روزهی اسرائیل به ایران را ۱۲۰ کشور دنیا، دولتها و دستگاههای دولتی آنها محکوم کردند.» و در ادامه، به نقل از سپاهنیوز تصریح کرده است: «تابآوری اقتصادی و اجتماعی، همراهی مردم با دولت و نظام، اتحاد و انسجام ملی، همراهی دولت و اقتدار نیروهای مسلح در پیروزی جنگ تحمیلی ۱۲روزه بسیار مؤثر بود.»
اما چند نکته:
در همان هفتهی آغاز جنگ، از طریق کشورهای میانجی پیامی فرستاده شد که اگر اسرائیل و آمریکا عملیات را متوقف کنند، ایران نیز ادامه نخواهد داد. این خود، در عمل، نوعی پذیرش آتشبس است. پس نمیتوان صرفِ «درخواست توقف» را فقط بهعنوان نشانهی شکستِ طرفِ مقابل معرفی کرد.
اگر مهاجم ضربهی موردنظر خود را وارد کرده و به اهداف اصلیاش رسیده باشد، از نظر نظامی جنگ برای او تمام شده است. در این حالت، درخواست آتشبس الزاماً بهمعنای شکست نیست؛ مگر آنکه طرفی که در موضع ضعف قرار گرفته، بخواهد با چنین استدلالی افکار عمومی را قانع کند.
سکوت مردم و پاسخ ندادن به دعوت جریانهای برانداز یا رسانههای بیرونی برای ایجاد آشوب، الزاماً بهمعنای همراهی با حاکمیت نیست. جامعهای که از فساد، فشار اقتصادی و ناکارآمدی خسته است، ممکن است صرفاً به دلیل ناامنی، ترس از جنگ، یا بیاعتنایی سیاسی سکوت کند. این سکوت را نباید بهعنوان «همدلی با رژیم» تفسیر کرد. این نوع خوانش، همان تفسیر یکسویه و مردمفریبانهی حاکمیت شیعی از واکنش جامعه است.
بهاختصار: هم ادعای «درخواست آتشبس = شکست مهاجم» محل تردید است، هم «سکوت مردم = حمایت از نظام».
( ن. ه)
9 نوامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
چرا زبان ترکی لازم است زبان رسمیِ دومِ کشور گردد.
ایران کشوری چندقومیتی است. عمدهٔ اقوام ساکن ایران عبارتاند از: فارس، ترک، کرد، لر، گیلک، مازندرانی، لک، عرب، بلوچ، ترکمن، ارمنی و آشوری.
از میان این اقوام، جمعیتِ نخست با فارسزبانهاست. دومین قومیت از نظر تعداد، ترکهای ساکن ایراناند. خودِ قومیتِ ترک یکدست نیست و از بخشهای مختلفی تشکیل شده، اما بخش عمدهٔ آن ترکهای آذری هستند. فهرست ترکزبانان ایران عبارت است از: آذربایجانیها، قبایل افشار، شاهسون، قشقایی، ترکمنها و همچنین ترکزبانانِ برخی مناطق اطراف اصفهان و… .
جمعیت کنونی ایران حدود ۸۸ میلیون نفر تخمین زده میشود. جمعیت ترکزبانانِ ساکن ایران حدود ۲۲ تا ۲۳ میلیون نفر برآورد میگردد؛ یعنی جمعیتی حدود یکچهارمِ جمعیتِ کلّ کشور.
سایر اقوام ایرانی از لحاظ جمعیت بهمراتب کمتر از قومیت ترکزبانِ کشور هستند. این، به خودیِ خود، در کشوری که دارای یک زبانِ رسمی و مشترک است، نمیتواند تنها معیارِ رسمیشدن باشد؛ چرا که جمعیتِ بعد از ترکزبان، میتواند بر اساس همان منطق، مدعی رسمیشدنِ زبان خود گردد و این دورِ تسلسل ادامه خواهد داشت که در جهت منافع کلیِ کشور نخواهد بود. اما چرا پیشنهاد میشود زبان ترکی، زبانِ رسمیِ دیگرِ کشور باشد؟ چند شاکله برای زبان ترکی باید در نظر گرفت: یکی تعداد ترکزبانان کشور است، اما شاکلههای دیگر در بخشِ اقتضائات سیاسی- اقتصادی و منافع ملی باید در نظر گرفته شود. برای روشنکردن این مسئله لازم است به دادههای دیگری از ترکزبانانِ منطقه و همسایگانِ نزدیک یا کمی دورتر بپردازیم.
اولین کشورِ ترکزبان با جمعیتی حدود ۸۸ میلیون نفر، کشورِ ترکیه در غربِ ایران است؛ کشوری که ایران با آن پیوندهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادیِ عمیقی دارد. دومین کشور، در شمالِ غربیِ ایران، آذربایجانِ شمالی است با جمعیتی حدود ۱۰ میلیون نفر که هزاران سال بخشی از ایران بوده و عمیقترین پیوندهای تاریخی و فرهنگی را با ایران دارد. کمی دورتر، قزاقستان قرار دارد با جمعیتی نزدیک به ۲۱ میلیون نفر. در همان منطقه، قرقیزستان با جمعیتی بیش از ۷ میلیون نفر، ازبکستان با جمعیتی کمی بیش از ۳۷ میلیون نفر و ترکمنستان با جمعیتی بیش از ۷.۵ میلیون نفر قرار دارند. غیر از این کشورهای رسمی، قومیت ترکزبان در مناطق دیگری، از جمله در چین (اویغورها) با جمعیتی حدود ۱۲ تا ۱۳ میلیون نفر، تاتارستان در فدراسیون روسیه با جمعیتی بیش از ۵ میلیون نفر، چوواشستان در روسیه با حدود یک میلیون نفر، و همچنین ترکزبانانِ افغانستان و مناطق دیگر با جمعیتی بیش از ۷ میلیون نفر را نیز میتوان در نظر گرفت.
بهطور تخمینی و با درنظرگرفتن دادههای بالا، جمعیت ترکزبانانِ جهان رقمی بین ۲۳۰ تا ۲۴۰ میلیون نفر است.
از میان این شش کشورِ اولیه که کشورهایی هستند که زبان ترکی زبان رسمی آنهاست ـ یعنی ترکیه، آذربایجان، قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان (و ترکمنستان بهعنوان عضو ناظر همراه با مجارستان) ـ «سازمان کشورهای تُرک» را تشکیل میدهند. این شش کشور دارای جمعیتی بیش از ۱۷۰ میلیون نفرند. این کشورها امروز به شکل یک بلوک سیاسی و اقتصادی حرکت میکنند و در آیندهٔ نزدیک، با هماهنگی بیشتر، به یک نیروی نظامی، اقتصادی و سیاسی در منطقهٔ شمال و غربِ ایران تبدیل خواهند شد. ترکیه یکی از بزرگترین اقتصادهای منطقه است. تولید ناخالص داخلیِ کشورهای سازمان جهانیِ ترکزبان در سال ۲۰۲۵ بر اساس بانک جهانی چنین است:
ترکیه: حدود ۱.۵۷ تریلیون دلار
قزاقستان: حدود ۳۰۰ میلیارد دلار
ازبکستان: حدود ۱۳۷–۱۳۸ میلیارد دلار
آذربایجان: حدود ۷۶ میلیارد دلار
قرقیزستان: حدود ۱۹–۲۰ میلیارد دلار
با در نظر گرفتن تولید ناخالص داخلیِ دو کشور ناظر ـ ترکمنستان با حدود ۷۲ میلیارد دلار و مجارستان با حدود ۲۳۷ میلیارد دلار ـ مجموع تولید ناخالص داخلیِ این کشورها بالغ بر حدود ۲.۴ تریلیون دلار میشود. در همین دوره، بنا بر برآورد صندوق بینالمللی پول، تولید ناخالص داخلیِ ایران رقمی حدود ۳۵۶ میلیارد دلار خواهد بود که در برابر تولید ناخالص داخلیِ ترکیه، تقریباً یکچهارم است. ترکیه منابع زیرزمینیِ ایران را ندارد، اما توان اقتصادیاش چهار برابر اقتصاد ایران است، هرچند جمعیت دو کشور همسان است. سازمان کشورهای تُرک رو به آینده است، در زمان رشد خواهد داشت و میتواند به بلوکی قدرتمند در منطقه و جهان تبدیل گردد.
با درود : ما در حال جمع آوری مقالات، داستانهای کوتاه و سروده های شعری برای فصلنامه پائیزه ( شماره 8) هستیم. نوشته های خود را که لازم است در مایکروسافت وردز تایپ شده باشد را می توانید برای در نظر گرفته شدن برای انتشار به آدرس های زیر بفرستید. 0_buf@ یا nhozhabri817@ بفرستید.
Читать полностью…
تحولات منطقه و جهتگیریهای جدید بعد از پایان جنگ غزه
با اعلام طرح بیستمادهای دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا که در اصل عصاره پیشنهادهای پیشین کشورهای مختلف، از جمله طرح عربی، بود و قبول آن در بخشی از سوی اسرائیل و حماس به آزادی گروگانها و عقبنشینی ارتش اسرائیل از بخشی از نوار غزه و آتشبس در همه بخشها انجامید و خواهد انجامید (تا زمان نوشتن، ۷ نفر از بیست گروگان زنده آزاد شدهاند)، ظاهراً در حال حاضر جنگ غزه تمام شده است. ترامپ میگوید خونریزی و جنگ تمام شده است هرچند اعلامیه جدید حماس بر لزوم مبارزه با اسرائیل تا آزادی همه زندانیان فلسطینی تأکید دارد.
امروز، در گردهمایی شرمالشیخ مصر، سران بیست، از جمله سران کشورهای اصلی عربی مثل عربستان سعودی، امارات، قطر، مصر، رئیسجمهور آمریکا، ترکیه، انگلستان، فرانسه و چندین کشور دیگر حضور مییابند تا توافق صلح کنونی امضا گردد. این بخش ساده انجام پیشنهاد بیستمادهای است. اینکه بتوان بر سر بقیه مفاد توافقنامه واقعاً توافقی انجام داد و آن را عملی ساخت، تنها زمان میتواند تأیید یا رد نماید. در این رابطه، از رئیسجمهور ایران نیز از سوی مصر دعوت به عمل آمد تا در این گردهمایی مشارکت کند که طبق معمول و مانند همیشه، مطمئناً با رد این پیشنهاد از سوی خامنهای از پشتپرده و رد علنی آن از سوی پزشکیان، بار دیگر یک فرصتسوزی دیگر انجام گرفت. جایی که رهبری ایران میتوانست به شکل عملی هم روند جلوگیری از صلح را متوقف نماید و هم از فرصت استفاده کرده، مذاکراتی معنادار بین ایران و آمریکا و کشورهای دیگر انجام دهد و تا حدی به کاهش تنش کمک کند. حداقل، یک دستدادن ساده میتوانست در این زمینه تا حدی راهگشا گردد.
اما جدا از این موضوع، آنچه مهم است رخدادهای بعدی در منطقه است که ظاهراً با شتاب بیشتری در حال شکلگیری هستند؛ رخدادهایی که ایران نمیتواند از آنها کنار بماند.
با ایجاد صلح، حتی بهطور موقّت، و اخراج حماس در شکل نظامی از غزه و ایجاد سیستمی موقت برای اداره غزه، موقعیت ایران در منطقه و تأثیرگذاری آن بر حوادث آتی بیشتر تضعیف میگردد. این صلح موقت، برخلاف آنچه برخی آن را پیروزی حماس و جبهه مقاومت دوست دارند قلمداد کنند، شکست نظامی حماس و پیروزی اسرائیل است. اما چرا؟
حماس مجبور به زمینگذاشتن اسلحه خود خواهد شد. مجبور به ترک غزه خواهد شد. تونلهای آن منفجر و نابود خواهند شد. گروگانها آزاد شده و میشوند و اسیران معروف فلسطینی مانند مروان البرغوتی همچنان در زندانهای اسرائیل باقی خواهند ماند هرچند آزادی آنها در روند امور کنونی نباید چندان تأثیرگذار باشد.
اما پایان بحران غزه در شکل کنونی آن، زمینه شتابگیری ارتباط کشورهای مسلمان با اسرائیل را افزایش خواهد داد. رئیسجمهور اندونزی بزودی رهسپار اسرائیل خواهد شد. این نیز بخشی از تبلیغات طرح ترامپ میباشد. مقاله جدید بیبیسی مطرح میکند که در طی جنگ غزه و جنگ دوازدهروزه ایران و اسرائیل، همکاریهای امنیتی و نظامی کشورهای عربی و اسرائیل ادامه داشته است. سران کشورهای عربی هرچند در ظاهر کشتار مردم غزه را محکوم میکردند، اما در عمل مشارکت غیرمستقیم داشتهاند.
با این پسزمینه، باید منتظر پیوستن بیشتر کشورها به صلح ابراهیمی بود. شتاب تغییرات خاورمیانه کاملاً محسوس است. رژیم کنونی ایران با واقعیت جدیدی در منطقه روبهرو شده است. گروههای نیابتی که برای آنها سالیان سال مخارج هنگفتی را متحمّل شده و امنیت خود را تا حدی به هستی آنها گره زده بود، با فروپاشی یا تضعیف بیسابقه آنها روبهرو شدهاند. حماس از دور خارج شده است. سوریه از مدار مقاومتی که رژیم به آن دلبسته بود خارج شده، حزبالله لبنان بهشدت تضعیف شده، حشدالشعبی تقریباً در عرصههای دیگر کارهای نیست. حوثیها کاری از دستشان ساخته نیست. مراکز هستهای ایران یا نابود شده یا شدیداً آسیب دیدهاند و برنامه هستهای ایران دستکم برای چندین سال عقب افتاده است. خطر بمباران دوباره این تاسیسات هنوز وجود دارد. تحریمهای شورای امنیت بازگشتهاند. هرچند روسیه و چین و برخی از کشورهای دیگر آنها را رعایت نخواهند کرد، اما تأثیرات آن هماکنون ظاهر شدهاند. رشد اقتصادی کشور منفی اعلام شد و این سیر منفی ادامه خواهد یافت. اقتصاد ورشکسته ایران ورشکستهتر خواهد شد و اختلافات سیاسی در داخل تشدید خواهد گشت.
یا بازگرداندن تحریمهای شورای امنیت پس از گذشت ده سال، از دیدگاه حقوقی و یا اخلاقی قابل توجیه است؟
پاسخ به این پرسش ساده نیست و نیازمند مروری فشرده بر رخدادهای یک دههی اخیر است.
با خروج ترامپ از برجام، این توافق عملاً بیاثر شد. پیش از آن نیز توهّم خامنهای مبنی بر اینکه در هر گوشهای دشمنی کمین کرده است، نتیجهای جز دشمنی آشکار با آمریکا و اسرائیل در پی نداشت؛ دشمنیای که راه سرمایههای آمریکایی را به بازار ایران بست و چشمانداز مذاکرات آینده را تیره ساخت. تنها کمتر از دو هفته پس از امضای برجام، این موضع در سخنان خامنهای آشکار شد و همانجا دستاویزی شد برای اسرائیل تا با تشویق ترامپ، آمریکا را به خروج از توافق وادارد. خروج آمریکا، آغاز شکست برجام بود.
در این میان، سه کشور اروپاییِ امضاکننده نیز عملاً نتوانستند اقدام مؤثری برای رفع تحریمها، جذب سرمایهگذاری و فراهمکردن بهرهمندی ایران از مزایای برجام انجام دهند. بنابراین، بخش عمده مسئولیت شکست بر گردن آمریکا و اروپا بود. بااینحال، رژیم شیعی بهجای رفتار محتاطانه و پرهیز از شتابزدگی، اقداماتی انجام داد که گمان میبرد برگ برندهای در اختیارش قرار میدهد: استمرار سیاستهای گذشته، فاصله گرفتن از مذاکرات معنادار، و انباشت اورانیوم غنیشدهی ۶۰ درصدی بدون توجیه علمی. این روند نهتنها تحریکآمیز بود بلکه دستاویز تازهای برای افزایش فشارها شد.
در طول چهار سال دولت بایدن نیز رژیم شیعی بر همان مواضع پیشین پافشاری کرد و هیچ گفتوگوی سازندهای پیش نبرد. درحالیکه میتوانست فرصت مصالحه با دولت جدید آمریکا را مغتنم بشمارد، هر بار که گام تازهای در توسعه هستهای برداشت ـ از تغییر سانتریفیوژها تا افزایش سطح انباشت ـ امکان بازگشت به میز مذاکره کمتر شد. روشن است که تغییر واقعیات میدانی نمیتواند بنیان توافقهای گذشته را پابرجا نگاه دارد. در این میان، عامل اصلی درونی همچنان خامنهای و جبهه پایداری بودهاند.
ازاینرو، اینکه بازگرداندن تحریمها را میتوان قانونی دانست یا نه، پرسشی است که پاسخ سادهای ندارد. همه در این شکست سهیماند: هم رژیم شیعی، هم آمریکا و هم اروپا. برندهی اصلی این معادله، اسرائیل است؛ و بازندگان واقعی، مردم ایران و سرزمینشان.
( ن. ه)
دوم اکتبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
بازگشت تحریم های شورای امنیت و سرنوشت ایران
آنچه انتظار میرفت و بر اساس یک جدول مشخص باید اتفاق میافتاد، سرانجام رخ داد: شورای امنیت بهطور رسمی، تحریمهای معوقه خود را پس از ده سال دوباره احیا کرد. از زمانی که دونالد ترامپ رسماً از برجام خارج شد، زنجیرهای از تحریمهای جدید توسط ایالات متحده علیه ایران اعمال گردید. تحریمهای ایالات متحده، از نظر ارزش و قدرت، همسنگ تحریمهای شورای امنیت هستند و این ناشی از قدرت اقتصادی و زورگویی آمریکا است. با خروج آمریکا از برجام، اروپا توان جبران نداشت و در تمام عرصهها ـ چه در زمینهی برجام و چه در رفع عملی تحریمها یا سرمایهگذاری در اقتصاد فرسوده و درهمشکستهی ایران ـ ناکام ماند و نتوانست سهم خود را در رفع تحریمها عملی سازد. رژیم شیعی، هرچند برای بیش از یک سال به مفاد برجام وفادار ماند، اما سرانجام راه بیخردی را در پیش گرفت.
این بیخردی، بیشتر زیر فشار نیروهای تندرو درون رژیم، بهویژه جبهه پایداری، بر سیاست هستهای و سیاست خارجی، سایه انداخت. بیتدبیری سران رژیم در آن بود که سطح غنیسازی را به بیش از ۲۰ درصد افزایش داد و ذخیرهسازی کرد، در حالیکه تحقیقات برای خلوص بالاتر میتوانست ادامه یابد بیآنکه انباشت صورت گیرد. در سیاست خارجی نیز نباید مسیر تشنجآفرینی را ادامه میداد و نباید سیاست منطقهای را در اختیار سپاه قرار میداد. سیاست خارجی، بهویژه در منطقهی حساسی مانند خاورمیانه، نباید به دست نظامیان سپرده میشد. اما رژیم شیعی، بهجای خردورزی، همان سیاست ابلهانه و شکستخوردهی گذشته را ادامه داد و تحت سلطهی فردی تهیمغز که او را "علامه دهر" و "استراتژیست" میخوانند ـ یعنی آیتالله خامنهای ـ همچنان به راه غلط خود ادامه داد.
در شش ماه اخیر، کاملاً مشخص بود که سیاست اروپا به کدام سمت خواهد رفت. بارها مطرح شد که اروپا در هماهنگی با اسرائیل و آمریکا حرکت خواهد کرد. سیاست شرقگرایی رژیم نیز تا امروز جز فلاکت و بدبختی برای مردم ایران ثمری نداشته است. تحریمهای احیاشدهی شورای امنیت همان تحریمهایی هستند که چین و روسیه نیز آنها را تأیید و اعمال کردهاند. این دو کشور بهخوبی میدانند که تظاهر به دفاع از ایران در شورای امنیت صرفاً بازی سیاسی است، زیرا در این مورد حق وتو وجود ندارد. شرقگرایی بیش از حد، بدون داشتن رابطهای متعادل با شرق و غرب ـ همانند کشورهایی چون ترکیه، عربستان و حتی خود چین ـ سیاستی نادرست و خلاف منافع ملی است. هفتهی گذشته، دولت چین قوانینی دربارهی تحرکات نفتکشهای سایه تصویب کرد؛ نفتکشهایی که عمدتاً حمل نفت ایران را در دور زدن تحریم ها، به عهده دارند.
مجلس شورای اسلامی، در صدد تصویب قانونی است که همین لحظه در حال انجام است و آن، خروج اجباری از آژانس اتمی و توافقنامه ای-پی-تی (NPT) است. اگر ادمی با احساس خود در این برهه به سیر رخداد های اخیر نگاه کند، تمایل، به خروج قرارداد است. اما اگر خرد در نظر گرفته شود،، بهوضوح دیده میشود که خروج از این توافقنامه عملاً راه را برای بهتنگنا کشیدن کشور و بروز جنگ باز میکند. سیاست درست در این زمان، مذاکرهی مناسب، تغییر رفتار در منطقه، دست کشیدن از حمایت گروههای نیابتی، عدم دخالت در امور کشورهای دیگر، پیوستن به کشورهای عربی در روند عادیسازی روابط با اسرائیل با شروط کشور های عربی، و پرهیز از شعارهای توخالی "مرگ بر این و آن" است. دفاع از حقوق فلسطینیان، در حد دفاع کشور های عربی از آنهاست و فراتر رفتن از آن به ضرر ایران تمام میشود. سیاست خارجی باید بر پایهی تعامل و تعادل شکل گیرد. موضوع هستهای و موشکی کشور بطور مستقیم با سیاست خارجی رژیم گره خورده است. تا زمانی که سیاست خارجی تعدیل و در مسیر درست هدایت نشود، فشار غرب بر ایران ادامه خواهد یافت و این به معنای سیهروزی بیشتر برای مردم و شتاب گرفتن روند فروپاشی کشور است. با وجود ساختار پیچیده و نیروهای درهمتنیدهی درون رژیم، امکان تغییر تقریباً صفر است.
در انتخابات ریاستجمهوری اخیر، برخی سادهلوحان امید خود را به مسعود پزشکیان گره زدند. بارها گفته شده که نخست اینکه رئیسجمهور در ایران کارهای نیست و سیاست خارجی در دست او نیست؛ دوم اینکه جریانی قدرتمند به نام "پایداری" نفوذ گستردهای دارد و حتی اگر نامزدش در انتخابات پیروز نشود، همچون در سایه، سیاست داخلی و خارجی را در دست گرفته و از طریق کارشکنی، مانع هر حرکت مثبتی میشود. خامنهای نیز در این خرابکاریها نقش مستقیم دارد.
کشور در مسیر فروپاشی است و از دست نیروهای مردمی، بخاطر پراکندگی شدید، کاری ساخته نیست.
در زمینه خارجی، تفاوتی بین دشمن و دوست نمیگذارد. با تیغ مالیات (تعرفه) بر کالاهای خارجی، نه تنها اقتصاد سرمایهداری جهانی را دچار بحران خواهد ساخت، بلکه در داخل، نیز با این تعرفهها، به افزایش قیمتها دامن خواهد زد که در زمان، زمینه رکود خواهد شد. از سویی، با افزایش قیمت مواد خام یا ساختهشده در خارج و از خارج، هم اقتصاد کشورهای دیگر را با بحران روبهرو میسازد و هم، به کاهش صادرات آمریکا به خارج، کمک میکند. تصمیمات ترامپ، در زمان، اثرات تخریبی خود را نشان خواهد داد. در بعد جهانی، تصمیمات ترامپ، به قدرتمندتر شدن قطبهای اقتصادی جدید کمک مینماید و اتحادهای جدیدی را ایجاد میکند. نمونه بارز این، نزدیک شدن هند و چین، بعد از چندین دهه تشنج در روابط است. برای بیش از یک دهه، سیاست خارجی هند، در راستای مقابله با قدرت گرفتن چین بود. این در جهت منافع آمریکا بود. امروزه، این روابط سیر معکوس در پیش گرفته است. در آمریکای جنوبی، در خاور دور، در خاورمیانه و اروپا، حرکتی در جهت دور شدن از آمریکا به راه افتاده است. برای بیش از یک دهه، سیاست خارجی آمریکا در منطقه خاورمیانه، ایجاد فضای آرامش، زمینه همکاری اسرائیل با کشورهای عربی، و حتی ایجاد یک جبهه مخالف رژیم شیعی، با اسرائیل و اعراب بود. ترامپ به جای جلوگیری از رفتار کابینه ضد انسانی دولت نتانیاهو، که به منافع آمریکا در منطقه کمک میکرد، عملاً آلت دست نتانیاهو گشته است. بیانیه پایانی گردهمایی سران کشورهای عربی و اسلامی در دوحه بعد از حمله اسرائیل به یکی از متحدین نزدیک آمریکا، بیانگر این واقعیت است که این کشورها، اعتماد خود را به آمریکا از دست دادهاند. امورات سیاست خارجی، اقتصادی و سیاسی، اثرات کوتاهمدت و بلندمدت دارند. ترامپ، عملاً در راه نابودی سیطره آمریکا بر جهان است. اینجاست که هم شعر شاملو و هم آیه مورد نظر از سوره بقره، مصداق پیدا میکنند.
( ن.ه)
هفدهم سپتامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025
( ن. ه )
دوازدهم سپتامبر 2025
نوشته های این نگارنده را می توان در کانال " دیدگاه" دنبال کرد
/channel/Nader_Hozhabri
از شما دعوت می شود به گروه گفتمان و همچنین کتابخانه خیزش بپیوندید
/channel/Avayebuf_chat
/channel/Iran_Discourse_Library 2025